اسباب کشی
موقتاً تا تکلیف جنگ بین پرشین بلاگ و هکرهای عراقی روشن شود به آدرس زیر اسباب کشی کردم:
باز هم عروسی
داشتم کداشتم کم کم به زندگی در این دنیای مجازی عادت می کردم که پرشین بلاگ هک شد حالا هرکار می کنم دلم راضی نمی شود به جای دیگری نقل مکان کنم مخصوصاً که یک اسباب کشی دیگر هم پیش رو دارم؛ چند ماه پیش با "احسان امینی" که وب سایتم را طراحی کرده جلسه ای داشتم و خواهش کردم تا وب لاگ توکای مقدس را به سایتم اضافه کند، او قول داد که تا آخر همان ماه تغییرات لازم را در طراحی سایت به عمل آورد و وب لاگی هم به آن اضافه کند. دیروز که از بدقولی های احسان خیلی شاکی بودم یک پیام کوتاه برایش فرستادم و یادآوری کردم که اگر اینجور من را سر کار نمی گذاشت الان مستقل شده بودم و از هک شدن پرشین بلاگ لطمه نمی خوردم. در جواب پیام کوتاهی فرستاد مبنی بر این که تا آخر مرداد سایت و وبلاگ را درست می کند، عصبانی تر شدم چون هنوز سوم ماه بود و تا آخر مرداد با احتساب بدقولی های او بیش تر از یک ماه باقی مانده! برایش نوشتم که لطفاً من را سر کار نگذارد و او خبر داد که دوازدهم مرداد می خواهد عروسی کند و خیلی گرفتار است اما سعی می کند به قول جدیدش عمل کند...
تحفه ای درخور ازدواج احسان ندارم اما ایده ای برای یک کارت عروسی کاملاً استثنایی و اصیل دارم که با عکس یا کاریکاتور عروس و داماد در لباس قاجار ساخته می شود و تا به امروز به فکر کسی نرسیده و می خواهم که آن را به عنوان هدیه ی این وصلت فرخنده به او و همسرش پیشکش کنم. مبارک باشد.
Pleasure

هیچ لذتی بالاتر از دیدن آدمی نیست که دوست دارد کچل ها را مسخره کند و حالا خودش به سرعت دارد کچل می شود.
Welcome to the club my dear friend!
شباهت های ناگزیر

"آشنا شدن با دیدگاههای مختلف بسیار جذاب است. هم توکا که خیلی شیرین نوشته و البته مطلبش هم بعضی را راضی میکند، و هم طرفین دیگر ماجرا را. راستش توکا راست میگوید، شاید این ماجرا به فکر خیلیها برسد، خوشحال میشوم چنین ترکیبی را که حاصل شباهت ناگزیر باشد، بیشتر ببینم..." (نیک آهنگ کوثر)
آدم ها نه مطلقاً خوب هستند و نه صد در صد بد؛ ملغمه ای از عکس العمل های ما در برابر محرک های خارجی، تصویری می سازند که ممکن است از نظر گروهی خوب و از نظر گروهی دیگر بد قلمداد بشود. جلادی که نزد افکار عمومی به قساوت قلب شهره است می تواند همسری مهربان یا پدری رقیق القلب باشد؛ این که ما در چه موقعیتی با جلاد برخورد می کنیم و کدام مهر "بد" یا "خوب" را بر پیشانی اش می زنیم، از نظر من امری صرفاً تصادفی است. تصویری که دوستان من در کافه از من دارند با تصویر من در دفتری که کار می کنم یا در یک کارگاه ساختمانی یا در یک جمع خانوادگی خیلی متفاوت و گاهی خیلی متضاد است.
با توجه به مقدمه بالا، نیک آهنگ مثل همه ی ما، انسانی معمولی است که رفتارهایش گروهی را آزرده می کند و گروهی دیگر را شیفته ی خود. دوست خوبی است، بارها و در موارد گوناگون به من کمک کرده است- خیلی از بازدید کنندگان این وب لاگ را هم از او دارم- از بعضی اعتقادات و بعضی اخلاق های من خوشش نمی آید، من هم عیناً همین مشکل را با بعضی رفتارها و بعضی اعتقادات او دارم. مسلم است که نقاط افتراق فراوانی داریم اما نقاط اشتراکمان هم کم نیست. اگر قبلاً گفته ام که طراحی اش را دوست ندارم و در جایی دیگر نوشته ام که به همکار بودنش در مطبوعات افتخار می کنم، ضد و نقیض نگفته ام. نیک آهنگ طراح ممتازی نیست اما کاریکاتوریستی است که احساس مسؤلیت می کند و به عنوان یک همکار، جدی، پی گیر و در نوع نگاهش به کاریکاتور مطبوعاتی بسیار قابل اعتنا و منحصر به فرد است و به خاطر همین خصلت های خوب است که گاهی از پیله کردن هایش خوشم نمی آید چون به نظرم حریف را عوضی می گیرد یا در اهمیت موضوع دچار اشتباه می شود.
نیکان خواسته بود با موارد شباهت های ناگزیر بیشتر آشنا شود. من هم دو طرح کاملاً مشابه از خودم و او را اینجا گذاشته ام تا ببیند دو نفر که از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند و حتی تلقی اشان از کاریکاتور متفاوت است چقدر می توانند نزدیک به هم فکر کنند.
نیک آهنگ تا همین الان جای خود را در تاریخ مطبوعات ایران تثبیت کرده است؛ حیف است که به خاطر شباهت های یک کارت عروسی برآشفته شود.
محمدعلی بنی اسدی

تازه با محمدعلی بنی اسدی آشنا شده بودم، دانشگاه را تمام کرده بود و برای مطبوعات تصویرسازی می کرد. آن زمان هنوز ریش نگذاشته بود، سبیل داشت. مجرد بود، تنها در همین خانه ای زندگی می کرد که امروز هم با اهل وعیالش زندگی می کند. به من گفت که بیست و پنج سالش تمام شده است، منتظر خلق شاهکاری بود که تأخیر داشت و نمی آمد؛ می گفت بتهوون، میکل آنژ، اورسن ولز... همه یک شاهکار در این سن خلق کرده اند. من برای شاهکارم وقت داشتم، بیست سالم بود. محمدعلی باید به خدمت نظام می رفت؛ جنگ بود. یک شب قبل از آن که به پادگان برود به من زنگ زد و خواست به خانه اش بروم، تا صبح حرف زدیم، مجله ورق زدیم و طراحی کردیم. چند روز بعد با لباس ارتشی به خانه امان آمد، از دیدنش در آن لباس غافلگیر شدم؛ دوست من نقاش بود، جنگجو نبود، از تصور یک تفنگ در دست هایش غمگین می شدم. مانا هفت ساله بود، به محمدعلی گفته بودم که مانا طراح خوبی است و می خواستم ثابت کنم که غلو نکرده ام؛ محمدعلی نشست و از مانا خواستم که طرحی از او بکشد و در همان حال عکسی از آن دو گرفتم.
دوست نقاش من تفنگ به دست گرفت، به جنگ رفت، از جنگ آمد، روزها، ماه ها و سال های سختی را پشت سر گذاشت و از نقاشی و زندگی نا امید نشد. به خودش نگفته ام اما حتماً می داند که در تمام این سال ها مشغول خلق یک شاهکار بوده است؛ من هم سعی می کنم نا امید نباشم، هنوز پنج سال از او کوچکترهستم.
اشراف زاده...نبود؟

از آژانس مسافرتی "م" تماس گرفتند که شما نیستانی هستید؟ جواب دادم که بله خودم هستم، فرمایش؟ ادامه می دهد که شماره شما را از خانوم "ر..." گرفته ام، یک بینال سینمایی در ونیز برگزار می شود و ما برنامه ای برای سفر به آنجا و چند شهر اروپایی دیگر ترتیب داده ایم که از هفت تا هفدهم شهریور طول می کشد و تعدادی از هنرپیشه های سینما هم با ما خواهند آمد، خواستیم بدانیم شما هم علاقمند به همراهی با ما هستید یا نه؟ جواب سؤالش معلوم بود اما از قیمت تور پرسیدم: - هزار و پانصد یورو به علاوه ی نهصد و پنجاه هزار تومان. تشکر کردم و گفتم که برنامه ی کاری خودم را در آن ده روز چک می کنم و بعداً جواب خواهم داد!
زمانی خانواده های اشرافی و هنردوستی در اروپا زندگی می کردند که هنرمندان را تحت حمایت می گرفتند و خرجشان را می دادند. خاندان "مدیچی" در ایتالیای دوران رنسانس، خرج سفر آقایان "میکل آنجلو بوناروتی" و "لئوناردو داوینچی" و سایر دوستان را به بینال ونیز و جشنواره ی کن تأمین می کرد و آن ها هم در عوض، از طراحی مراسم آتش بازی و جشن تولد بچه ها تا ساختن کلیسا و قصر و قلعه و پل و مقبره ی خانوادگی و... برای این خاندان فرهنگ دوست انجام می دادند. بعدها با ورود اروپا به عصر مدرنیسم، این خانواده ها نطفه های اولین گالری دارها و کلکسیونرهای آثار هنری شدند و در نهایت، وابستگی مستقیم هنرمندان به اشراف به وابستگی غیر مستقیم به گالری های هنری و مجموعه داران خصوصی بدل شد. امروز که ما از جاده خاکی و میانبر، خودمان را پشت سر غربی ها رسانده ایم و می خواهیم جلو بزنیم، مانده ام معطل که برای رفتن به یک سفر اروپایی باید دنبال پیدا کردن یک حامی از خانواده ای اشراف زاده باشم یا درست آن است که از یک مجموعه دار آثار هنری دلبری کنم؟
تصویر بالا، رسید اولین حق التصویر دریافتی من از مجله ی "زن روز" در سال 1359 است و همانطور که می بینید مشمول پانزده درصد کسر مالیات شده است. امروز هم پولی که می دهند خیلی بیشتر از این نیست.
اشراف زادگانی که اصل و نسب اشان به زنان صیغه ای ناصرالدین شاه نمی رود و با دیدن این تصویر دل نازکشان برای من کباب شده- جهت رو کم کنی از "خاندان مدیچی" و اثبات اصالت و نجابت- می توانند کمک های نقدی خود را جهت اعزام با عزت و آبروی من به این سفر فرهنگی به هر کافی شاپی که دوست دارند بدهند- همه ی کافه چی ها من را می شناسند- و رسید آن را جهت رستگاری و ارائه به نکیر و منکر در شب اول قبر، با خود نگاه دارند.
عکس دامادی من

وقتی دنبال کارت مراسم ازدواج خودم می گشتم تا در پست قبلی استفاده کنم چشمم به این عکس افتاد که من و بهناز را در جشن ازدواجمان و بین هم کلاسی های معمار من، نشان می دهد و نشان نمی دهد!
امیدوارم فردا معلوم نشود که آقا و خانوم شریفی نیا شبیه به این عکس- پشت به دوربین- را گرفته اند چون بر این باور هستم که این "پز" از ابداعات من است و صد در صد "اصالت" دارد و به جز من و خدای من و احتمالاً سیف الله صمدیان و معدود میهمانان ما در آن شب دوم فروردین 1364، کس دیگری تا این لحظه از این هنرنمایی من اطلاع نداشته است و حالا که همه فهمیده اند موظف به رعایت حقوق معنوی من هستند. خبرنگار تصویر سال هم اخلاقاً موظف است که مقاله ای در وصف غیر عادی بودن من و مراسم ازدواج من در 22 سال پیش بنویسد و در همان صفحه و با همان حروفی که مقاله اش را در باره ی مراسم و کارت عروسی خاندان شریفی نیا چاپ کرد، چاپ کند.
ضمناً توجه دوستانی را که باور ندارند هر آدم چاق و کچلی روزی لاغر بوده و احتمالاً مو داشته به هیکل ترکه ای و موهای فرفری سرم در این عکس جلب می کنم.
و اما ماجراهای یک کارت عروسی یا چه کسی زودتر داماد شد

دوست من نیک آهنگ خیلی کارت عروسی اش را دوست دارد، یادم است که یک بار می خواست از تهیه کننده ی یکی از سریال های درپیت تلویزیونی به خاطر این که از نصویر آن بی اجازه استفاده کرده بود شکایت کند؛ حالا هم مدتی است که شباهت کارت عروسی شریفی نیا- محمدرضا دوباره ازدواج کرد؟!- به آن کارت کذایی اسباب ناراحتی اش را فراهم کرده و می گوید چون آن را از روی کارت او جعل کرده اند " اصیل" نیست! البته من نمی دانم که این اصالت چه دردی از کارت عروسی دوا می کند و به چه کار می آید اما چون از هر جور سرقت هنری بیزارم ضمن تقبیح عمل مجله ی تصویر سال- که اصلاً نمی دانم چه کار کرده- خطاب به نیک آهنگ می گویم که: سخت نگیر برادر، می دانی که من ده دوازده سال زودتر از تو ازدواج کردم و با این که سال 1364 نه اینترنت وجود داشت و نه مجله ی تصویر سال منتشر می شد و نه تو به سن ازدواج رسیده بودی، کارت من هم عین کارت تو و خاندان شریفی نیا از آب در آمد! البته طرح کارت را من نکشیدم، محمد علی بنی اسدی کشید و متن را هم فرهاد فروتنیان با خط یأجوج و مأجوجی که خودش ساخته بود نوشت و با پول من در یکی از چاپخانه های گمنام تهران تکثیر کرد. اگر سال 1364 من هم به اندازه ی خاندان شریفی نیا پول داشتم و امکانات عکاسی و چاپ هم به خوبی امروز بود و هرشب در تهران ماجرای بمباران و حمله ی موشکی نداشتیم شاید ترجیح می دادم همین سوژه را با آب و رنگ بهتری عکاسی کنم. فقط می ماند متن کارت که تقریباً بی کم و کاست از کارت نیک آهنگ برداشته شده، آن را هم به عنوان هدیه ی ازدواجی که به زور از سید ابراهیم نبوی گرفته اند می شد زیر سبیلی رد کرد!
می دانم که نیکان کارت عروسی من را تا امروز ندیده است و می دانم که تصور می کرده کارش "اصالت" دارد اما تعجب می کنم از آدمی که با بحث "شباهت های ناگزیر" به خوبی آشنا است چرا مته به خشخاش می گذارد. از کجا معلوم که فردا کس دیگری مدعی نشود دوازده سال زودتر از من کارتی با همین مضمون طراحی کرده است؟

شعر بندتنبانی برای پوریا عالمی

"پوریا عالمی" دوست دوست داشتنی من است، طنز نویس با ذوقی است که برای باقی ماندن سر به تنش از صمیم قلب دعا می کنم. او چندی پیش طی "ای میلی" رسماً از من خواست تا به دو بیت شعر بند تنبانی میهمانش کنم و شرط گذاشت که حتماً اسمش در شعر آورده شود؛ علی رغم این که بنا به برخی ملاحظات از سرودن اشعار بند تنبانی پشیمان شده ام- این روزها فرق بین بند تنبان و بند های دیگر به شدت مخدوش شده است- نمی توانستم به دوست خوبی مثل او جواب منفی بدهم.
ابیات:
از عالم ما و این جهان دوری ها
شیرینی ولی مثل نمک شوری ها
تو طنز نویس من در دو عالمی
با حسن و کمالاتی ولی، پوری ها!
نقل مکان به ساختمان جدید

امروز به ساختمان جدید "آتک" در خیابان گاندی نقل مکان کردیم. ساختمان نوساز است اما تیمی از بچه های دفتر چند ماهی را صرف تطبیق دادن داخل و خارج آن با نیازهای دفتر کردند. کرکره های نمای ساختمان فقط برای حفظ آبرو و پنهان کردن هنرنمایی معمار یا بنّای قبلی کار گذاشته شده است و هیچ کاربرد دیگری ندارد. صرف نظر از نو بودن و وسعت آتلیه ها و سهولت دسترسی به همکاران در بخش های تأسیسات، برق، سازه و... که قبلاً در ساختمان های جداگانه ای پراکنده بودند، بزرگ ترین حسن این دفتر جدید، محل آن است که فقط چند کوچه با کافه شوکا فاصله دارد. اگر بتوانم بر رنج بالا رفتن از سربالایی نفس گیر خیابان گاندی غلبه کنم، کافه شوکا و دیدار "یارعلی" هر روز مقدور است! امروز قبل از رفتن به دفتر سری به او زدم؛ کافه خلوت بود و یارعلی مثل همیشه سرحال و مشتاق حرف زدن. از داستان سفر اخیرش به آنکارا برایم تعریف کرد و مراسم معاینه ی پزشکی و عکس ریه و همسفران متقاضی ویزای امریکا در هتل و... و مثل همیشه چند بیتی از مولانا و فردوسی هم چاشنی داستان ها کرد. از محاسن یارعلی یکی هم این است که هرازگاهی سخن حکیمانه ای می گوید که کسی ثبتش نمی کند وگرنه جا داشت روی پارچه با رنگ قرمز و قلم نسخ بنویسند و جلوی در پاساژ آویزان کنند. از شعرهای جدیدم برایش خواندم و او گفت:
- شمردن موهای باسن یک سمور کار فوق العاده دشواری است، از هر کسی هم ساخته نیست ولی به هیچ وجه هنر نیست!
چیزهایی که نمی بینیم

من خرافاتی نیستم اما فکر می کنم بعضی وقت ها چیزهایی وجود دارند که علی رغم حضورشان در کنار ما دیده نمی شوند، منظورم جنّ و پری و از این چیزها نیست. مثلاً آدمی که در عکس بالا می بینید قبل از این که من با تیغه ی چاقو از دل یک عالم پارافین بیرونش بیاورم همین شکلی منتظر نشسته بوده تا من برسم. دیدن این موجودات کار سختی نیست اما بیرون کشیدنشان کمی حوصله می خواهد و یک عالم شجاعت تا به میز و فرش و زمین و آسمان گند بزنید و از عواقبش نترسید!
باز هم نتوانستم یک عکس درست و حسابی از کارم بگیرم، شمع را به امید این که نوری بتاباند و حجم بهتر دیده شود روی سر این بیچاره گذاشتم؛ می ترسم آخر مجبور شوم برای عکاسی دست به دامن محمدرضای دمیرچی بشوم.
بهانه های کوچکی برای زندگی

همه ی ما روزهایی برای تجربه ی افسردگی داریم، گاهی این افسردگی شدت می گیرد و عمیق می شود. چند سال قبل کارم به دکتر روانکاو کشید؛ روزها به کافه ای می رفتم و در تنهایی آنجا بدون دلیلی که برای خودم روشن باشد، گریه می کردم! موضوع را با چند نفر و از جمله با نیک آهنگ کوثر در میان گذاشتم یادم نیست که خودش هم مشکل مشابهی داشت یا نه اما گفت که داور نبوی هم به همین درد مبتلا است و گفت که پرس و جو می کند تا دکتر خوبی به من معرفی کند وخیلی زود، از یک روانپزشک برای من وقت ملاقات گرفت. به همین ترتیب بهناز هم از یکی از دوستان روانکاوش وقت دیگری برای من جور کرد. روز اولین ملاقات به مطبی در خیابان میرزای شیرازی رفتم، اتاق ملاقات پر از بیمارانی بود که با قرار قبلی آمده بودند. از شلوغی مطب کمی جا خوردم؛ تصورم از مطب روانپزشک خیلی هالیوودی بود، فکر می کردم مثل وودی آلن روی کاناپه ای دراز خواهم کشید و از خودم حرف خواهم زد و دکتری که اندکی به زیگموند فروید شبیه است از صحبت هایم یادداشت بر می دارد، واقعیت شکل دیگری داشت؛ بیماران به ترتیب داخل اتاق معاینه می شدند و بعد از پنج یا ده دقیقه بیرون می آمدند. نشستم تا نوبت به من برسد و برای اولین بار با خیال راحت و بدون نگرانی به چهره تک تک آدم ها نگاه کردم- حداکثر فکر می کردند که من دیوانه هستم- تا این که خانوم منشی اسمم را صدا کرد. به من گفته بودند که آقای دکتر به روزنامه نگار ها و خصوصاً کارتونیست ها ارادت دارد و می شناسدمان اما دکتر مشغول مطالعه ی پرونده ای بود و با ورود من حتی سرش را بلند نکرد، همان طور سر افکنده پرسید: چته؟ گفتم که افسرده هستم و... نگذاشت ادامه بدهم، شروع به نوشتن نسخه کرد. با تعجب پرسیدم که نمی خواهد بداند من از چه جیزی ناراحت هستم؟ نمی خواهد عامل افسردگی من را کشف کند؟ جواب داد که نه! هفته بعد به دیدن دومین روانکاو رفتم، این یکی چون از دوستان بهناز بود وقت گذاشت و به حرف های من گوش داد اما در آخر همان قرص هایی را تجویز کرد که اولی. فهمیدم شادی، غم، ترس، عشق و ... همه نتیجه ی فعل و انفعالات عناصر شیمیایی هستند که در خون ما اتفاق می افتد و کافی است تا غلظت بعضی از این عناصر را در خون دستکاری کنیم تا حالمان بهتر شود!
داستان آشنایی من با درختی که عکسش را در بالا می بینید اصلاً هیجان انگیز نیست فقط بدانید که این درخت بیشتر از تمام روانپزشک هایی که برایم نسخه نوشتند کمکم کرد. کنارش ایستاده بودم و سیگار می کشیدم، پوستش پر از پستی و بلندی و زبر بود، اثر چند یادگاری را هم روی خود داشت. بی حوصله بودم و نمی دانم چطور توجهم به آن جلب شد؛ برای اولین بار هوس کردم تا به تنه ی خشک و زبرش دست بزنم. با احتیاط دستم را به طرفش دراز کردم، لمس پوست آن زیر انگشت هایم حس زندگی عجیبی را همراه با یک فکر به من منتقل می کرد: «روزی که بمیرم دیگر نخواهم توانست لمس زبری پوست یک درخت را تجربه کنم».
دوستی که به دنبال بهانه ای برای زندگی می گردی، کنار یک درخت برو، انگشت هایت را روی پوستش بکش، بگذار با تو صحبت کند، امیدوارم صدایش را بشنوی، شاید تو هم بهانه ات را با لمس آن پیدا کنی. بهانه های کوچک زیادی برای ادامه زندگی وجود دارد، هیچ کدام را نمی توان با کلمات توضیح داد، فقط باید احساسشان کرد.
عجیب ترین اتفاقی که با بالا رفتن سن می افتد این است که متوجه کوتاهی زندگی می شویم، به حد و اندازه های واقعی خودمان پی می بریم، آرزوهایمان سقف پیدا می کنند و برای بعضی از مفاهیم تعریف های روشن تری پیدا می کنیم.
مسواک

صبح و ظهر و قبل از خواب، مسواک بزن مسواک
تا دهان تو گردد خوش بو و تمیز و پاک!
هم میهن
هنوز تو نرفته ام که می پرسند: دوباره توقیف شد؟!
با ورودم به دفتر اولین سؤال، علت توقیف هم میهن است؛ می گویند تو روزنامه نگار هستی و با آن ها در ارتباطی حتماً چیزهای بیشتری می دانی؛ دیشب تا دیر وقت مشغول رتق و فتق امور نوابغ بودم و صبح خواب ماندم و چون عجله داشتم که زودتر برسم، کیوسک روزنامه فروشی میدان آرژانتین را هم دور زدم و اصلاً از توقیف روزنامه چیزی نشنیده بودم.
- توقیف شد؟! چرا؟ نه، من خبری ندارم.
هرکسی دلیلی می آورد، اکثریت گزارشی را که روز قبل به مقایسه ی قیمت ارزاق در نارمک با سایر نقاط شهر پرداخته است را علت می دانند. جمع بر سر دلیل توقیف به توافق می رسد و هرکسی به سر کار خودش بر می گردد. کنجکاوی تمام می شود. اتفاق تازه ای که نیفتاده است.
نه. همه چیز مثل قبل است. سرکارمان برویم و ابیات پست مدرن زمزمه کنیم:
سالی که دندونا همه ..... کلید بود
هنرپیشه مهمان خالدبن... ولید بود
سالی که مردا مرد بودن ... زن هنوز ذلیل بود
مونیکا لوینسکی بهترین ............. دلیل بود
سالی که پشت دستامون داغ شلاق نبود........... زیگیل بود
کلینتون تو کاخ بود ولی هیلاری نبود .... بیل بی سیبیل بود
هو هو آلوچه ی من ... ماشین توی کوچه ی من
هو هو سالوادر من ......... آلنده با چادر من
هو هو آفتابه ی من ......... ماهی تو تابه ی من
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
خیس میشیم ... خیس میشیم ... خیس میشیم
توکای پاسخگو: اسمشو نمی برم چون دیگه زیادیش می کنه!

اصلاً مهم نیست کسی "گوش" موسیقی یا سواد آن را دارد یا نه، اصلاً مهم نیست کسی سواد فهمیدن و لذت بردن از "شعر" را دارد یا نه، اصلاً مهم نیست کسی "چشم" یا شعور درک "نقاشی" دارد یا نه، سلیقه ی متعالی برای دیدن یک فیلم خوب را دارد یا نه، ادبیات کلاسیک یا مدرن را می شناسد یا نه و ... اما باور کنید داشتن سواد خواندن- حتی اگر استعداد نوشتن نداشته باشید- خیلی مهم است.
از سال 1357 تا امروز شعارهای سیاسی زیادی شنیده ام که همگی یک پیام ضمنی را تبلیغ می کنند: حق همان است که من می گویم، اگر با ما نیستید پس دشمن مائید. سیاه و سفید دیدن دنیا و مطلق گرایی آفتی است که گریبان چند نسل از ما را گرفته است و خوشحال نیستم که می بینم حتی در موارد پیش پا افتاده ای مثل حق لذت بردن از یک قطعه ی موسیقی هم می بایست شاهد صف کشی و یقه گیری باشم.
دوست نادیده ی من، "مکابیز"، ضمن احترام به سلیقه ات و حساسیت های سیاسی و اجتماعی که داری و درک و برداشتت از موضوعات مختلف، که برای من نشان دهنده ی شخصیت آدمی است که برخلاف بسیاری از هم نسلانش بی تفاوتی را تبلیغ نمی کند، یک بار دیگر بر موضع خودم پافشاری می کنم. مقایسه بین "داستایوسکی"، "هدایت" و... و خواننده ی مورد علاقه شما، مقایسه درستی نیست؛ نه از این بابت که هدایت یا دیگر بزرگان، صاحب ساحتی قدسی و ملکوتی هستند که نباید کسی جرأت مقایسه خود را با آنان داشته باشد، فقط از این رو که هدایت- به عنوان نمونه- بعد از هشتاد سال هنوز میان ما زندگی می کند و این زنده بودن به این معنا نیست که امروز همه از او تمجید می کنند، که نمی کنند، به این معنا است که آثارش خوانده می شود و هنوز مانند یک نویسنده ی زنده موافقین و مخالفین خود را دارد و همان طور که قبلاً هم نوشتم بر چند نسل از هنرمندان این مملکت تأثیری غیر قابل انکار گذاشته است.
به نظرمن "وغ وغ ساهاب" بهترین کتاب هدایت نیست. او هم مثل هر هنرمند دیگری در آثارش فراز و نشیب دارد و همه ی داستان های او از یک قوت و استحکام برخوردار نیستند و بعد از آن، من هنوز "توپ مرواری" یا "البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه" را به وغ وغ ساهاب ترجیح می دهم چون نمونه های بهتری از هنر هدایت در طنز و هجو جامعه و مناسبات قدرت و عرف است و اقتباس از آن ها هم کار هر کسی نیست. اگر نوشتم که از بعضی ترانه های خواننده مورد علاقه ی شما خوشم می آید، اتفاقاً به دلیل همین شباهت هایی است که در شکل و محتوا با وغ وغ ساهاب پیدا می کند و در نهایت معتقدم که اگر هدایت فقط وغ وغ ساهاب را در کارنامه هنری خود داشت امروز کسی نامی از او به یاد نمی آورد.
شعرهایی که شما را به وجد آورده برای من جذاب نیستند؛ انشاالله می پذیرید که می توانم الگوهایی کمی قدیمی تر و شاید کمی از مد افتاده مثل شاملو، اخوان ثالث، حمید مصدق، محمد زهری، نصرت رحمانی و... را ترجیح بدهم و باز انشاالله قبول می کنید که بعضی از بهترین اشعار آن ها هنوز هم توصیف دقیقی از وضعیت امروز ما می دهند بدون آن که مجبورمان کنند برای"واتو واتو" تفسیر سیاسی، اجتماعی بتراشیم! جفنگیاتی که من و چند نفر دیگر از دوستان با ذوق به تقلید از اشعار ایشان سرودیم هیچ چیزی را که ثابت نکند موید این نکته است که هنوز بر "زبان" شعر مسلط نیستند که این گونه هر بی هنری می تواند شبیه به آن را سرهم کند. یک بار ابیات من را با همان لحن و موسیقی بخوانید و ببینید که چند نفر از هواداران روشنفکر و سینه چاک متوجه جفنگ بودن یا تغییر مضمون هجوآمیز شعرها می شوند. اثر هنری وقتی کم و زیاد شود و بر اثر آن لطمه نبیند- و برای این تغییر هم طراحی نشده باشد- اگر فاقد ارزش نباشد حتماً یک جای کارش می لنگد.
به نظر من قابل اعتنا ترین معترض به سلیقه ی موسیقایی من همین "مکابیز" بود که اخلاقاً وادارم می کرد به سوال هایش پاسخ بدهم؛ از دیگرانی که از راه دور معاینه ام کرده اند و علت کچلی سر یا درازی قد یا سنگینی گوش یا علاقه به شهرام صولتی یا خودخواهی و کوته نظری و بلاهت و... را دلیل کج سلیقگی ام تشخیص داده اند صمیمانه تشکر می کنم و چون اطمینان دارم در تمام مراحل زندگی با همین بهره از عقل و ذکاوت با مسائل برخورد می کنند برای تمام اطرافیان و منسوبینشان- سببی و نسبی- آرزوی صبر جزیل دارم.
باز هم محسن نامجو!

برای اولین بار در پست قبل احساس کردم بحث موافقین و مخالفین صدای محسن خان دارد بالا می گیرد و عنقریب است کار به زد و خورد لفظی و رد و بدل شدن فحش های ناموسی برسد؛ حالا با توضیحات مجدد من، یا همه بحث ها ختم به خیر خواهند شد یا قرارمان خیابان شهید قندی برای کتک کاری و تعیین این که حق با کدام طرف است.
من به عنوان کسی که علاقه اش به موسیقی در حد یک شهروند آماتور- و گرفتار صد جور کار و دلمشغولی دیگر- است و در نتیجه اعتراف می کند که نه کارشناس است و نه تمایلی به بسط محدوده ی تخصص هایش در زمینه هنر دارد، وقتی برای اولین بار صدای ایشان را در سریال "ترش و شیرین" شنیدم با خودم فکر کردم که این رضای عطاران هم مثل باقی هنرپیشه- تهیه کننده- کارگردان های تلویزیون برای این که در هزینه هایش صرفه جویی کند آواز تیتراژ برنامه را هم خودش خوانده و ... خیلی هم بد نخوانده است! مرتبه بعدی مواجهه ی من با صدای ایشان را برایتان تعریف کرده ام، به نظرم افتضاح آمد. هیچ جور ساختار شکنی یا پست مدرنیسمی من را مجبور نمی کند که به عنوان یک شنونده، هر جور جفنگیات بی هدف و خلق الساعه ای- از قبیل همان ها که خودم سروده ام- را به عنوان "شعر" تحسین کنم. قدرت صدای خواننده البته بسیار بالا است اما آیا شما یک الاغ را به خاطر این که می تواند هشت یا نه اکتاو اصوات بی معنی تولید کند تحسین می کنید؟!*
اطمینان دارم که محسن نامجو آدم خاصی است. هنرمند است. در این چند هفته اخیر مصاحبه هایش را هم خوانده ام و با دقت بیشتری به آهنگ هایش گوش داده ام. نظریاتش در باب موسیقی شنیدنی است و گفتم که بعضی از ساخته هایش را هم دوست دارم، بعضی را به خاطر تازگی و غرابت موسیقی آن و بعضی دیگر را به خاطر نشانه های هجوی که در کلام و یا نوع خواندن اشعار آن دیده ام. اطمینان دارم که نامجو، هم با استعداد است و هم بسیار باهوش و باید این امکان را داشته باشد تا آزادانه به آنچه که اعتقاد دارد عمل کند اما تشخیص نبوغ در ایشان به این زودی مقدور نیست. تکلیف نبوغ یک هنرمند را ماندگاری و تأثیرگذاری آثارش روشن می کند؛ همان طور که یکی از دوستداران او اشاره کرده حتی "صادق هدایت" هم، چه در زمان حیات و چه هم الان، متهم به بی استعدادی و بد نویسی شده است و هستند کسانی که زیر بار نبوغ او نمی روند. امروز کفه ی طرفداران نبوغ هدایت بر مخالفین او می چربد و دلیل آن هم بسیار روشن است: کتاب های هدایت بعد از گذشت هشتاد سال از انتشار اولین نسخه هنوز در جامعه ی ایرانی خواننده دارد، ادبیات ما و مخصوصاً داستان نویسی معاصر ما را تحت تأثیر قرار داده و به جز آن، گروه زیادی طراح، تصویرساز، کارتوتیست، انیماتور، فیلمساز و... دلمشغول اقتباس و الهام گرفتن از داستان های او هستند.
امیدوارم شاهد فرارسیدن روزی باشیم که موسیقی محسن نامجو، بعد از گذشت چند دهه، تأثیر مشابهی بر موسیقی و هنر ما گذاشته باشد؛ تا آن زمان- زمان بسته شدن دهان بدگویان- و حتی بعدتر از آن، همه آزاد هستند نظر خود را بگویند، او را دوست داشته یا نداشته باشند و صد البته نامجو هم آزاد است با تمام هشت اکتاو صدایش نعره بزند.
ابیات:
شیشه شیر ترشیده ازآن ما......شلوار نپوشیده ازآن تو
انگشت لادرمانده ازآن ما......فتق پدر خوانده ازآن تو
عسس عقب مانده ازآن ما...... محسن خواننده ازآن تو
شاید که آینده ازآن تو...... شاااااااااااید که آینده ازآن تو!
*با عرض معذرت از محسن نامجو به خاطر این قیاس مع الفارق چون صدای او وقتی که اراده می کند گوش نواز است.
قبری که بهش می خندی...

دوستی دارم که سال هاست تنها نقطه ی اتصال من به دنیای موسیقی امروز است و هر ازگاهی جدیدترین یافته های خود را در اختیار من می گذارد؛ به همین ترتیب "مولانا" به روایت "مدونا"، موسیقی گروه های "انیگما"، "ردیوهد"، "اوهام"، "کیوسک"، و... خوانندگانی مثل "تام ویتس" و... را اولین بار پیش او کشف کردم. این هم دلی تا آخرین ملاقات ما که مربوط به یکی دو ماه پیش است ادامه داشت تا لحظه ای که بروز یک اختلاف سلیقه ی عظیم می رفت تا به دوستی چهارده پانزده ساله ما خاتمه بدهد.
برای من شنیدن صدای "محسن نامجو"- آن هم در مرتبه اول- چیزی بیشتر از یک شوخی خنده دار یا آلودگی صوتی نبود مخصوصاً که میزبان خطابه ای در مدح خواننده و اشعار نغز و شهرت بین المللی ایشان در کشور هلند ایراد کرد تا من را برای شنیدن صدای این پدیده جدید بی تاب کند و اصواتی که آخرالامر شنیدم کاملاً خلاف انتظارم بود. نقاشی آبستره مردم را به این باور رساند که: "ما هم می توانیم به همین خوبی نقاشی کنیم" و آن روز محسن نامجو باعث شد که ادعا کنم: "من هم می توانم به همین بدی آواز بخوانم!" پس فی البداهه به استقبال اشعار رفتم- می دانید که دستی در سرودن اشعار بند تنبانی دارم- و گوشه های جدیدی به آن ها اضافه کردم که مورد استقبال شدید حاضرین در مجلس قرار گرفت ولی جلوی تهدیدات بعدی را نگرفت؛ تهدید شدم که دیگر به نیازهای موسیقایی من بی اعتنا خواهند بود و بهتر است به دنبال منابع جدیدی برای ارتباط با دنیای موسیقی بگردم!
بعد از آن شب کذایی اسم محسن نامجو هرروز در گوش من تکرار شد، در هر محفلی چیزی از او شنیدم یا کسی را دیدم که لاف دوستی با او را می زند و امروز من هم آلبوم های بدون مجوزش را دارم و در خانه به "عقاید نوکانتی" او گوش می کنم و نمی دانم منظور از "عقاید نوکانتی" چیست- شک دارم که خودش هم بداند- و نمی دانم "شقایق نرماندی" چه جور شقایقی است که به ذهن شاعر آمده و هرقدر به اطلاعات عمومی و حافظه ی ضعیفم رجوع می کنم "سواحل نرماندی" یا چیزی شبیه به آن به گوشم آشناتر می آید- یکی از مدعیان رفاقت با نامجو می گفت که شقایق نرماندی گلی است که در منطقه ی نرماندی خراسان می روید و ادعا می کرد که این را از خود نامجو پرسیده است، الله اعلم- اما "خیابان شهید قندی" در همین همسایگی است و وقتی شعر به اینجا می رسد که "خیابان شهید قندی از آن ما" بی اختیار حس خوبی پیدا می کنم!
هر شاعر "بند تنبانی" سرایی می داند که باید کلمات هم وزن و قافیه را زیر هم ردیف کند و بعد- مثل جدول کلمات متقاطع- فواصل بین آن ها را با خزعبلات مناسب پر کند؛ با این روش به راحتی می توانید شما هم مثل من و آقای نامجو و خیلی های دیگر ترانه بسرائید!*
من "هنر معترض" را دوست دارم. اگر نبود همان یک جمله ی "شاید که آینده ازآن ما"، که دوبار به زیبایی و برخلاف ابیات دیگر این ترانه، با معنی بسیار تکرار می شود، هیچوقت نمی توانستم با موسیقی نامجو آشتی کنم و حالا که آشتی کرده ام می بینم نوعی تمسخر و اعتراض به همه چیز و مخصوصاً به سنت ها در آن نهفته است. به این ترتیب محسن نامجو در گروه طنزپردازان قرار می گیرد و با من همکار می شود.
*نیابتاً این چند بیت را به استقبال شعر ایشان رفتم:
ظرفی که پراز هویجه ازآن ما... شکاف و گوهگیجه از آن تو
عقاید کارل پوپر ازآن ما... یه ماشین با شوفر ازآن تو
وزارت درباااار ازآن ما... خیابان شهید عشقیار ازآن تو
دامادی سرخانه ازآن ما... ویروس رایانه ازآن تو
عشق بی گارانتی ازآن ما... سولاخ پانزده سانتی ازآن تو
ریگی دیگی دیگی دیگی دیگی دیگی
ریگی دیگی دیگی دیگی دیگی دیگی...
و پاسخ هانیبال به من
همین امشب و بلافاصله بعد از فرستادن ای میل، هانیبال جوابم را داد. من عاشق این مرد هستم.
توکا جان سلام
بسیار نامه شیرینی بود . هر نامه ای از تو مرا خوشحال می کرد. هر برخوردی با تو، دیدن طراحی هایت و طنزهایت همیشه مرا خوشحال کرده است. یاد آن روزی بخیر که پدرت ترا پیش من آورد و من حرف همیشه گی ام را به او گفتم. تمام کودکان استعداد دارند. باید بخواهند که طراح باشند تا طراح شوند. طراحی های اخیر تو و طراحی هایی که از دوران سن بالایت دیدم بسیار مرا تکان داده است. من فکر می کنم تو با طراحی تنها یک هنرمند ماندگاری هستی. اَه، اصلا از این حرف های معمولی نمی خواستم بگویم. پنج دقیقه قبل از رسیدن ای میلت با فرخنده صحبت کردم. او به من گفت یکی از کارهای مرا پسندیدی. من آنرا با یکی از طراحی هایت با کمال میل تعویض می کنم. چرا به فکر این نیستی کتابی از طراحی هایت چاپ کنی و حرف ها و نظرات خود را درباره آنچه تو می دانی طراحی ست بگویی؟ من آرزو دارم برای آن کتاب مقدمه ای بنویسم. افتخار خواهم کرد. این کار را دارم برای طراحی های هادی ضیاءالدینی می کنم و مقاله ای که دارم می نویسم را خودم می پسندم. باهم بعد از این شوخی کنیم و بخندیدم. جوانی ات را برای طراحی های بیشتر دراز می خواهم. دراز مثل قدت ، مثل تبسم ات ، بلند مثل طنزت. این برای اولین ای میل بس.
قربانت
هانیبالَ
نامه ای به هانیبال الخاص

هانیبال عزیزم
امروز عصر به نمایشگاه نقاشی هایت در گالری الهه رفته بودم. جایت خیلی خالی بود و جایت اصلاً خالی نبود! جایت خالی بود چون دوست داشتم مثل همیشه خودت را می دیدم که با مردم حرف می زنی یا اتفاق هیجان انگیزی برای نمایشگاه تدارک دیده ای و جایت خالی نبود چون نقاشی هایت بودند و تو لابه لای خط ها و رنگ ها حضور داشتی؛ نوشته هایت را روی نقاشی ها با صدای خودت می خواندم حتی می توانستم خنده ات را به هنگام نوشتن اشان تجسم کنم!
وقتی کارها را نگاه می کردم تو را در همان سال های 62 و 63 به خاطر می آوردم که به کلاس طراحی ات می آمدم، همان وقتی که یادم دادی باید با طراحی زندگی کرد و از آن لذت برد، همان وقتی که بعد از کلاس برایمان از شعرها و داستان هایت می خواندی یا اسلایدهایی را که از طراحی های شاگردان محبوبت تهیه کرده بودی نشانمان می دادی... چقدر دوست داشتم که بالاخره از طرح های من هم اسلاید بگیری و به بعدی ها نشان بدهی- میدانی که به این آرزو نرسیدم!- شاید آن موقع نتوانستم به حدی برسم که باید، اما هرچه بود دوران خوشی بود که آن را مدیون وجود تو هستم. نقاشی هایت آن سال ها و آن روزها را برایم زنده کرد. به فرخنده خانوم گفتم که امروز برای اولین بار از فقر خودم عصبانی هستم چون برای برآورده کردن یک آرزوی قدیمی پول ندارم؛ فکر نمی کنم کسی برای داشتن تابلویی از هانیبال به اندازه ی من استحقاق داشته باشد چون این نقاشی ها با هیچ کس به اندازه ی من حرف نمی زنند و ارتباط برقرار نمی کنند.
شاید که معجزه شد یا دل فرخنده خانوم به حالم سوخت که گفت هر تابلویی که دوست دارم انتخاب کنم و هر قدر و هر وقت که پول داشتم بدهم. راستش را بخواهی یکی از کارهایی که بیشتر دوست داشتم انتخاب کردم اما... رویم نمی شود برای گرفتنش بروم.
خواستم به خودت هم گفته باشم و از خودت هم اجازه بگیرم. به هر حال من بسیار مدیون تو هستم.
برایت آرزوی سلامتی می کنم و امیدوارم به زودی زود در خانه ببینمت، دوست دارم دفترهای طراحیم را نشانت بدهم، دوست دارم مثل همان سال ها راهنمایی هایت را بشنوم.
این روکش کذایی*

"تینا":
«جناب آقای نیستانی عزیز، اولا توصیه میکنم که اون پلاستیک روکش رو از پشتی صندلی تون بکنید و نگران کهنه شدن زود هنگام صندلی نشید . میدونید راستش اون روکش درست معادل مارک سر آستین برخی آقایون که تازه کت و شلوار خریدن!»
"محرمعلی خان":
«عمو توکا سلام تو رو خدا یه رحمی به خودتون بکنید و رویه لعنتی صندلی رو بکنید . تابستونه !!!!»
"مهرناز صميمی":
«من درست می بینه هستم؟(هستم بابت حفظ قافیه بود.)صندلی هنوز رویه پلاستیکی داره ؟!!!
امان از این برنداشتن رویه صندلی که در ایران معمول است!(اگر من درست دیده هستم)!»
....
دوستان بدجوری به روکش پلاستیکی صندلی من حساسیت نشان دادند! یکی دو اعتراض اول برایم جالب بود اما با ادامه اعتراضات مردمی لازم می بینم پاره ای توضیحات را به عرض برسانم:
تینا، محرمعلی و مهرناز عزیز، چشم در اولین فرصت روکش پلاستیکی را از پشتی صندلی خواهم کند اما تینا، از کجا به این قطعیت رسیدی که من نگران کهنه شدن صندلی دفتر هستم؟!
من به شخصه با هرجور "روکش" پلاستیکی مشکل دارم؛ نه اتومبیلم- وقتی که هنوز نو بود- و نه تلفن همراهم هیچکدام روکش ندارند؛ اصلاً از کهنه شدن وسایل ناراحت نمی شوم و صندلی کاری که در خانه دارم هم روکش ندارد و ایضاً به آستین هیچ کدام از کت ها و پالتوهای من کسی مارکی ندیده است. "آتک" دفتر شخصی من نیست و این هم صندلی"من" نیست، من فقط یک کارمند ساده هستم که از وسایلی که در اختیارم می گذارند- خوب یا بد- استفاده می کنم؛ عادت بدی دارم که کمترین تغییر را در محیط اطرافم می دهم و انگیزه ای برای بهتر کردن شرایط کارم ندارم- با اینکه به شدت گرمایی هستم تمام تابستان را عرق می ریزم اما جهت دریچه های باد کولر را به سمت خودم تغییر نمی دهم!- اگر صندلی با روکش به من تحویل شده، تا به آخر با همان روکش می ماند و اگر کشوی میزم خراب است تا من پشت آن می نشینم درست نخواهد شد.
.......................
*چشمان تیزبین دوستان می تواند پارگی روکش پلاستیکی را در محل نشیمن صندلی تشخیص بدهد. اگر حمل بر میخ داشتن نشیمن من نباشد این پارگی بهترین دلیل بر این مدعا است که به خاطر سالم ماندن یا تمیزی صندلی روکش آن را حفظ نکرده ام فقط شلختگی و بی توجهی عامل این فاجعه بوده است.
این تابستان لعنتی

حتماً در خلقت من اشتباهی رخ داده، من نمی توانم اهل یک کشور گرمسیر باشم مگر غیر از این است که می گویند اهالی افریقا خیلی از گرما رنج نمی کشند چون به آن عادت دارند؟ خوب من هم یکی از اهالی ایران هستم و اینجا هم که می دانم کشوری گرم و خشک است...پس چرا من به این آب و هوا عادت نمی کنم؟!
بچه هم بودم وقتی تابستان با مادرم به خیابان می رفتم گرما زده می شدم، مادرم که می دید خیس آب و عرق هستم برای این که کمکی کرده باشد برایم آب آلبالو می خرید، تأثیر آب آلبالو بر من قطعی بود و بلافاصله بعد از نوشیدن آن بالا می آوردم!
تابستان برای من یعنی مجموعه ای از: تی شرت های زشت با ردّ سفید عرق زیر بغل ، صورت های ملتهب از گرما، صورت های خیس، بوسه های خیس، سندل و انگشت هایی شبیه به خرچنگ که از آن بیرون زده است، پاشنه های ترک خورده، بوی تن آدم هایی که زیاد عادت به دوش گرفتن ندارند، له له، کلافگی، وارفتگی، لباس های بدقواره و چروک، قطع برق، کم آبی ، گشت ارشاد، تعقیب و گریز، بگیر وببند، آب آلبالو، طعم ترش استفراغ...
کولرهای آتلیه خوب کار نمی کنند، محیط گرم و مرطوب است و خلاقیت در این هوا کشششششششششش می آید، آبکی می شود. می خواهم از جا بلند شوم اما پشتم عرق کرده و به پشتی صندلی چسبیده است. می خواهم پلک بزنم اما پلکم عرق کرده و به زیر ابرویم چسبیده است. با دست ها به دسته های صندلی فشار می آورم و به زحمت خودم را از همه چیز جدا می کنم، حالا دست هایم به دسته های صندلی چسبیده اند. به حیاط می روم تا سیگاری دود کنم؛ اسم حیاط را گذاشته ام "آتک سرطان" آخر دفتر ما شعبه های مختلفی دارد: "آتک مرکزی"، "آتک طراحی"، "آتک تأسیسات"، "آتک سبز"، "آتک تجهیزات" و... این هم شعبه ای است که من به آن اضافه کرده ام، آتک سرطان. سیگاری در این گرمای جهنمی می کشم و به پائیز و زمستان زیبا فکر می کنم...
خودخواهی های یک هموطن به هنگام لرزیدن زمین
با یک شلوار کوتاه و پیراهن بسکت بال (مال پسرم طاها بود که بعد از شستن به اشتباه توی کمد من گذاشته بودند) نشسته بودم و به ابدیت و دوام پارافین فکر می کردم که سقف لرزید؛ هر وقت آقای عابدی آن بالا کمی تند راه می رود سقف ما هم می لرزد، اما این لرزش عادی نبود، آیا آقای عابدی دارد می رقصد؟!- فکر احمقانه ای بود که از سرم گذشت - کم کم چراغ های سقف هم شروع به حرکت به چپ و راست کردند؛ زلزله بود. در خانه تنها بودم و به جز نجات خودم نباید به کس دیگری فکر می کردم پس بی عذاب وجدان تا دم در دویدم، لرزش زمین تمام شده بود اما من هنوزبین ماندن و بیرون رفتن مردد بودم. در این فرصت به سر و وضع خودم فکر کردم و این که اگر مجبور بشوم با این قیافه از خانه فرار کنم چه لرزه ای بر ارکان اخلاقیات جامعه وارد می شود. داشتم لباس مناسبتری برای نجات از زیر آوار می پوشیدم که کسی زنگ زد و خبر داد که زلزله اصلی در قم آمده، زانو هایم لرزید... قم؟! ترجیح می دادم که با همان شلوارکوتاه و تی شرت آستین حلقه ای زیر آوار بروم اما اتفاق بدی در قم نیفتاده باشد. به فکر سلامتی آقای اسلامیان- کارفرمای عزیر و محترم- بودم که برایش ساختمانی در قم طراحی کرده ام و به پشت گرمی آن مقدار زیادی بدهی بالا آورده ام و قرار بود به محض اینکه شهرداری قم نقشه ها را تصویب کند از اسلامیان- کارفرمای عزیز و محترم- پول بگیرم... یعنی ممکن است خدای نکرده بلایی سر کارفرمای عزیز و محترم آمده باشد؟ آیا ممکن است شهرداری قم خراب شده باشد یا خدای نکرده آقای شهردار زیر آوار مانده باشد؟ یعنی ممکن است یک بار دیگر داستان آقای مهندس "حبیب معروف" تکرار شود؟
داستان مهندس حبیب معروف:
سال ها پیش زمانی که هنوز در توهم پول دار شدن و موفقیت بودم نمایشگاهی با یکی دو تا از دوستان- بنی اسدی و جواد علیزاده- برگزار کردیم، یکی از شب ها بازدید کننده بسیار محترم و متشخصی به گالری آمد و با من سر صحبت را باز کرد، گفت که اسمش مهندس حبیب معروف است، مدیر عامل یک شرکت پیمانکاری معتبر است و در ضمن یک مجله معماری هم منتشر می کند، از من خواست تا برای مجله اش چند تا طرح بکشم. به او قول همکاری دادم طرح ها را در اولین فرصت کشیدم و چند روز بعد به دفتر کارش بردم. کارها را دید و پسندید و به منشی اش زنگ زد و دستور داد که چهل هزار تومان برای دو طرح من در پاکت بگذارند و به اتاقش بیاورند. در آن سال ها برای هر طرح بین سه تا پنج هزار تومان دستمزد می گرفتم و پولی که ایشان برای دو طرح من می دادند- آن هم نقداً- کاملاً سخاوتمندانه بود. مهندس معروف از من پرسید که به غیر از طراحی به چه کاری مشغول هستم و من در جواب توضیح دادم که برای شرکت گنو کار معماری می کنم. بسیار خوش حال شد و گفت که آدمی با استعداد من چرا نباید برای خودش کار کند؟ گفت که عازم سفری به آلمان است و دو هفته بعد در مراجعت با من دیداری خواهد کرد تا طراحی برجی را سفارش دهد و این مقدمه ای باشد برای کارهای بزرگتر آتی....
برای اولین بار احساس کردم که شانس در خانه ام را زده است. دو هفته را با دیدن رویا های شیرین گذراندم و در روز ملاقات با خبر شدم که مهندس معروف شب قبل از مراجعت، در آلمان مرحوم شده است! باورم نمی شد، سه روز بعد وقتی در مسجد نشسته بودم و به عکس حبیب معروف در قاب عکس بزرگی که روبه رویم بود نگاه می کردم مطمئن شدم که خواب نیستم و تمام رویاهای من نقش بر آب شده اند.
وقتی گفتند این زلزله خسارات جانی و مالی نداشته نفس راحتی کشیدم. لا اقل امروز که رویای پول و موفقیت های مادی ندارم هنوز می توانم با رویای پرداخت بدهی های خودم خوش باشم.
لبیک یا بزرگمهر*

تو این دفتر همیشه خسته هستم..........من اینجا پشت میزم بسته هستم
ز صبح زود بگیرررر تا نیمه شب.... به دنبال دلار، یک دسته هستم
زوار دوستان در رفته اما................من آن قندان در بشکسته هستم
میون میوه های ترش و شیرین..........هلویی سفت ولی با هسته هستم!
* این پست به درخواست بزرگمهر حسین پور که خواست یکی از اشعار بند تنبانی خودم را برایش بنویسم، نوشته شد.
آیا من همیشه یک کاهو هستم؟

بعضی می پرسند چرا تمام چیزهایی که می نویسم درباره ی روزمرگی های خودم است و- شاید- انتظار دارند در برابر مسائل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مبتلابه جامعه هم واکنشی نشان دهم. در پاسخ به این گروه از بازدیدکنندگانم می گویم من که همیشه کاهو نیستم! من هم در این جامعه زندگی و کار می کنم و با مشکلات آن دست به گریبان هستم. من هم مثل شما روزم را با خواندن روزنامه و پی گیری اخبار سیاسی و اجتماعی شروع می کنم و شب ها به تناوب سری به اخبار ماهواره ای می زنم- بستگی دارد که چقدر حالم برای تحمل اظهارنظرهای عالمانه یا پوزخندهای حکیمانه ی احمدرضا بهارلو یا شنیدن لهجه ی دلکش بهنود مکری خوب باشد- اخباری مثل سهمیه بندی و گران شدن بنزین یا تشویق به صیغه موقت یا مبارزه با اراذل و اوباش و نا امنی های اجتماعی با متد کتک و آفتابه را هم دنبال می کنم و حتی برای سرنوشت "دل آرا دارابی" هم نگران هستم. انرژی هسته ای و آینده مذاکرات ایران با اتحادیه اروپا و تصمیم های شورای امنیت صرف نظر از اینکه ارزش خورد کردن تره و هویج داشته باشد یا نداشته باشد هم برای من مهم است و به همین ترتیب آثار و اندیشه های رئیس جمهور و عواقب دور و نزدیک آن را هم دنبال می کنم و درباره همه ی این چیزها نظرهایی دارم که بخشی را مثل شما در تاکسی و اتوبوس و میهمانی های خانوادگی با دیگران در میان می گذارم و مابقی را خیلی محترمانه می کشم و اینجا و آنجا چاپ می کنم یا به نمایش می گذارم. می ماند همین روزمرگی ها و مشکلات شخصی یا بعضی حرف ها و دلتنگی هایی که گذاشتم برای این فضای مجازی که هم به عافیت نزدیک تر است و هم جای دیگری برای ثبت آن ها ندارم. اگر درباره مسائل مهمتر نمی نویسم به این معنا نیست که از آن ها خبر ندارم یا برای آن ها ارزشی قائل نیستم یا می خواهم سر شما را با این خزعبلات گرم کنم تا غافل بمانید؛ من نسبت به تمام مسائل جامعه حساس هستم اما اینجا فقط از مسائل شخصی خودم می نویسم.
توکای پیکرتراش (2)

امروز هم کمی روی مجسمه ی شمعی کار کردم. با گوشی موبایلم نتوانستم عکسی بهتر از این بگیرم، رنگ مجسمه خیلی روشن است و منبع نور خوبی هم نداشتم و هربار هم که از فلاش استفاده کردم عکس کاملاً سفید از آب درآمد!
بد نشده، مگه نه؟!
توکای پیکرتراش

چند سال پیش از آن که کافه نشستن را به عنوان یک راه برای گذران اوقات فراغت کشف کنم یکی دو هفته ای را که عهد و عیال به شمال رفته بودند در خانه به ساختن مجسمه های کوچکی از صابون رختشویی گذراندم. ایده ساختن مجسمه از صابون را هم از دوران کودکی و برنامه کودک تلویزیون ایران داشتم. حاصل ده روز تنهایی من تبدیل به ده مجسمه از جنس صابون رختشویی شد- که بوی فوووووق العاده بدی می دادند- و آپارتمانی که کف آن به ضخامت یک سانتی متر با گرد صابون فرش شده بود. تجربه پیکرتراشی- آن هم وسط اتاق ناهارخوری- تجربه ای فوق العاده بود گرچه مواد اولیه و ابزار کار مناسبی نداشتم اما وقتی که اولین سایه های حجمی را می دیدم که در حال بیرون آمدن از دل توده ی بی شکل صابون بود دچار شعفی می شدم که شرح آن با این زبان الکن غیر ممکن است، باید حتماً خودتان تجربه کنید. تجربه صابون ها یکی دو ایراد بزرگ داشت، اول این که ابعاد قالب های صابون کوچک بود و برای ساختن مجسمه ارتفاع و ضخامت کافی نداشت به همین خاطر مجبور بودم مجسمه ها را دو تکه بسازم و بعد با چسب به هم بچسبانم که روش خوبی نبود و با کوچکترین ضربه ای می شکست. دومین ایراد مربوط به ذات صابون بود، آصفه در گردگیری های هفتگی خود روی مجسمه های من دستمال نمدار می کشید و در نتیجه مجسمه های من به تدریج کف کردند و تمام شدند!
مدت ها به دنبال پیدا کردن ماده دیگری بودم که به راحتی صابون تراشیده شود اما کف نکند و ابعاد بزرگتری برای کار کردن داشته باشد تا همین هفته پیش که به یک شمع فروش سه بلوک پارافین سفارش دادم.
نیم تنه ای که می بینید حاصل کار من در روز جمعه گذشته است؛ ابزار کار من منحصر به یک کارد کهنه آشپزخانه و یک چاقوی میوه خوری بود که اولی را از بهناز گرفتم اما دومی را بی اجازه از جعبه ی کارد و چنگال های توی کابینت برداشتم. باز از میز ناهارخوری برای کار کردن استفاده کردم اما چون در خانه تنها نبودم سعی کردم تا تمام تراشه های موذی و چسبناک پارافین را از روی میز جمع کنم. امروز صبح با اینکه مثل همیشه دیر بیدار شده بودم و باید سریع خودم را به دفتر می رساندم یک ساعت تمام دور این مجسمه نیمه تمام می چرخیدم و به آن نگاه می کردم، احساس خیلی خوبی داشتم. حالا هم می خواهم توی کشوهای آشپزخانه دنبال یک چاقوی ظریف و خوش دست بگردم تا با آن جزئیات بیشتری را بتراشم.
نیاز

این عکس دوست جدید من "تیاز" است، من و نیاز پنجشنبه ها ملاقاتی بدون قرار قبلی داریم اما همیشه از دیدن اتفاقی یکدیگر خوشحال می شویم. اگر روزمرگی های زندگی هنوز بر من غلبه نکرده به خاطر دوستانی مثل نیاز است که به روزهای تقویم من معنی می دهند. نیاز از طرفداران جدی من هم هست، هر پنجشنبه اعتماد ملی را برای دیدن طرح من می خرد و مدتی است که به خاطر آدم های بی سری که طراحی می کنم ملامتم می کند! نیاز آنقدر سخاوتمند است که حاضر شد موهایش را به من قرض بدهد تا با آن عکس بگیرم- به قول صالح علا "زلفی با هم گره زدیم"- تا وقتی طرفدارانی مثل نیاز دارم نیازی به هیچ چیز دیگر ندارم.
صعوبت کامبیز ماندن

جمعه 18 خرداد دهمین نمایشگاه انفرادی کامبیز درم بخش در نگارخانه "حسین محجوبی" افتتاح شد. می دانم که دیگران به اندازه کافی در باب شاعرانه بودن طرح های کامبیز یا سهل و ممتنع بودن افکارش خواهند نوشت و توصیف مفصلی از کارهای به نمایش درآمده را خواهند داد، نقد آثار کامبیز اما در توان من نیست که هم افتخار دوستی با او را دارم و هم همکاری هستم که آرزوی رقابت با او را در سر می پروراند، هرچه بنویسم می تواند شائبه ای از حسادت حرفه ای داشته باشد اما شما می توانید این متن را با پیش فرض علاقه قلبی و ارادت حتمی من به کامبیز بخوانید.
رسم است که تازه واردین به هر عرصه کسی را که در دور دست ها ایستاده است و نام و آوازه ای دارد به عنوان الگو انتخاب می کنند؛ اگر "چرچیل" برای یک سیاستمدار،"گوبلز" برای یک دروغگوی تمام عیار، "گاندی" برای یک آزادیخواه و "پیکاسو" برای یک نقاش نوگرا الگوهایی کم عیب و نقص به حساب می آیند جایگاهی که کامبیز بر آن ایستاده چنان رفیع است که او را تبدیل به الگوی چند نسل از کاریکاتوریست های ایرانی می کند؛ او یک کاریکاتوریست – هنرمند- موفق است، کسی که توانست عمرش را وقف کاری که دوست دارد بکند، مخاطبین زیادی از میان عوام و خواص جامعه داشته باشد و از همه مهم تر طراوت افکارش را بعد از گذشت چند دهه حفظ کند. برای همین است که انتظار من- و دیگران- از کامبیز زیاد است و عامل این زیاده خواهی هم خود او است. وقتی برای اولین بار این شانس نصیب من شد که به خانه اش بروم و بخش کوچکی از مجموعه های متعددی را که طی این سال ها کار کرده ببینم، یقین پیدا کردم که راهی طولانی را پیموده و با چنان سرعتی به این رفتن ادامه می دهد که رسیدن به او امری نزدیک به محال است. مجموعه آثاری که کامبیز خلق کرده آنقدر زیاد و متنوع است که او را قادر می سازد تا به طرفه العینی چندین نمایشگاه هم زمان برپا کند- و هر روز به این مجموعه ی عظیم تعداد زیادی طرح و ایده و کار جدید اضافه می کند- گمان ندارم که ظرفیت تمامی نگارخانه های تهران کفاف نمایش هم زمان تمامی آثار او را بدهد. با چنین شناختی است که هر نمایشگاه او برای من اهمیتی مضاعف پیدا می کند چرا که همیشه کنجکاو هستم تا بدانم این بار کدام گوشه از ثروتش را با ما شریک خواهد شد و با این رونمایی کدام هدف را نشانه گرفته است؛ آرزو دارم که او هدفمندتر رفتار کند چون در این عرصه هماوردی ندارد، او اکنون بر قلّه ایستاده است و این بر دشواری اش می افزاید، اکنون که راه را تا به آخر پیموده چند گزینه پیش رو دارد: یا باید پائین بیاید و خستگی راه از تن به در کند- و لاجرم فراموش شود - یا به آن چه که هست و قلّه ی فتح شده قناعت کند و در آن ارتفاع بلند بنشیند- که در شأن او نیست - و یا با تخیل قدرتمندی که دارد برای خود قلّه های چدیدی بسازد وبه دنبال فتح آن ها برود! شأن کامبیز و انتظار ما از او این است که باز هم بالاتر و بالاتر برود گرچه قلّه ای دیده نمی شود! فقط کامبیز توانایی عبور از چنین مرحله دشواری را دارد، کامبیز را فقط با کامبیز می توان سنجید. او قهرمانی است که هربار باید بر آوازه ی خودش غلبه کند.
فتوسنتز*

کتاب علوم مدرسه را یادتان است؟ درسی داشتیم که درباره ی سبزینه گیاهان و فرایند "فتوسنتز" بود. از آنجا که طبق شواهد و قرائن زندگی کارمندی شکلی از زندگی نباتی است شباهت های بیولوژیک فراوانی مابین این دو گونه کشف شده است، بطور مثال از پدیده "فتوسنتز" که هم در گیاهان و هم در کارمندها به یک شکل دیده می شود می توان نام برد.
اگر روزها حوالی ساعت یک عصر به دیدن من بیایید می توانید من را در حالی که پشت میز کارم به کاهوی بزرگی تبدیل شده ام غافلگیر کنید. هر کارمندی در حین فتوسنتز فقط می تواند به محرک های ابتدایی از قبیل درد، سوزش، خارش و شوک ناشی از غافل گیر شدن توسط مافوق پاسخ بدهد اما برخلاف گیاهان، کارمند ها اکثراً بعد از خوردن ناهار و نشستن پشت میز کارشان است که وارد این فرایند می شوند- مخصوصاً اگر با ناهار ماست هم خورده باشند- این ها با گرم شدن پشت پلک هایشان به تدریج در صندلی رسوب کرده، نفس هایشان سنگین شده، گوش هایشان دیگر نمی شنود و چشم هایشان چیزی نمی بیند و حواس پنجگانه اشان کمابیش تغطیل می شود و در این حالت به غیر از مصرف اکسیژن هوا و تولید دی اکسید کربن هیچ خاصیت دیگری ندارند.
"سید" می گوید کاش می شد در حین خواب هم کار کرد! ("سید" هویجی است که در صندلی بغلی کاشته شده و البته کارمند بسیار مسئولی است) می گویم نگران نباشد، همانطور که خواب مومن عین عبادت است خواب کارمند- فتوسنتز- هم جزئی از کار اوست.
*با تشکر از دکتر قنبری کاشف پدیده "فتوسنتز در کارمندان" که حاصل مطالعات خود را بی هیچ چشمداشتی در اختیار نگارنده قرار دادند.
ارباب حلقه ها
پرسید چرا حلقه به انگشت ندارم، توضیح دادم که خیلی سال پیش من هم مثل شما حلقه ازدواج داشتم اما چند سالی است که از دستش داده ام؛ هنوز کنجکاو بود که چطور حلقه ام را از دست داده ام، برایش توضیح دادم:
سیزده سال پیش در دفتری استخدام شدم که خیلی به خانه نزدیک بود و همین باعث شد تا کم کم اضافه وزن پیدا کنم و حلقه داشت برای انگشتم تنگ می شد، عرق می کرد و موقع کار کردن اذیت می شدم به فکرم رسید جایش را از انگشت انگشتر به انگشت کوچک تغییر بدهم، حلقه برای انگشت کوچکم کمی گشاد بود اما مواظبش بودم و به سادگی هم از آن بیرون نمی آمد.
آن روز طالع من نحس بود، آخرهای وقت اداری رفتم به- گلاب به رویتان- دست به آب... خواستم شلوارم را بالا بکشم که زیر حلقه به قلاب کمربند گیر کرد و از انگشتم درآمد، حلقه روی هوا چرخ می خورد... در یک آن فهمیدم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است و چه آینده سیاهی انتظارم را می کشد! حلقه روی هوا چرخ می خورد... می بایست تا دیر نشده کاری می کردم به هیچ قیمت نمی توانستم آن را از دست بدهم( صورت بهناز را می دیدم که ناباورانه به توضیحاتم گوش می دهد و ناباورانه سرش را به چپ و راست تکان می دهد که یعنی: آره ارواح عمه ات، تو گفتی و من هم باور کردم) باید جلوی واقعه را می گرفتم خواستم مثل عابدزاده شیرجه بزنم و در هوا بگیرمش اما ابعاد توالت برای شیرجه زدن عابدزاده کوچک بود و به احتمال زیاد هم حلقه از دست می رفت و هم عابدزاده مصدوم می شدم. حلقه روی هوا چرخ می خورد... فقط یک راه وجود داشت می بایست با پا جلوی ورود حلقه به چاه را می گرفتم، به سرعت پایم را بین حلقه و سوراخ مستراح حایل کردم اما سرعتم زیاد بود و ضربه محکمی با پا به حلقه زدم، حلقه به شدت به سمت بالا پرتاب شد و بعد از برخورد با مخزن فلش تانک زاویه گرفت و بی آن که به هیچ مانعی برخورد کند یا روی کاسه توالت بیفتد با سرعت و دقت بی نظیری مستقیم وارد چاه توالت شد، دنیا دور سرم می چرخید... - اگر می خواستم شوت دیگری با آن دقت و سرعت بزنم و در ازاء آن صد میلیون پول بگیرم هنوز هم در همان توالت مشغول شوت کردن بودم- بیست و پنج دقیقه خیره به آن سوراخ سیاه و تاریک و ترسناک که حلقه نازنینم را بلعیده بود نگاه می کردم؛ حلقه با نگاه ملتمسانه ی من بیرون نمی آمد و من هم مرد دست کردن توی چاه فاضلاب نبودم. بالاخره همکارانم که از غیبت طولانی من نگران شده بودند- یا شاید هم خودشان به دستشویی احتیاج داشتند- دنبالم آمدند و به زور از آنجا بیرونم کشیدند، دنیا دور سرم چرخ می خورد... مطمئن نبودم که داستانم برای بهناز به حد کافی قابل قبول باشد و احتیاج داشتم که قبل از او ماجرا را برای یک زن دیگر تعریف کنم تا میزان تاثیر کلامم را در چهره اش ببینم، اگر مجاب می شد آن وقت می توانستم به مجاب کردن بهناز هم امیدوار بمانم؛ هنوز دنیا دور سرم چرخ می خورد که خانوم مهندس معینی از علت توقف طولانی من در مستراح سوال کرد، داستان را با اندکی اغراق تعریف کردم، چشمکی زد و گفت: - آره ارواح عمه ی همه اتان، همه ی شما مردها همین کلک را می زنید!!!
فال امروز من

داشتم قهوه ام را می خوردم و روزنامه می خواندم که آمد تو، شاید فقط استاد بهاءالدین خرمشاهی به اندازه ی این مرغ عشق و صاحبش با شعر حافظ سروکار داشته باشد، روزنامه را کنار گذاشتم و صدایش کردم تا فال امروزم را بدهد. با یک جست روی جایگاهش قرار گرفت و فال را از میان دسته ی فیش هایی که به سبک مرحوم علامه دهخدا جلویش چیده بودند بیرون کشید و دستم داد:
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد
میان مهربانان کی توان گفت که یار ما چنین گفت و چنان کرد
خداوکیلی تفسیری که پای این شعرها می گذارند از خود شعرها بامزه تر است:
«شما کسی هستید که بیش از اندازه مورد سوء استفاده دوستان و آشنایان قرار گرفته ای سپس رها شده ای و اکنون تنها مانده ای، در این دنیا افرادی چون شما که گول خورده اند کم نیستند پس غصه نخورید و با توکل به خدا عزم را جزم کن و بار دگر به فعالیت کاریت ادامه بده حتماً موفق خواهی شد.»
از همین جا از تمام دوستان و آشنایانی که تا امروز بنده را مورد سوء استفاده قرار داده و سپس رها کرده اند تشکر می کنم و اعلام می کنم که انسان برای انواع استفاده به دنیا می آید، لطفاً به کارتان ادامه بدهید.
روزی غصه خواهم خورد که به درد سوء استفاده هم نخورم.
کوما
سارا خبر داد که یک کارگر راه آهن از اهالی لهستان، بعد از نوزده سال از یک بی هوشی عمیق- کوما- برخاسته است، نامبرده دیروز فهمیده که دیگر از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی خبری نیست، دیوار برلین خراب شده و برای خرید از بقالی کسی به کوپن احتیاج ندارد! سارا می خواهد بداند اگر من مثل این"تازه بیدار شده" همین امروز به خوابی عمیق بروم دوست دارم شاهد چه تغییراتی در جهان آینده باشم. این بی خبری از دنیا برای سارا- که در امریکا زندگی می کند- باید خیلی هیجان انگیز باشد اما برای من و بقیه اهالی جهانی که زمان در آن به کندی می گذرد و سوم خوانده می شود خبر داغی نیست من همین جا کسانی را می شناسم که خواب و بیدارشان فرق زیادی با هم ندارد؛ چند روز پیش یکی از دوستان نقاشم می پرسید بالاخره چه کسی در انتخابات ریاست جمهوری برنده شد، بنی صدر یا مدنی؟!
بیست سال بعد- سال 1406 خورشیدی- ساعت 11 صبح
از کوما بیدار می شوم، بهناز می گوید: پاشو، لنگ ظهره، تو نمی خوای بالاخره یه تکونی به خودت و این زندگی بدی؟ نمی خوای کارت را جدی تر بگیری؟ نمی خوای اتاقت و این کتاب ها را مرتب کنی؟ پاشو به این آقای شمس زاده زنگ بزن بیست سال پیش قرار بود برای کار باهاش تماس بگیری. از جا بلند می شوم و برای اصلاح صورت به دستشویی می روم، باطری ریش تراش ژیلتم سولفاته شده و اسید بدنه ی آن را نابود کرده است ریش تراش اتمی نیما را بی اجازه قرض می کنم که ساخت افغانستان است اما با سوخت هسته ای تولید خودمان کار می کند؛ می بینم که نیما خمیر ریشم را برداشته و هیچ کدام از وسایلم سر جای خودش نیست. از توی دستشویی فریاد می زنم باز یکی به وسایل من دست زده، بهناز توضیح می دهد که بیست سال در کوما بوده ام و نیما فکر نمی کرده امروز خیال بیدار شدن داشته باشم. تعجب می کنم که نیما با 42 سال سن مگر هنوز پیش ما زندگی می کند؟ بهناز به یادم می آورد که خود من با 67 سال سن هنوز پیش کس دیگری زندگی می کنم و با توجه به قیمت زمین و مسکن و نرخ تورم و وضعیت اقتصادی که روز به روز در حال بهتر شدن است جوانانی در سن و سال نیما نمی توانند به این زودی و راحتی مستقل شوند! می پرسم از درخواست مهاجرتمان به کانادا چه خبر دارد، جواب می دهد که با وکیلمان صحبت کرده و با توجه به 22 سالی که از تشکیل پرونده گذشته امسال یا حداکثر تا یکی دو سال دیگر نوبت رسیدگی به درخواست ما خواهد رسید. لباس هایم را می پوشم اما باز جوراب هایم را پیدا نمی کنم بهناز می گوید سعی کن به یاد بیاوری آخرین بار آن ها را کجا انداخته ای. از خانه بیرون می روم. خداوکیلی چهره ی خیابان "عشقیار" خیلی عوض شده است، بیست سال پیش فقط دو نمایشگاه اتومبیل و سه تا کافی شاپ و ده تا ساندویچ فروشی با یک "آیس پک" اینجا داشتیم اما امروز از بالا تا پایین خیابان فقط شعبه های "فری کثیف" دیده می شود معلوم است که همه حتی "آپاچی" هم رقابت را به فری کثیف باخته اند؛ خود فری خان وسط خیابان ایستاده و به رتق و فتق صف های متعددی که جلوی مغازه هایش تشکیل شده مشغول است. اطمینان دارم دوستانم برای من مرخصی رد کرده اند و امیدوارم مشکلی برای ادامه کار نداشته باشم می خواهم تا دفتر کارم راه بروم و مردم را تماشا کنم؛ عوض شدن مد لباس ها متعجبم نمی کند اما زیورآلات آقایان خیلی تغییر کرده است، از هر ده نفر آقا هشت تاشان به جای گردنبند آفتابه به گردن انداخته اند. وارد دفتر که می شوم آقای معصومی- نگهبان ساختمان- مثل بیست سال پیش شوخی می کند:« به به آقای مهندس، صحت خواب! امروز زود سر کار آمده اید» بالاخره بعد از بیست سال تصمیمم را می گیرم که معصومی را با دست های خودم خفه کنم اما قبل از اقدام به قتل می خواهم بدانم که سرنوشت ممنوعیت استعمال قلیان به کجا رسیده، از معصومی می پرسم و او در آخرین لحظات زندگی جواب می دهد:... آزاد که نشده اما فعلاً با آن کاری ندارند.
الهی صد ساله بشی!
این متنی است که به مناسبت انتشار صدمین شماره مجله تندیس نوشته ام، فعلاً این را بخوانید تا فردا یک پست جدید بگذارم:
حتماً تن شریفتان می خارد که از یک کارتونیست- آن هم از نوع سیاه بین و سیاه دل- خواسته اید به این مناسبت چیزی بنویسد- آخرین باری که سعی کردم تا در مدح کسی انشا کنم متنی اخلاقی و پرسوز و گداز در مذمت خودپسندی نوشتم- و گمان ندارم دوستان "تندیس" بخواهند شیرینی انتشار صدمین شماره را با عیب جویی های اخلاقی یک کارتونیست کج خلق به کام همه تلخ کنند. کارتونیست ها در جمع اصحاب ریش و سبیل دار هنرهای تجسمی نقش آن جادوگر بدجنس را بازی می کنند که چون برخلاف خواهران مهربانش به میهمانی ولیمه شاهزاده خانوم دعوت نشد سرزده آمد و هدیه خود را نفرینی قرار داد که شاهزاده را در روز تولد هجده سالگی اش به خوابی مرگبار فرو برد.* گمان ندارم برای پرهیز از نفرین به این جشن دعوت شده باشم پس خوش بینانه فکر می کنم برای اهل اغراق و طنز هم سرانجام جایی پیش خود باز کرده اید و از این خوش بینی خود سرخوش هستم.
دوست دارم روز را با ایستادن دقایقی جلوی کیوسک مطبوعات شروع کنم و با نگاه دنبال اسم های آشنا بگردم، راه های ساده تر را مثل سوال کردن از روزنامه فروش یا آبونمان شدن مجله ها، دوست ندارم چون از هیجان انتظار و جستجو کم می کنند، تندیس یکی از مجله هایی است که چند ماهی است به علایقم اضافه کرده ام اولاً که ویژه هنرهای تجسمی است و در شأن من نیست که از اخبار این حوزه دور بمانم و دوماً بعد از مدت ها شاهد جمع شدن گروهی نقد نویس جدی و حرفه ای هستم که خودشان نقاشی و طراحی نمی کنند- یا اگر می کنند به کسی نشان نمی دهند- و به همین خاطر سالم می نویسند، نوشته هایشان بوی حبّ و بغض نمی دهد. فکر می کنم سوادم با خواندن تندیس بیشتر می شود. اینجا طراحی مقام شامخی دارد که آن را دوست دارم، از دنبال کردن نمایشگاه هایی که معرفی یا نقد می شوند لذت می برم و از همه مهمتر این که هر از گاهی روی جلد به چهره یک نقاش اختصاص پیدا می کند و بالاخره این حق نقاش ها است که مانند سیاستمدارها،فوتبالیست ها، کشتی گیرها و کودکان زیبا جایی برای راه پیدا کردن میان علایق مردم داشته باشند. امروز شاهد انتشار صدمین شماره آن هستم. صدمین شماره همیشه مهم است؛ امید به زندگی که کاهش می یابد آرزوی عمر دراز برای آنان که دوستشان داریم کمترین کاری است که از عهده امان بر می آید. (الهی صد ساله بشی) هنوز هم برای ما آرزویی دور و خوش خیالانه است به یادگار مانده از روزگاری که عدد عمر به چهل یا پنجاه نرسیده می بایست در فکر تهی کردن خرقه برمی آمدند و نظری از سر تأسف به توشه جمع شده می انداختند، صد سالگی نعمتی دور از انتظار بود و امروز که متوسط عمر برادران و خواهران ما در کشورهای پیش رفته به مدد بهداشت و آسایش و رفاه و صد چیز دیگر از مرز هشتاد گذشته است بزرگ ترهای ما هنوز از روی مهر و خیرخواهی دعایشان را تکرار می کنند تا بلکه مثل همه ی ورد های دیگر نه با منطق عقل بلکه بر اثر جادوی تکرار موثر افتد.
در این جغرافیا، رسیدن یک مجله به صدمین شماره می تواند از بعضی جهات عجیب تر از دیدن صد سالگی طفلی باشد که امروز در جشن ولیمه اش شرکت کرده ایم. به غیر از بلایایی که در همه جای دنیا زندگی نشریات را تهدید می کند- و شایع ترین آن بیماری دخل و خرج است- اینجا پیری زود هنگام هم داریم، کسی انتظارعمری بالاتر از یک سال و دو سال را برای یک نشریه ندارد و به همین علت است که شماره صد برایمان مهم می شود، جشن می گیریم چون خودمان هم به این طاقتی که داشتیم باورمان نبوده است!
.
اول تصمیم داشتم که متنی عالمانه بنویسم- شبیه به همان چیزهایی که شهروز نظری می نویسد- اما دیدم شهروز به اندازه کافی برای یک مجله کافی است پس ترجیح دادم به همین چیزها بسنده کنم و بگویم رسیدن به صدمین شماره برای یک "دوهفته نامه" آرزوی بزرگی نیست که به خاطر آن جشن بگیریم فقط بهانه خوبی برای شادی است و من در شادی شما شریک هستم اما آرزو می کنم... الهی صد ساله بشین!
........
*برای اطلاع بیشتر از داستان به فیلم "زیبای خفته" اثر کمپانی والت دیسنی رجوع کنید!
مان هنر نو

به چهره ی این مرد نگاه کنید. اگر می خواهید بدانید عدم نظارت درست بر تربیت اخلاقی فرزندان چه عواقب وخیمی در میانسالی آن ها به دنبال دارد باید چند روزی با مهندس غلامرضا معتمدی معاشرت کنید؛ یکی از بی ادب ترین، خودخواه ترین، پرروترین و در عین حال تنهاترین آدم های این دنیا است. اگر دنبال کسی برای درد دل کردن می گردید یا اگر به هم دردی یک دوست نیاز دارید یا می خواهید از کسی کمک فکری بگیرید روی غلامرضا معتمدی اصلاً حساب نکنید چون از غم شما خوشحال می شود، با ضعف شما احساس قدرت می کند و درد دل کردن شما به خنده اش می اندازد. اگر فاصله تان را با او حفظ کنید می بینید که همین آدم ویژگی های منحصر به فردی هم دارد:
- یکی از معدود کلکسیونرهای آثار هنری است که واقعاً نقاشی را می فهمد وشمّ تشخیص کار خوب از بد را دارد. به جای آنکه سرمایه اش را صرف دلالی کند و پولدارتر از این که هست بشود مجموعه ای از ساختمان هایی را که خودش ساخته به عنوان نمایشگاه و موزه وقف نمایش مجموعه آثاری کرده که طی بیست سال گذشته گرد آوری کرده است. فکر نمی کنم تا به حال حتی یک قطعه کار را به قیمت واقعی خریده باشد از تاکتیک صبر و انتظار استفاده می کند، منتظر می ماند تا صاحب اثر بی پول شود یا سکته کند و گوشه ی بیمارستان بیفتد آن وقت معامله می کند. اگر سری به موزه ی شخصی او –مان هنر نو- بزنید چند مجسمه ی عالی از مرحوم مش اسماعیل می بینید که دوتا از آن ها، "آدم و حوا"، هم از نظر ابعاد و هم کیفیت شاخص هستند؛ آن ها را به همراه چند مجسمه دیگر وقتی مش اسماعیل بیمار و بستری بود و شدیدآً به پول احتیاج داشت، در ازاء دویست هزار تومان برداشته است. تمام مجموعه ای که از وحید نصیریان دارد هم در زمان بی پولی و نیاز، نزدیک به همین قیمت خریده است و همین داستان در مورد من و سایرین صدق می کند.
مهندس معتمدی اصلاً معمار است، سال ۶۶ که به عنوان دبیر هنری به مجله صنعت حمل ونقل آمد رنگ و رخسار آن را به سرعت عوض کرد. گروه بزرگ طراحان مجله را هدایت می کرد و به اعتقاد من تاثیر فوق العاده ای بر کار همگی امان گذاشت. همین ذوق و سلیقه متعالی را در معماری اش و تزئینات ساختمان هایی که می سازد و یا مبلمانی که طراحی می کند- یا بر طراحی آن نظارت دارد- اعمال می کند. اگر بزخری اثر هنری جرم باشد او مجرم بزرگی است اما تا زمانی که خرید آثار هنری تفنن روشنفکرانه ی اقلیت ممتاز جامعه محسوب می شود، غلامرضا معتمدی به گردن هنر و هنرمند این مملکت حق بزرگی دارد.
اگر در تهران زندگی می کنید و به هنر و معماری علاقه دارید حتماً سری به "مان هنر نو"* بزنید، چیزهای زیادی برای متعجب کردنتان در چنته دارد.
علی رغم تمام صفت های منفی که به این مرد نسبت دادم، هم دوستش دارم و هم به او به عنوان یک معمار و یک هنرشناس احترام می گذارم. بسیار باسواد و اثرگذار است و... هرچه باشد از خودمان است!
...
*مان هنر نو- خیابان شریعتی- بالاتر از بولینگ عبدو- خیابان سهیل
هنر نزد ایرانیان است و بس (2)

سال گذشته برای داوری در بخش های کاریکاتور و عکاسی دومین جشنواره سراسری طنز تهران که به همت بنیاد نویسندگان و هنرمندان (خانه طنز) و سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران برگزار شد، دعوت شدم. معمولاً این قبیل دعوت ها را می پذیرم، هم فال است و هم تماشا، هم یک شب را با دوستان به دیدن کارهای دیگران می گذرانم و هم در قبال آن پول اندکی گیرم می آید که گوشه ای از چاله ی مخارج کافه را پر می کند.
داوری به انجام رسید و چند ماهی سراغ دستمزد را گرفتم تا حدود یک ماه قبل بسته بسیار سنگینی با پیک سفارشی به محل کارم رسید؛ داخل جعبه ی بدقواره و دست ساز چشمم به جمال این گوشت کوب فلزی خمیده افتاد و اسمم که روی پلاکی بر آن نصب شده بود.
خیلی فکر کردم و از تمام قدرت تخیلم استفاده کردم تا بفهمم که این شي زمخت چه جیزی می تواند باشد، آیا یک جا مدادی است یا دسته هاونی که به دلیلی نامعلوم اینطور کج شده؟! و...و چرا زیپ شلوارش باز است؟!
خدا را شکر که دانش معماری ام به داد رسید، این چیز* نمادی است از برج میلاد که قرار است سمبل جدید تهران مدرن باشد، آنتن بالای برج هم با هنرمندی و کنایه به مداد تبدیل شده اما هنوز نمی دانم زیپ نامبرده به چه سبب باز مانده است؟
...
چیز= تندیس
تولدت مبارک
مانای عزیزم، هشتم خرداد روز تولدت بود. امسال پیش ما نیستی تا برایت جشن بگیریم، سال قبل همین روز را در زندان بودی و سال های قبل هم که عذری نداشتیم حتماً کار داشتیم که جشن نگرفتیم و حالا که اینجا نیستی و ما هم دلمان تنگ شده، برای فرصت های از دست رفته افسوس می خوریم.
یک سال زمان کمی برای فراموش شدن نیست، اما هنوز خیلی ها سراغ تو را می گیرند یا احوالت را می پرسند، بعضی از دوستانت هستند و بعضی دیگر از طرفداران کاریکاتورها و داستان هایت؛ جوابشان را همیشه به اختصار می دهم: خبری ندارم اما امیدوارم که خوب باشد! باور نمی کنند که بیشتر از این نمی دانم؛ لبخند معنا داری می زنند که یعنی می دانیم، نمی خواهی بیشتر بگویی و بلافاصله اضافه می کنند: خوب، خدا را شکر، خوش به حالش که رفت و راحت شد....(دوستان خوش خیالی داریم).
مانای عزیزم، می دانم که زودتر از این باید تولدت را تبریک می گفتم، اول خواستم زنگ بزنم شماره ات را نداشتم بعد گفتم چند خطی برایت بنویسم و در آخر دیدم بهتر است نوشته ام را اینجا- در بلاگم- بگذارم تا چند نفر دیگر هم با خواندن آن تو را به یاد بیاورند، به یاد بیاورند که چه طراح خوبی بودی و چقدر این روزها جایت در مطبوعات ما خالی است، به یاد بیاورند که گاهی نقد فیلم می نوشتی و چقدر در نوشتن توانا بودی، به یاد بیاورند که در گرفتاری نیکاهنگ قبل از همه و بیشتر از همه قلم زدی، به یاد بیاورند که تنها کسی بودی که وقتی همکارمان جناب [کامبیز.ک] شاید به یک سوءتفاهم چند روزی گرفتار شد، برخلاف نصایح من در دفاع از او نوشتی و طرح کشیدی (اصلاً تعجب نکردم که به هنگام گرفتاری خودت همین آدم برای دلداری و هم دردی با ما حتی یک تلفن نزد)، به یاد بیاورند که چند بار به عنوان بهترین کاریکاتوریست جشنواره مطبوعات انتخاب شدی و چهار جلد کتاب منتشر کردی که همگی به چاپ های دوم و سوم رسیدند و به یاد بیاورند که موضوع غالب آثارت مبارزه با تحجر و کج فهمی بود و... و آن وقت ببینند که با چه اتهام دردناکی روبرو هستی، اقدام به متحجرانه ترین کاری که در شأن هیچ روزنامه نگاری نیست، تحقیر یک قوم، داشتن عقاید شوینیستی! نمی دانم برای این اتهام چه مجازاتی می توانند در نظر بگیرند اما اطمینان دارم که هیچ مجازاتی برای امثال ما بالاتر از این نیست که عمر بر سر ایجاد ارتباط با مردم بگذاریم و قلم بزنیم و در یک آن متوجه شویم که همان مردم نه می شناسندمان و نه اهمیتی برایمان قایل هستند. همه به اندازه ی کافی مجازات شده ایم.
تولدت مبارک، امیدوارم این مشکل روزی حل شود و تو را اینجا در خانه ات ببینیم.
تجمع

روزهای سه شنبه اگر گذرتان به میدان آرژانتین افتاد از دیدن آدم هایی که جلوی در سفارتخانه ی اتریش جمع شده اند نگران نشوید، برای شکستن شیشه ها در اعتراض به چاپ کاریکاتورهای موهن دانمارکی نیامده اند، اعتراضی هم به سیاست های اتحادیه اروپا ندارند، حتی ارامنه ای نیستند که برای گرامیداشت شهدایشان در 24 آوریل نمی دانم کدام قرن، راه سفارتخانه عثمانی را گم کرده باشند و با تاخیر و به اشتباه سر از اینجا در آورده باشند. این ها فقط هم وطنان متقاضی صدور روادید هستند.
پرسپولیس
این روزها همراه با اخبار جشنواره کن، نام "مرجانه ساتراپی" را و فیلم انیمیشنی که بر اساس کتاب مصور او-پرسپولیس- تهیه شده زیاد می بینم. در مطبوعات از فیلم با صفت "ضد ایرانی" و اثری هم طراز با فیلم "300" یاد می شود. من کتاب آیات شیطانی را نخوانده ام، فیلم ضد ایرانی "بدون دخترم هرگز" را هنوز هم ندیده ام، در قضیه ی کاریکاتورهای موهن دانمارکی هم تا مدت ها بعد از پایان ماجرا همه ی آن ها را ندیده بودم اما فیلم 300 را دیدم و این بار کتاب ساتراپی را که فیلم بر اساس آن ساخته شده خوانده ام؛ مخالفین و موافقین آن می توانند در باره ی محتوای کتاب و صحت و سقم داستانی که روایت می کند بحث کنند، اما داستان کتاب به زعم من ضد ایرانی نیست، بوی عناد سیاسی می دهد اما ضدیت با ایران؟ نه، کاری با ایران ندارد!
کتاب مرجانه چند سالی است که در اروپا و خصوصاً در فرانسه مورد توجه قرار گرفته است، او در این کتاب خاطرات خود را از سال های اول انقلاب با تصاویر ساده ای روایت می کند. فضایی که مصور کرده برای نسل من که در آن سال ها جوان بود بسیار آشنا است اما تشخیص صحت و سقم حوادثی که ادعا می کند برای او و خانواده اش اتفاق افتاده بر عهده ی خواننده نیست و از آنجا که وجود برداشت های متفاوت از حوادث گذشته هم بسیار طبیعی است داستان کتاب می تواند تا ابد محل تردید یا بحث قرار بگیرد؛ از دید گروهی هرچه اتفاق افتاده عین خیر و صواب بوده و از نظر گروهی دیگر فقط رنج و محنت. روایت مرجانه روایت دختری نسبتاً مرفه و در رفتار متفاوت از سال های اول انقلاب در ایران است فقط همین.
مرجانه ساتراپی- یک قرن پیش و برای مدت کوتاهی- در ایران همکار من بود و در یکی از داستان های خود به اتفاقی که در آن سال ها برای من افتاد اشاره ای کرده است که وقتی آن را خواندم از تعجب خشکم زد، در این داستان من به مردی مستبد تبدیل شده ام که به همسرش اجازه ی حرف زدن در یک جمع کوچک را نمی دهد، نمونه ای از روشنفکر ایرانی که علی رغم ادعاهایش در چارچوب زندگی شخصی خود می خواهد متکلم به وحده باشد و کاملا مستبدانه و سنتی رفتار می کند. دو سال پیش که مرجانه برای خودش کسی شده بود –من با چشم های خودم و در لندن دیدم که یک زن انگلیسی کتاب ساده و سیاه و سفید او را از بین صد ها جلد کتاب مصور رنگی و پر زرق و برق و با تکنیک ها و اجراهای عالی انتخاب کرد و خرید!- با زحمت زیاد با او تماس گرفتم و پرسیدم که واقعاً چنین تصویر وحشتناکی از من در خاطر دارد؟ در جواب خندید و گفت که این ها فقط داستانسرایی های او بوده، فقط همین.
نوشین
چهار سالم بود که نوشبن برای کار کردن به خانه امان آمد. آن وقت ها داشتن یک مستخدم به دشواری امروز نبود، خیلی ها در خانه اشان کلفت داشتند. روزها در نگهداری من و رفت و روب خانه ی کوچک اجاره ای به مادرم کمک می کرد و شب ها هم جایش را کنار اتاق پذیرایی می انداخت و می خوابید. نوزده، بیست ساله و اهل میاندوآب بود. برایم از میاندوآب- که در آن حال و هوای کودکی شهری اسرار آمیز بود جایی شبیه به ماکوندوی داستان های مارکز- قصه ها می گفت. سواد خواندن و نوشتن نداشت و مادرم هفته ای یکی دو جلسه به او خواندن یاد می داد و به همین خاطر من همراه با نوشین و پیش از رفتن به مدرسه با سواد شدم. در داستان هایی که از میاندوآب تعریف می کرد همیشه پرنده ای حضور داشت که فقط در آن نواحی زندگی می کرد و می توانست حرف بزند- چیزی شبیه به مرغ مینا- نوشین قول داده بود که هروقت برای دیدن اقوامش به میاندوآب برود یکی از آن پرنده های سحرآمیز را برای من بیاورد و از کتاب مرموزی حرف می زد که تمامی به شعر بود و آن هم مخصوص میاندوآب بود و به زبان مردم آنجا نوشته شده بود؛ می خواست با سواد بشود تا کتاب را برایم بخواند و ترجمه کند. به تدریج وابستگی من به نوشین زیاد و زیادتر می شد و حتی از تصور اینکه ممکن است روزی به میاندوآب برگردد اشکم سرازیر می شد. صبح ها با صدای ترانه ای که از رادیوی فلیپس لامپی پخش می شد از خواب بیدار می شدم:... ای که اسب کهر داری- چه سودایی به سر داری؟... نوشین مشغول کار بود، قند می شکست، جارو می زد، به دیگ و قابلمه ای که روی چراغ نفتی قل قل می زد سرک می کشید و من با یک دفترچه و مداد دنبالش راه می افتادم و طراحی می کردم، نوشین در حال قند شکستن، نوشین در حال جارو کردن، نوشین در حال پاک کردن سبزی و یک روز هم در حال شستن خودش در حمام! احتمالاً پدر و مادرم کم ذوق یا کم توجه بودند که آن طرح ها را حفظ نکردند. نوشین بالاخره به میاندوآب برگشت، اشک های من هم نتوانست تصمیمی را که گرفته بود یا برایش گرفته بودند عوض کند.
یک روز به میاندوآب خواهم رفت و سراغ پرنده ی مرموزی را خواهم گرفت که حرف می زند و دنبال کتابی خواهم گشت که به زبان شعر است و معانی عجیبی در آن نهفته است و از دوستی خواهش خواهم کرد کتاب را برایم بخواند... نمی دانم چرا امروز انقدر یاد نوشین بودم.
تاثیرگذارترین ها...
چون به درخواست دوستی به این بازی دعوت شدم و من هم عاشق بازی کردن هستم، اثرگذارترین های زندگی ام را معرفی می کنم:
اسم خودم- شاید بیشترین تاثیر را در طول زندگی از اسمم گرفته باشم، با انتخاب این اسم، پدرم روحیه و علایقش را به من تحمیل کرد؛ از همان اول مسلم شد که نباید یک قصاب یا راننده ی اتوبوس یا یک کبابی بشوم؛ شما تا به حال حاج توکای قصاب شنیده اید؟! خیلی از رفتارها و شغل ها به این اسم برازنده نبود پس به ناچار دنبال کاری رفتم که با اسمم بیشتر هماهنگی داشته باشد.
شخص شخیص پدرم- مرحوم منوچهر نیستانی- بیشترین تاثیرات اخلاقی را بر من گذاشت؛ از مجموعه ی رفتارهای او پرهیز کردم، الاّ عشق به کتاب و روزنامه و علاقه به طراحی و کشیدن سیگار! منوچهر نیستانی زیادی افتاده حال بود و من این افتادگی را دوست نداشتم. جایی که همه به حماقت هایشان مفتخر بودند او حوصله ی رضایت از خودش را هم نداشت.
انقلاب اسلامی 1357- بزرگ ترین اتفاق سیاسی ایران در قرن بیستم بود و خودش و پی آمدهایش زندگی همه ی ما را عوض کرد. نسلی که درگیر این انقلاب شد و حتی نسل های بعد از آن به هزار و یک شکل از آن متاثر شدند. با این انقلاب دوران نوجوانی و بی خیالی من پایان گرفت و تمام اتفاقات بعد از آن- از جنگ هشت ساله تا تعطیلی دانشگاه ها- زندگی من را به مسیرهای جدیدی وارد کرد.
خدمت نظام وظیفه- در حین خدمت متوجه شدم بیشتر از آن که سرباز باشم، سربار هستم اما هر گروهان نظامی طبق ضوابطی که برای آن تعریف شده است باید یکی دوتا افسر وظیفه هم داشته باشد و من روی کاغذ به حال ارتش مفید بودم. حتی کشور کوچکی مثل کویت هم ارتش دارد چون دنیا کشوری را که اصلاً ارتش نداشته باشد جدی نمی گیرد. با تعمیم این موضوع فهمیدم که کشورها برای اینکه جدی گرفته شوند علاوه بر ارتش، دولت و نماینده ای در سازمان ملل به تعدادی روشنفکر، هنرمند و آدم حسابی هم نیاز دارند، حتی اگر قلباً از آنها خوششان نیاید!
عدم صلاحیت اخلاقی ام برای ادامه ی تحصیل- از خدمت نظام که فارغ شدم به فکر ادامه ی تحصیل در مقطع فوق لیسانس افتادم. امتحان دادم و اطمینان داشتم که صد در صد قبول خواهم شد. نامه ای آمد که در آزمون علمی و عملی جزء سه نفر اول هستم اما در تحقیقات دیده اند که صلاحیت اخلاقی برای ادامه ی تحصیل ندارم. اعتراض کردم گفتند پرونده ی سنگینی دارم که حکایت از خندیدن زیاد من در محیط دانشگاهی می کند. خنده ام گرفت؛ تصمیم گرفتم تا عمر دارم دور دانشگاه و تحصیلات عالی را خط بکشم.
مرگ پدرم در سال 1360- اولین برخورد واقعی من با مرگ بود. هیچوقت صورتش ر ا، وقتی که سرش را از روی بازوانش بلند کردم فراموش نمی کنم.
فرانسیسکو گویا + براد هلند- این دو نفر نقش بزرگی در ترغیب من به طراحی داشتند. در واقع فرانسیسکو گویا همان نقشی را در زندگی هنری من ایفا کرد که کیومرث صابری در زندگی نیک آهنگ کوثر. مدتی که تحت تاثیر براد هلند طراحی می کردم سعی کردم با بلند کردن موهایم ظاهرم را هم شبیه به عکسی که از او دیده بودم بکنم (آن وقتها مو داشتم)؛ وقتی عکسی را که از شمایل جدیدم گرفته بودم نگاه کردم شوکه شدم، بیشتر از براد هلند به راج کاپور شبیه بودم! براد هلند با آن صورت استخوانی و موهای لخت پریشان به من یاد داد که خودم باشم.
احمد شاملو- مسئولیت روشنفکرانه را با او شناختم. شروع کارم با کتاب جمعه ی او بود، هنوز سعی می کنم با نگاه او کارهایم را ببینم و درباره ی آنها قضاوت کنم.
محمد علی بنی اسدی- اولین هنرمندی بود که برای من به دوستی صمیمی تبدیل شد. در آغاز راه، بسیار بسیار به من آموخت و بسیار بسیار از من حمایت کرد. هنوز دیدگاه های هنری من ملهم از صحبت هایی است که روزها و شب های متمادی با او داشتم.
هانیبال الخاص- سال 1362به کمک بنی اسدی پایم به کارگاه هانیبال باز شد و برای یکی دو ترم در کلاس های طراحی او شرکت کردم. اصول اولیه ی طراحی همراه با روش عاشقانه زندگی کردن با هنر را از او یاد گرفتم.
مایکل جکسون- اولین باری که ویدیو کلیپی از مایکل دیدم متوجه دگرگونی عمیقی شدم که جهان درگیر آن است، معلوم بود که نگاه دنیا به انسان و زیبایی دچار تحول شده است. مایکل جکسون برای من نمادی از تغییر بنیادین جهانی بود که هنوز نمی شناختمش؛ نمادی از ورود به دنیای کامپیوتر، دست بردن در خلقت خداوند و...
مهندس حسین خاتمی- اولین معمار واقعی بود که شانس کار کردن در دفترش را پیدا کردم. طراحی بی نظیری داشت که امروز در میان غوغایی که کامپیوتر و تکنولوژی به پا کرده است دیده نمی شود. سلایق معمارانه ی من و سبک طراحی کردنم طی سال ها کار کردن با او شکل گرفتند. در قبال چیزهایی که به من داد اعتماد به نفسم را نابود کرد.
روزنامه جامعه- اولین روزنامه ای بود که در آن کار کردم. تا قبل از جامعه روزنامه های دولتی رغبتی به همکاری با کارتونیست های مستقل نداشتند. روزنامه ی همشهری استثناء بود اما مسئول ستون کاریکاتور آن دنبال همکارانی در اندازه های خودش- کم سن و سال و کم تجربه- می گشت که بتواند بر آنها ریاست کند، بعضی از دوستانش می گفتند که می خواهد خیالش از بابت شغلش راحت باشد. به هر حال روزنامه ی جامعه من را پذیرفت، کار در جامعه تجربیات منحصر به فردی برای من داشت.
خاطرات نرودا- با خواندن این کتاب چند ماه در رویا و خیال زندگی کردم. کاش تجدید چاپ شود و شما هم شانس خواندنش را پیدا کنید؛ مخصوصاً فصلی را که به ارتباط نرودا و لورکا می پردازد.
دیوید کاپرفیلد- رمان مورد علاقه ی من در دوران نوجوانی بود. من عشق و آدمی را با این کتاب شناختم. دوست دارم چند بار دیگر بخوانمش.
بولوار سن میشل در پاریس- در اولین سفرم به فرانسه چند ساعتی در این خیابان قدم زدم و در همین زمان اندک با معنای واقعی شهر، شهروند و شهرداری آشنا شدم. آدم حساب شدن بسیار لذت بخش است.
خانه ی پیکاسو در پاریس- در همان سفر از این خانه- موزه دیدن کردم. قسم می خورم که روح پیکاسو هنوز در اتاق هایش قدم می زند. انرژی غیر قابل وصفی در خانه جاری بود؛ معنای خلاقیت را آنجا درک کردم.
...
مثل همیشه حالا نوبت من است که توپ را در زمین همسایه بیندازم، بیایید تا ببینیم تاثیرگذارترین های مهرناز صمیمی، دفتر نارنجی، صفر مطلق، خط خطی (این یکی چون هم دوستم است و هم انشایش افتضاح است باید زیاد بنویسد، نوشتن برایش خوب است) و محرمعلی خان کدام ها هستند.
امروز شما، دیروز ما
- والله به خدا وضع امروز شما خیییییییییلی بهتر از دیروز ما است.
این جمله ای بود که در جواب پسر بزرگم گفتم. دیشب که برای شام پایین آمد متوجه شدم هیچوقت نیما را خیلی شاد یا هیجان زده ندیده ام، همیشه جدی و سنگین رفتار می کند.
- نیما جان، دوست نداری کمی بیشتر بخندی؟ از اینکه جوانی، سالمی و هنوز مسئولیت زندگی روی شانه هایت سنگینی نمی کند خوشحال نیستی؟ دوست نداری بعضی وقتها این شادی را بروز بدهی؟
نیما بیشتر به مادرش رفته است و همان روز تولدش هم نوزادی جدی بود.
- نه، دلیلی برای شادی ندارم. زندگی هم که خیلی یکنواخت و معمولی می گذره...
سعی کردم به یادش بیاورم که دوست خوبی دارد که دوستش دارد و لااقل به خاطراو می تواند کمی خوشحال باشد.
- حتی دوستم به خاطر جدی بودنم از دستم شاکیه...
حس کردم با این وضع در آینده ای نه چندان دور دچار افسردگی خواهد شد. پرسیدم چرا بیشتر بیرون نمی رود، چرا بیشتر نمی رقصد؟ (من به خاصیت های روان درمانی رقص و خنده خیلی اعتقاد دارم) جواب داد که در این شهر کجا می شود رفت؟! اینجا بود که کمی جوش آوردم:
- والله به خدا وضع امروز شما خییییییییییلی بهتر از دیروز ما است. شما که بیست سال پیش را یادتان نمی آید، من و مادرتان قبل از این که ازدواج کنیم حتی نمی توانستیم با هم تو خیابان راه برویم بعد از کار می رفتیم سوار اتوبوس دوطبقه می شدیم، روزی چهار دفعه از فلکه دوم تهرانپارس می رفتیم میدان توپخانه و بر می گشتیم، تنها جایی که می شد با هم حرف بزنیم تو اتوبوس بود! همین عمو محمدعلی، زمان نامزدیش یک نان سنگک دستش می گرفت و دو قدم جلوتر از پروانه راه می رفت تا فکر کنند زن و شوهر هستند و کسی مشکوک نشود! این که چیزی نیست محمدعلی وقتی که با من هم تو خیابان راه می رفت می ترسید یکی به ما گیر بدهد و نمی گذاشت از پیاده رو برویم چون ممکن بود مشکوک شوند که چرا این ها پشت شمشادها و در پیاده رو راه می روند، از وسط خیابان می رفتیم تا همه مطمئن شوند کار بدی نمی کنیم!!! فکر می کنی جایی بود که برویم و مثل یک جوان بیست و یکی دوساله ی مودب بنشینیم و وقت بگذرانیم؟ میدانی اولین باری که دست مادرت را گرفتم کی بود؟ زمانی بود که ازدواج کرده بودیم و برای ماه عسل رفتیم بابلسر و همانجا هم دستگیرمان کردند که چرا دست همدیگر را گرفته اید، از آن روز تا الان هم جرئت نکردم دست مادرتان را بگیرم...
همینجور مشغول ذکر مصیبت بودم که حوصله نیما سر رفت و ترجیح داد تا به اتاق خودش برود؛ اما یادآوری خاطرات جوانی از دست رفته به اندوه و افسردگی حالم را دگرگون کرده بود و به تدریج خاطرات عجیب و غریبی که سال ها فراموششان کرده بودم به یادم می آمدند.
قبل از این که بیشتر افسرده شوم بلند شدم و به مدد راهنمایی های خانوم "شکیرا" حسابی خودم را تکاندم.
محمد قائد
اگر تا به حال نوشته های م.قائد را نخوانده اید حتماً سری به سایتش بزنید؛ به عقیده ی من یکی از بهترین و باسوادترین روزنامه نگاران امروز ما است. علاوه بر نثر عالی، حس طنزی که در جای جای نوشته هایش جاری و ساری است به همراه دیدگاه منطقی و واقع بینانه ای که دارد مقالاتش را به شدت خواندنی می کند. قبلاً هم در یکی از پست هایم گفته بودم به نثر قائد حسادت می کنم، آیا به نظر شما حسادت برانگیز نیست؟
مخصوصاً توصیه می کنم مقاله های شکوهی پنچرشده در فیلم کیلویی و نیاکان مغروق را حتماً بخوانید.
دو پیشنهاد برای بهبود زندگی زناشویی
چون به طورمعمول بهترین رهنمودها را کم صلاحیت ترین آدم ها ارائه می کنند امروز می خواهم دو پیشنهاد گوهربار برای نجات و تداوم زندگی خانوادگی شما بدهم، باشد که رستگار شوید.
پیشنهاد اول: با همسر خود زیر یک سقف زندگی نکنید.
اگر واقعاً قصد ازدواج و تشکیل خانواده دارید و تداوم عشق برایتان مهم است از همان اول دنبال تهیه ی دو خانه باشید.* زندگی زیر یک سقف شما را از مالکیت علی الابد همسرتان مطمئن می کند و احساس مالکیت نابود کننده ی عشق است. مالکیت، ذوق شما را برای نوآوری در جلب توجه همسرتان نابود می کند. زندگی زیر یک سقف گوشه های انسانی و البته ناخوشایندی از شخصیت شما را- که بهتر است پنهان بماند- عیان می کند؛ رمئوی عاشق هم شب ها در خواب خرناس می کشد و بعد از قضای حاجت تا ساعت ها دستشویی را با عطر وجود خود غیرقابل استفاده می کند و جمعه ها دوست دارد برخلاف دوران نامزدی، اصلاح نکرده و حمام نرفته با تن بویناک و عرق کرده پای تلویزیون ولو شود و... هیچ دو نفری برای تحمل تمامی زوایا و خصلت های یکدیگر آفریده نشده اند. همجواری مداوم تنش ساز است و دو طرف را به وارد آوردن فشار برای ایجاد تغییر در شخصیت دیگری ترغیب می کند. زندگی مشترک اما با فاصله همیشه شما را برای همسرتان جذاب، تازه و سوال برانگیز نگاه می دارد.
پیشنهاد دوم: به آموزش های کتاب "چگونه سگ خود را تربیت کنیم" عمل کنید. (این پیشنهاد مخصوص خانوم ها است)
سگ ها حیواناتی احساساتی هستند و فقط منطق پاداش و تنبیه را می فهمند و از این جهت تشابهات رفتاری فراوانی با آقایان –بلانسبت- دارند. یک سگ تربیت شده حتی در اوج گرسنگی بدون اجازه ی صاحبش به غذا لب نمی زند - در یکی از سفرهای فرنگستان خودم شاهد این سطح عالی از اخلاق و تربیت سگ ها بوده ام- رمز موفقیت تنها در تشویق و تنبیه به موقع است و با کمی پی گیری و صرف وقت می توانید هنرهای فراوانی از جمله نشستن روی دوپا، دست دادن، تکان دادن دم و... حتی معلق زدن را به همسرتان یاد بدهید.
...
*استطاعت مالی شرط اول برای ازدواج است؛ من مسئول قیمت زمین و مسکن و تورم و... نیستم.
ipod
از من اگر بپرسید می گویم مهم ترین دستاورد بشر بعد از آنتی بیوتیک است، من با این وسیله به جنگ باکتری هایی می روم که روحم را آلوده می کنند.
پشت میز کارم نشسته ام و "حمیدمحمد" مثل یک رادیوی خراب- وقتی فرکانس درست ایستگاه را پیدا نمی کند- بلاانقطاع پارازیت می دهد! با صدای بلند اصواتی می سازد که طیف وسیعی از آواهای بی معنی شبیه به صدای سرفه و عطسه، تا تکرار یک کلمه از انتهای یک جمله یا بخشی از یک محاوره یا کلمه ای از یک تصنیف و... را شامل می شود؛ گوشی ها را می گذارم و با صدای موسیقی از فضای آتلیه و فرستنده ی خراب "حمید محمد" دور می شوم...
توی کافه نشسته ام و فریاد های جگرخراش خواننده سوپرانویی- که کافه چی از ترس اداره اماکن به جای موسیقی همیشگی گذاشته- آزارم می دهد؛ گوشی ها را می گذارم و از ترس های کافه چی و سلیقه ی اداره ی اماکن فاصله می گیرم، حالا لئونارد کوهن برای من آواز می خواند، فضا و محیط برایم دلپذیر می شود...
در حالی که صدای بوق ماشین ها و گرما و آلودگی هوا بدرقه ام می کنند به سمت ورودی مترو می روم، چند متری جلوتر بین یک موتورسوار و یک راننده دعوایی در جریان است و دو طرف قبل از دست به یقه شدن در مرحله ی اعطای القاب و عناوین اشرافی و خانوادگی به یکدیگر هستند؛ گوشی ها را می گذارم و با صدای "کریستینا آگولرا" قدم هایم را هماهنگ می کنم، یواشکی می رقصم، آیا عجیب نیست که قدم هایم به این آسانی با ضرباهنگ موسیقی هماهنگ می شود؟ آیا عجیب نیست که دختران و پسران این شهر گرمازده بدون شنیدن موسیقی ای که در گوشی های من مترنم است هماهنگ با آن راه می روند؟!
سوار قطار می شوم، مردان و زنان خسته از کار روزانه با چهره های خسته و غمزده ایستاده یا نشسته اند و به نقطه نا معلومی خیره مانده اند، جوانتر ها با کنجکاوی به من نگاه می کنند آن ها هم مثل پدران و مادرانشان یا مثل بقیه مردم شهر با کنجکاوی به هرکسی که مطابق انتظارشان رفتار نمی کند نگاه می کنند، زیر لب چیزی پچ پچ می کنند و می خندند. صدایشان را نمی شنوم، حتی دیگر فقر و چهره های مفلوک و نیشخندهای استهزاء آمیز و صداهای درشت و دشنام هایشان آزارم نمی دهد. فقط موسیقی است که در سرم طنین می اندازد و به قدم هایم هماهنگی می دهد. دردشان را می فهمم اما حوصله شنیدن صدایشان را امشب ندارم.
آه سهم من این است سهم من این است!
امشب نمی دانم به چه علتی زودتر از همیشه به خانه آمدم و طبق عادت تلویزیون را روشن کردم، آقای خیابانی مشغول گزارش مسابقه فوتبال بین تیم های بارسلونا و رئال بتیس بود؛ بیست و چند دقیقه ای هم از نیمه اول بازی می گذشت. آقای خیابانی طبق عادت مألوف هربار که توپ به بازیکنی می رسید یکی دو جمله اطلاعات بی ربط و بی استفاده هم در اختیار می گذاشت تا خدای نکرده این شبهه که فردوسی پور بیشتر می داند، پیش نیاید. هنوز فرصت نشستن روی صندلی پیدا نکرده بودم که سیل جملات و ترکیب های بدیع و بی بدیل ایشان به طرفم سرازیر می شود:
... این دو تیم یک امتیاز یک امتیاز و همینجور به هم چسبیده می خوان تا پایان فصل برن!
...تیم فلان می خواد مثلث مدعیان قهرمانی را به مربع تبدیل بکنه (خیابانی دانش هندسه خود را به رخ می کشد)
...حالا تیمی که گل نمی زنه گل می خورررره ه ه ه ه (پیش بینی کارشناسانه ایشان وقتی که مهاجمی از تیم بتیس با دروازه بان بارسلونا تک به تک می شود)
...یا نه! (ماست مالی کارشناسانه ایشان وقتی تیمی که گل نمی زنه گل هم نمی خوره) و...
می دانستم که این بازی با این گزارش ارزش دیدن ندارد و کانال تلویزیون را عوض کردم؛ مطمئن هستم که تا آخر مسابقه چند باری از "نمایی زیبا" از ورزشگاه تعریف خواهد کرد و درباره ی "اندیشه های" مربیان چنان حرف خواهد زد که انگار رایکارد یا پروین یا مایلی کهن ... فیلسوفانی در طراز کانت و هگل و شوپنهاور... هستند! خدا را شکر که بارسلونا بازیکن مسلمانی از قبیل زیدان ندارد وگرنه هربار به شما تاکید می کرد که فلانی بازیکن مسلمان است، یا "سیه چرده" است یا خوش قد و بالا است ... و نمی فهمم چرا همیشه تکرار می کند که فلانی "گلزنی" می کند و نمی گوید که گل می زند؟! مگر مردمی که دست می زنند "دستزنی" می کنند؟ یا کسی که "هد" می زند "هدزنی" می کند؟ یا ترکیب هایی مثل فریادزنی کردن، چک زنی کردن، کتک زنی کردن و... معنی دارند؟
جداً فکر نمی کنم سهم ما، حق مسلم من، شأن ما، شعور من، ثروت های ملی ما و بخت و اقبال من فقط در حد همین آقای جواد خیابانی باشد، یعنی در این مملکت عریض و طویل حتی یک گوینده ورزشی باسواد، بدون اضافه وزن، خوش صحبت، خوش قیافه، خوش لباس و با اندکی اطلاعات سیاسی و اجتماعی و ادبی پیدا نمی شود؟!!
دو موضوع بی ربط و یک نتیجه گیری بی ربط تر
موضوع اول: صدرا بنی اسدی
صدرا بنی اسدی پسر بزرگ محمدعلی بنی اسدی است، پانزده ساله است و به اعتقاد من در آینده ی نه چندان دور هنرمند بزرگی خواهد شد. پنجشنبه شب که خاندان بنی اسدی افتخار دادند و بعد از مدتهای مدید برای صرف شام و حواشی متداول آن به خانه من آمدند شانس این را پیدا کردم که آخرین دفتر طراحی صدرا را ورق بزنم و کارهایش را ببینم و نوشته هایش را بخوانم. به صدرا پیشنهاد کردم که دفترش را بعد از این که تمام صفحاتش را طراحی کرد به من بفروشد. قیمت پیشنهادی من صد هزار تومان بود، قبول نکرد اما اینجا یک بار دیگر پیشنهادم را تکرار می کنم و امیدوارم هنرمند جوان را وسوسه کرده باشم.
موضوع دوم: نمایشگاه کتاب
برای فرار از یکنواختی عصر جمعه تصمیم گرفتم سری به نمایشگاه کتاب بزنم. همسایه مصلّی هستم و برای رسیدن به در شمالی آن فقط به اندازه ی پنج دقیقه پیاده روی فاصله دارم. در همان میانه های کوچه و قبل از این که به خیابان شرقی مصلّی برسم، با حیرت متوجه حضور یک خانواده ی عاشق کتاب شدم که پشت اتومبیل همسایه امان و در پیاده رو سفره انداخته بودند و بساط فلاسک و غذا و چای شان به راه بود! وارد محوطه بزرگ ورودی شدم که قدم به قدم با کاغذ پاره و بطری های پلاستیکی خالی و آشغال... فرش شده بود و از صف فضلا و اندیشمندانی که روی چمن ها پیک نیک کرده بودند سان دیدم و به دنبال جمعیتی که به جلو می رفت رفتم تا به ساختمان عظیمی رسیدم که محل استقرار ناشرین داخلی است. گرما بی داد می کرد و با فشار مردم - دیدنشان مطمئنم می کرد آمار سه دقیقه سرانه مطالعه در سال کاملاً صحت دارد- مثل قلوه سنگی که با جریان آب حرکت می کند، از دری وارد شدم و بدون دیدن حتی یک غرفه از در دیگری به بیرون پرتاب شدم. سماجت کردم و بعد از کشیدن چند نفس عمیق خودم را دوباره به میان جمعیت انداختم؛ غرفه ها با بی نظمی مثال زدنی نظم یافته بودند و حتی احساس کردم که بر اساس حروف الفبا چیده شده اند اما در این چیدمان صنعتی به کار رفته بود که هر قدر می گشتم نمی توانستم انتشارات روزنه را پیدا کنم و فقط دست تقدیربود که ما را به هم رساند. کتابی خریدم و دوباره همراه با موج عاشقان کیسه و هدیه و بروشور رفتم تا باز به بیرون ساختمان پرت شوم. دنبال جایی گشتم تا چند دقیقه ای بنشینم، نفسی تازه کنم و احتمالاً آبی بنوشم و راه خود را برای بیرون رفتن از محوطه ی عظیم و بی در و پیکری که سر و ته آن معلوم نبود پیدا کنم. در این نمایشگاه جوانانی دیدم که از راه های دور آمدند تا علی رغم مشکلاتی که این روزها برایشان پیش می آید با جدیت زایدالوصفی متلک بگویند و دخترها را تعقیب کنند و خانواده های آبرومندی که در به در به دنبال چند متر جای خالی و امن برای سفره انداختن بودند و من تازه می فهمم که چرا بعضی هاشان تا کوچه های فرعی خیابان نیلوفر آمدند و در پیاده روی ما سفره انداختند.
...
ای کاش به جای این همه هزینه و دردسر برای برپایی نمایشگاه های مختلف، یکی دو تا از خیابان های تهران را مثل باقی شهر های متمدن دنیا روی عبور و مرور اتومبیل ها ببندند و اجازه بدهند که بعضی از کسبه در آن نوشابه و بستنی و سیب زمینی سرخ شده بفروشند و از طرف شهرداری هم در این خیابان ها کیسه پلاستیک و بروشور و کاتالوگ مجانی توزیع کنند و امکان دهند تا مردم سفره هایشان را آنجا پهن کنند؛ همان سه یا چهار هزار نفری که در این مملکت کتاب می خوانند را نفر به نفر شناسایی کنند و سالی یک بار در کتاب فروشی ها به آن ها کتاب با تخفیف بفروشند و یک ساختمان بزرگ هم برای عرضه ی انواع کتاب های درسی و جزوه های دانشگاهی بسازند و از محل این همه صرفه جویی در پول و وقت و اعصاب مردم صد هزار تومان به من بدهند تا با آن دفترچه طراحی صدرا را بخرم.
تواضع فقط آجیل خوبی است!
دوستی بر من خرده می گرفت که به اندازه ی کافی "فروتن" نیستم و اضافه می کرد: درخت هرقدر برگ و بارش بیشتر باشد، افتاده تر است و...
ضمن این که از اساس با این نظر مخالف هستم توجه این دوستان را به نمونه ای از احساس فروتنی و تواضع یکی از بزرگ ترین و مهم ترین شاعران این سرزمین، کسی که همه بر بزرگی و مهتری او اذعان دارند، جلب می کنم:
صبحدم از عرش می آمد خروشی، عقل گفت:
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند!
سرور ما، حافظ شیرازی صبح سحر با سر و صدای فرشته ها از خواب می پرد و علت این همه غوغا را که مانع استراحتشان شده جویا می شود، کاشف به عمل می آید که فرشته ها در آسمان هفتم از صبح زود مشغول رو خوانی و حفظ کردن اشعار ایشان هستند!
حتماً نمی خواهید بگویید که: - حافظ از همان اول حافظ بود شاید هم می دانسته که بعداً حافظ می شود و حق داشته هرچه می خواهد بگوید. یا: - تو به حافظ چه کار داری؟ تو چرا خودتو با حافظ مقایسه می کنی و...
فروتنی و تواضع، انتظاری است که ما از دیگران داریم تا یادمان نیندازند کوچک مانده ایم.
همین فردا...
مي خواهم از هاكوپيان يك دست كت و شلوار طوسي بخرم، از همان ها كه آرم توليدي اش را روي آستين و به كمر شلوار دارد. مي خواهم چند جفت جوراب سفيد بخرم، از همان ها كه شيشه اي هستند و بعد از يكي دوبار پوشيدن پنجه ها و كف پايش رنگ عوض مي كند و ديگر تميز نمي شود. مي خواهم يك پيراهن سفيد بخرم از همان ها كه برق مي زند و فقط در تعاوني ادارات عرضه مي شود. مي خواهم يك جفت كفش براق بخرم از همان ها كه نوك كفش نيم متري از پنجه ي پا جلوتر است. مي خواهم يك كيف موبايل بخرم از همان ها كه به كمر مي زنند. مي خواهم يكي از اين چيزهايي كه شبيه سمعك است و در گوش مي گذارند بخرم و وقت راه رفتن با خودم حرف بزنم. مي خواهم يك كيف سامسونت بخرم و قابلمه ناهارم را با يك شانه و یک هوله و يك دسته اسكناس پانصد توماني و يك جفت جوراب سفيد تميز توي آن بگذارم. مي خواهم موهاي سمت چپ سرم را بلند كنم و به سمت راست شانه كنم تا كسي طاسي سرم را نبيند. مي خواهم سبيل بگذارم و آبخور آن را هر هفته كوتاه كنم. مي خواهم يك سمند بخرم كه هم بزرگ است و هم مثل پيكان هميشه مشتري دارد. مي خواهم امشب به صداي امريكا زنگ بزنم و به آقاي بهارلو بگويم كه به بوش پيغام من را برساند و فكري براي ازدواج جوان هاي ما بكند. مي خواهم شناسنامه ي المثني بگيرم و ديگر در هيچ انتخاباتي شركت نكنم تا صفحات آن پاك بماند و سالي يك بار به تميز بودن آن افتخار كنم. مي خواهم به سلامت خودم فكر كنم و روزي يك ليوان آب ميوه بنوشم. مي خواهم ديگر به رستوران نروم و فقط در "منزل" غذا بخورم و براي اعتلاي معنوي همسرم ايرادهاي آشپزي او را گوشزد كنم. مي خواهم به ميهماني هاي خانوادگي بروم و درباره ي قيمت گوشت راسته و فيله اظهار نظر كنم. مي خواهم به جاي اتلاف وقت در اوقات فراغت با سمند مسافر كشي كنم. مي خواهم با يكي شريك شوم و يك آب زرشكي بزنم. مي خواهم سيصد تا موبايل ثبت نام كنم و بعداً بفروشم. مي خواهم مطابق سنّم زندگي كنم. مي خواهم بالاخره آدم شوم.
16 ارديبهشت
شانزدهم ارديبهشت خاص ترين روز در فصل بهار است. براي اثبات اين موضوع كافي است كه با يك كارد آشپزخانه فصل بهار را از وسط به دو نيمه ي مساوي قسمت كنيد، مي بينيد كه روز شانزدهم درست در نيمه ي بهار قرار مي گيرد ( مواظب باشيد به هنگام استفاده از كارد، دست خودتان يا روميزي را نبريد). روش ديگر براي نصف كردن بهار، تا زدن آن است، با دست راست اول فروردين و با دست چپ سي و يكم خرداد را محكم بگيريد و تلاش كنيد آن ها را به هم برسانيد و بعد هردو سر را با دست چپ گرفته و با دست راست محكم روي تاخوردگي وسط بكشيد تا كاملاً صاف شود، فصل بهار را باز كنيد و به محل تاخوردگي نگاهي بيندازيد مي بينيد كه شانزدهم ارديبهشت است...
يك دليل كاملاً شخصي هم براي خاص بودن اين روز دارم، شانزدهم ارديبهشت روز تولد من است. امروز وارد چهل و هشتمين سال زندگي مي شوم. امروز به كافه هميشگي خواهم رفت، همان قهوه ي هميشگي را سفارش خواهم داد و به افتخار خودم سيگاري روشن خواهم كرد و چهل و هشت مرتبه به خودم تبريك خواهم گفت.
توکا و نازی پاسخ می دهند
نمی خواستم خیلی جدی باشم اما بعضی از دوستان جدی جدی از من سوال کرده اند!
"نویسنده" و "مصطفی" عزیز، نباید دچار درد روزمرگی شد، وقتی که مبتلا شدید خلاصی از آن کار دشواری است. نمی خواهم نصیحت کنم که به چه جیز هایی فکر کنید یا فکر نکنید، با چه کسانی معاشرت بکنید یا نکنید و... می دانم نصیحت چاره هیچ دردی نیست. فکر می کنید "توکای مقدس" در این دنیای مجازی چه می کند؟ می خواهد سر خودش را به کار جدیدی گرم کند تا از یکنواختی زندگی فرار کرده باشد. برای خلاص شدن از زندگی فقط باید زندگی کرد. همه ی انسان ها قدرت خلاقیت دارند، آن هایی که از این خلاقیت استفاده می کنند خوشبخت تر هستند چون می توانند در هر لحظه برای خودشان دنیای جدیدی، فعالیت جدیدی و یا اتفاق جدیدی بسازند. خودشان را گول نمی زنند اما ذهنشان را روی چیزهایی که بیشتر دوست دارند متمرکز می کنند، برای خودشان کار می سازند.
"مریم" عزیز، قرار نبود سوالی بپرسی که جواب نداشته باشد! من هم مثل تو درگیر چنین مسائلی هستم؛ مردم ما "حرف زدن" را دوست دارند، نمی توانیم عوضشان بکنیم و دوست نداریم مطابق میل آن ها زندگی کنیم. هر کدام از ما هم آستانه تحمل متفاوتی داریم، یکی زودتر و یکی دیرتر در برابر فشار روانی ای که این حرف ها روی اعصابمان وارد می کند شکسته می شویم. باید تلاش کنیم مقاوم تر باشیم اما با مردم نمی شود درافتاد به هر تقدیر آن ها در اکثریت هستند. من چیزی از ارتباط شما نمی دانم، اگر قرار نیست به نتیجه مثبت تری منتهی شود، به اعتقاد من، بهتر است جلوی نتایج منفی آن را بگیری. لااقل به این ارتباط شکل خانوادگی بدهید، مخفی کاری نکنید. من از پنهان کاری نفرت دارم!
سخن حكيمانه
زماني دوست داشتم حرف هاي حكيمانه اي بزنم كه در خاطر ديگران بماند اما بي تجربه بودم و نمي توانستم. اين روزها هرچرندي كه مي گويم كمي تا قسمتي حكيمانه از آب در مي آيد اما هنوز هم در خاطر كسي نمي ماند! احتمالاً دوران سخنان حكيمانه گذشته است.
چند ماه پيش در مصاحبه اي با يكي از شبكه هاي راديويي تهران داستان حكمت آموزي را از باب پند و اندرز براي شنوندگان تعريف كردم كه چون جايي ثبت نشد و مطمئن هستم شما هم جزء شنوندگان آن برنامه نبوده ايد مي خواهم يك بار ديگر آن را براي شخص شما تعريف كنم:
داستان حسن كچل را شنيده ايد؟ قهرمان داستان، حسن، كه هم مثل من كچل است و هم مثل من و شما تنبل و عاشق رفاه و نعمات زندگي، در وفاداري به علايق خود آنقدر افراط مي كند كه ننه اش عاصي مي شود و با حيله اي او را از خانه بيرون مي اندازد و شرط مي كند تا دست از تنبلي بر ندارد و براي خودش كسي - بخوانيد پولدار- نشود او را به خانه راه ندهد. حسن به ناچار به دنبال سرنوشت از شهر خارج مي شود و در بين راه هر آشغالي كه روي زمين پيدا مي كند در توبره اش مي اندازد بلكه روزي به كار بيايد. به اين ترتيب در توبره ي حسن، يك لاك پشت، يك گنجشك، يك تخم مرغ به همراه لباس زير و جوراب هاي نشسته و شارژر تلفن همراه و كمي نان و پنير و يك عدد برس سر و يك عالمه چيزهاي قابل بازيافت ديگر پيدا مي شد.
در يك سكانس هيجان انگيز، حسن، كه در بيابان سرگردان است، مجبور مي شود تا با یک "ديو" زورآزمايي كند. ديو رجز مي خواند و شپشي از سر خود بيرون مي كشد كه به اندازه ي يك قورباغه است، حسن هم لاك پشت را از كيسه بيرون مي آورد و به جاي شپش به ديو قالب مي كند! ديو سنگي به هوا مي اندازد كه آن دورها به زمين مي افتد و حسن هم در جواب گنجشك را از كيسه رها مي كند كه پرواز مي كند و در آسمان ناپديد مي شود. ديو قلوه سنگي را آنقدر فشار مي دهد كه خاك مي شود و حسن تخم مرغي را به جاي سنگ له مي كند و ادعا مي كند كه روغن سنگ را با فشار بيرون كشيده است!... به اين ترتيب در همين مقدمات قبل از نبرد، حسن چنان زرنگي مي كند كه ديو كم مي آورد و خود را از پیش باخته اعلام می کند و حسن كچل شاه سرزمين ديوها مي شود و در انتها با يك عالم خدم و حشم و مال و مكنت به ده بر می گردد و به دستبوس ننه اش مي رود و چون به شهادت همه ي اهل محل براي خودش كسي شده است، ننه در خانه را باز مي كند و حسن كچل باقی عمر را در ناز و نعمت و آسايش به تنبلي و تن آسايي و خواب مي گذراند و هیچ کس هم شماتتش نمی کند!
نتيجه گيري حكيمانه براي همكاران و هنرمندان: هرچيز كه خوار آيد روزي به كار آيد. در جاده ي زندگي هر چه يافتيد بر داريد و در توبره ي تجربه هايتان بگذاريد، روزي به كارتان خواهد آمد؛ كتاب بخوانيد، فيلم ببينيد، به نمايشگاه ها سر بزنيد، بنويسيد، بسازيد، برقصيد،...
نتيجه گيري های كّلي: حتي در داستان هاي فولكلور ما، نقش زرنگي و خالي بندي و پرروبازي و بخت و اقبال صد بار پررنگ تر از تلاش و كوشش و لياقت و ... است.
پول داشته باش سر سبیل شاه نقاره بزن.
اسرار خانوم ويكتوريا
"دختر ناز" از تهران نوشته است:
با سلام خدمت توكاي مقدس. خواندم كه براي خدمت بيشتر به اهالي دنياي مجازي تصميم گرفته ايد كه بدون هيچ چشمداشتي وقت گرانبهاي خود را صرف حل كردن مشكلات ما بكنيد. خدا اجرتان بدهد بي خود نيست كه مقدس هستيد از بس كه دعاي خير ما پشت سرتان است. اما مشكل من، مي خواهم كمي تا قسمتی از "اسرار خانوم ويكتوريا" را برایم فاش کنید؛ گويا اين خانوم خيلي معروف هستند چون چند باري در سلماني شنيده ام که مشتري ها در باره اش با هم پچ پچ مي كنند و حتی براي اين كه من متوجه حرف هايشان نشوم بعضی چیزها را به زبان خارجي مي گفتند و كلي زحمت كشيدم تا معني آن را از زير زبانشان بيرون بكشم. حالا مي خواهم بدانم كه خانوم ويكتوريا چه سّری دارند که انقدر مهم است و این خانوم های سلمانی می روند و از بوتیک می خرند و آيا شما آدرس مغازه ايشان را داريد؟
توكاي مقدس پاسخ مي دهد:
سركار خانوم "دختر ناز"، اخلاقاً وظيفه دارم به سوال شما پاسخ بدهم گرچه قلباً دوست ندارم اسرار ديگران را بر ملا كنم، همه ي بزرگان و اخلاق گرايان عالم نيز در مذمت فاش كردن اسرار ديگران كتاب ها نوشته اند و پند ها داده اند اما چه كنم كه خود كرده را تدبير نيست، حال كه ادعا كرده ام پاسخ هر مسئله را مي دانم، چون بپرسند و جواب ندهم فكر كنند كه خالي بند هستم و لاف به گزاف زده ام....
خانوم ويكتوريا سّري ندارد، از قضا خيلي هم شفاف زندگي مي كند و اسرار ايشان نام تجاري يك نوع لباس است. اين پوشش يا به اصطلاح "لباس" بسيار به گاوصندوقي شبيه است كه جواهرات خود را در آن پنهان مي كنند با اين تفاوت كه خيلي وقت ها ارزش اين گاوصندوق از جواهرات مخفي شده بيشتر است و بسيار ديده شده كه سارقين مسلح بعد از حمله به آن، جواهرات را دور ريخته و صندوق را برده اند! برادرانه به شما نصیحت می کنم کمتر به سلمانی بروید یا وقتتان را در سلمانی به خواندن کتاب بگذرانید و کاری به کار حرف های مردم یا اسرار این و آن نداشته باشید. اگر هنوز هم کنجکاو هستید که بیشتر از این اسرار سر در آورید، سری به "تندیس" بزنید آن جا سراغ خانوم ویکتوریا را از هر مغازه داری بگیرید حتماً راهنمایی تان می کند.
هر مشكلي داري از توكا بپرس
در دهه ي پنجاه، زماني كه موتور سيكلت هنوز تبديل به اسلحه ي گرم، پيك مرگ يا وسيله اي براي تشويش اذهان عمومي نشده بود و موتور سوارهاي معدودي كه در شهر تردد مي كردند كارشان رساندن نامه و نان و روزنامه به خانه هاي مردم بود، عصرهاي پنجشنبه لحظه شماري مي كردم تا موتور سواري روزنامه كيهان را همراه با چند هفته نامه مثل "تماشا"، " زن روز"، "كيهان بچه ها" و... با خود بياورد، با شنيدن صداي موتور به سرعت خودم را به حياط مي رساندم تا مجله هايي كه از بالاي در به داخل حياط پرت مي شدند را جمع كنم و اولين نفري باشم كه آن ها را مي خواند. "تماشا" را قبل از همه پدرم مي خواند و "زن روز" را مادرم و "كيهان بچه ها" هم مخصوص مانا بود و من هم همه را می خواندم اما "زن روز" را بيشتر از "كيهان بچه ها" دوست داشتم، اول به خاطر دو صفحه ي "لبخند پارتي" كه توسط جمشيد ارجمند و كامبيز درم بخش تهيه مي شد و خواندنش خيلي مفرح بود و بعد به خاطر چند صفحه اي در وسط هاي مجله كه براي جواناني بزرگتر از سن و سال من چاپ مي شد. يكي از ستون هاي مورد علاقه من اين اسم را داشت: "هر مشكلي داري از نازي بپرس". هر كسي كه "سوال" يا "مشكل" يا "سوال مشكلي" داشت به نازي نامه مي نوشت و راهنمايي مي خواست. نازي هم به فراخور هر سوال هر هفته به يكي دو تا از آن ها جواب هایی هیجان انگیز می داد! تصور من از "نازي" دختر بسيار جوان و بسيار دانايي بود كه براي هر مشكلي راه حلي در آستين دارد و به فکرم خطور نمی کرد که ممکن است این "نازی" کسی شبیه به الان خودم باشد.
چند روز پيش كه تازه از حل مشكل يك دوست فارغ شده بودم و از عقل و تدبير خودم احساس شعف و شگفتي و افتخار مي كردم متوجه شدم كه من هم مي توانم به خوبي "نازي" براي هر مشكلي راه حلي پيدا كنم!
پس بشتابيد و هر " سوال"، "مشكل" يا "سوال مشكلي" كه داريد از توكا بپرسيد چون توكاي مقدس مي خواهد هفته اي يك روز - مثل "نازي"- به شما جواب بدهد. قرار ما پنجشنبه ها، هر هفته، همين جا!
اجازه بدهید حدس بزنم
در منزلتان تابلوی نقاشی دارید؟ اجازه بدهید موضوع آن را حدس بزنم...منظره ا ی از یک روستا با خانه های کاهگلی و تعدادی جوجه و مرغ و خروس که در گوشه و کنار پراکنده هستند و یک روستایی افسار الاغی را که بار هیزم بر پشت دارد به دست گرفته و در حال دور شدن است . درست حدس زدم؟ نه؟ شاید یک منظره از جنگل و خورشیدی که هیچوقت معلوم نمی شود در حال طلوع است یا غروب و رودخانه ای که از میانه های تابلو عبور می کند و یک دسته غاز که به سمت نقطه ای در افق بال بال می زنند. درست گفتم؟ نه؟! پس حتما درویشی که کشکولی روی شانه گذاشته و کمی خمیده به سمتی که نمی دانیم کجاست در حال رفتن است. باز هم نه؟ دختر بچه ای که در یک زمینه ی سیاه خیره به سمت شما نگاه می کند و قطره اشک درشتی از روی گونه اش به پایین می لغرد. نه؟ پیرمردی که دارد چپقش را روشن می کند. نه؟!
در منزل مجسمه دارید؟ اجازه بدهید حدس بزنم... یک سگ تازی بزرگ که مودبانه نشسته است. نه؟ پس حتما یک برده ی سیاه پوست که یک سبد بزرگ را روی شانه حمل می کند. نه؟ یک اسب باشکوه اما در ابعاد کوچک که پای جلو را از زمین بلند کرده است. نه؟ دو تا قاشق و چنگال چوبی عظیم با یک تسبیح که مهره های آن هر کدام به اندازه ی یک توپ تنیس است. نه؟ آها...! یک خانوم رقاص اسپانیولی با دامن چین چین بلند سرخ که پشت سرش روی زمین کشیده شده و دست هایش را با ناز دو طرف سرش بالا برده است. نه؟!
اهل کتاب هم هستید؟ اجازه بدهید حدس بزنم بهترین کتابی که خوانده اید کدام بوده... سینوهه پزشک فرعون. نه؟ پشت پرده های حرمسرا. نه؟ کیمیاگر. نه؟ خانوم. نه؟ چه کسی پنیر من را جابجا کرد. نه؟!
اجازه بدهید حدس بزنم در اوقات فراغت چه می کنید... با دوستان دور هم جمع می شوید و نوشیدنی های گازدار می خورید. نه؟ با دوستان دور هم جمع می شوید و نوشیدنی های بدون گاز می خورید. نه؟ با دوستان دور هم جمع می شوید و از این که نوشیدنی گازدار یا بدون گاز گیرتان نیامده فقط غصه با چیپس می خورید. نه؟ با دوستان دور هم جمع می شوید و شلم بازی می کنید. نه؟ با دوستان دور هم جمع می شوید و تخته نرد می زنید. نه؟ با دوستان دور هم جمع می شوید و به یک کافی شاپ می روید. نه؟ با دوستان دور هم جمع می شوید و برای خوردن شام سری به فری کثیف می زنید. نه؟!
...................................................................................................................
بعضی وقت ها بعضی حدس های ما درست از آب در می آیند، لازم نیست از غیب خبر داشته باشیم.
چرا من معمار خوبی نیستم
واضح است که من معماری درجه دو هستم، ناراحت نبودنم از بیان حقیقت به این دلیل نیست که نمی خواستم بهتر باشم، نتوانستم که بهتر باشم. در دانشکده های معماری مثلی رایج بود:
" اگر پولدار نیستی یا پدرزن پولدار نداری [...] می خوری که می خوای معمار بشی!"
از زمان اولین ساختمانی که در تهران ساختم تا امروز همیشه تجربه ی یکسانی را تکرار کرده ام:
- کارفرما پولدار است اما چند نفر شریک دارد و حتما همه ی شرکا همسری، دامای، عروسی، رفیقی، دختر کوچک بی سواد اما با استعدادی... دارند و همه باید در کار شما نظر بدهند و دخالت مستقیم داشته باشند.
- کارفرما چند سفر به فرنگ – این روزها به دبی- رفته و می خواهد ساختمانی شبیه به آنی که آن جا دیده داشته باشد و با اصرار می خواهد که در نوآوری دریغ نکنید و از هزینه ها نترسید و...
- کارفرما به شما اعتماد دارد اما ترجیح می دهد که یکی از دوستان یا اقوامش- که آدم درستی است و از بیل و کلنگ هم سر رشته دارد- به عنوان مباشر به امور مالی کارگاه برسد؛ در حین کار معلوم می شود که دست مباشر امین کمی تا قسمتی کج است با این وجود شما نمی توانید از شرش خلاص شوید.
- بعد از اتمام سفت کاری، پول کارفرما تمام می شود و یکی از اقوام ایشان- مثلا برادر خانومی که در بازار حجره دارد- بعد از بازدید از کارگاه، از سر دلسوزی اظهار عقیده می کند که ستون های ساختمان انقدر "کلفت" هستند که می توان یک برج روی آن بنا کرد!
- در این مرحله باید مشخصات ساختمان را جوری تغییر بدهید که ارزان تمام شود و کماکان با نمونه های خارجی رقابت کند.
- کارفرما صورت حساب های کارگاه را به موقع پرداخت نمی کند ولی توقع دارد که کار بدون توقف و با سرعت بیشتری پیش برود.
- اوسا معمار از همه ی پیمانکارهای ساختمان حق و حساب می گیرد. مباشر امین از تمام خریدها پورسانت بر می دارد. رشته ی مودت بین مباشر امین و اوسا معمار روز به روز محکم تر می شود.
- بیشتر پیشنهاد های زیبایی شناسانه ی شما در مقابل پیشنهاد های اوسا معمار، اوسا گچ کار و دیگران شکست می خورد و از دور خارج می شود.
- حالا که ساختمان سر و شکلی پیدا کرده کارفرما به فکر می افتد که به تنهایی هم می تواند آن را تمام کند و چرا باید پولی را که می تواند صرف ابزار زدن و لندنی کاری کند خرج پرداخت جیره مواجب مهندس بکند؟!
- اوسا معمار، متوجه وضعیت متزلزل شما می شود و در غیاب شما خودش را مرتب به کارفرما می مالد و پشت سرتان حرف می زند. ادعا می کند که تمام ساختمان به خاطر وجود او شکل گرفته و اگر نبود تا به موقع جلوی مهندس را بگیرد خدا می داند چقدر به صاحب کار لطمه خورده بود.
- کارفرما از شما بهانه می گیرد و عذر شما را می خواهد، شما هم ساختمان را نیمه کاره رها می کنید.
- ساختمان تمام شده اما جرئت ندارید آن را به کسی نشان بدهید، مثل کودکی که با معلولیت به دنیا آمده، هم دوستش دارید و هم از وجودش در عذاب هستید، برای هر تازه واردی توضیح می دهید که مسبب تمام این کج سلیقه گی نیستید و طرح شما چیز دیگری بوده که با هزار جادو و جنبل تبدیل به این هیولای نفرت انگیز شده و...
- اوسا معمار بعد از چند ماه که محل گربه به شما نمی گذاشت دوباره سر و کله اش پیدا می شود. از اتفاقی که افتاده اظهار تاسف می کند و به کارفرما و مباشر بد و بیراه می گوید، شاید کار جدیدی در بساط داشته باشید و ...
***
یک پیام کوتاه به من یادآوری می کند که روز، یا هفته ی، معمار فرا رسیده؛ من به نوبه خودم فرا رسیدن این روز خجسته را به جناب مهندس "شیخ بهایی"- که احتمالا یا خودشان یا پدرزنشان پولدار بوده- و تمامی نوادگان موفق ایشان، اوسا معمارها و مباشران تبریک عرض می کنم.
ترس
بچه كه بودم از بوقلمون مي ترسيدم! بزرگتر كه شدم فهميدم "بوقلمون كه ترس نداره"، آنوقت از سگ كه واقعا ترس داشت ترسيدم. در مدرسه هم ناظمي داشتيم كه اخلاقش خيلي سگ بود، از او هم مي ترسيدم. از معلم ها كلهم اجمعين مي ترسيدم، حتي از آقاي حكيم هاشمي هم كه معلم محبوب من بود مي ترسيدم. يك بار بدون اجازه ي مادرم باتفاق چند تا از هم كلاسي ها پياده تا نياوران رفتیم و عضو كتابخانه كانون پرورش شديم، وقتي كه برگشتم چنان پس گردني اي خوردم كه تا سال ها از رفتن به خیابان هم مي ترسيدم. در دبيرستان از آينده اي كه مدير مدرسه برايمان ترسيم مي كرد و در آن قرار بود همه ی ما حمال شویم مي ترسيدم. مادرم مرتب تكرار مي كرد: "حالا درس بخون بعد كه رفتي دانشگاه هر غلطي دلت خواست بكن!"، به حرف مادرم گوش كردم اما تا پا به دانشگاه گذاشتم انقلاب شد، با این که هيچ غلطي نكرده بودم، از كتك خوردن از گارد دانشگاه مي ترسيدم. انقلاب پيروز شد و دانشگاه ها تعطيل شدند و من که هيچ کاره بودم در تمام مدت تعطیلات از اخراج شدن مي ترسيدم. ازدواج کردم – عجیب بود که از این یک کار نترسیدم- همان شب ازدواجم تهران بمباران شد و من شب ها از خوابیدن می ترسیدم. درسم تمام شده بود اما جنگ تمام نمي شد، با اينكه از كشته شدن مي ترسيدم اما فكر كردم كه نمي توانم تمام عمرم از راه رفتن در خيابان و ديدن دژبان بترسم پس خودم را به اداره ی نظام وظیفه معرفي كردم؛ در پادگان از گروهبان سوم وظیفه ای که کاره ای هم نبود مي ترسيدم. معلوم شد که به هیچ دردی جز رفتن به منطقه جنگی نمی خورم – قطعنامه امضاء شده بود و از جنگ خبری نبود- به منطقه رفتم و تا آخر آنجا بودم اما تمام دو سال را از مار و عقرب و رطیل می ترسیدم. بعد از تمام شدن خدمت کارمند یک دفتر معماری شدم و سه سالی آنجا بودم، دوستانم نصیحتم می کردند که مستقل کار کنم اما از ریسک کردن می ترسیدم. شب ها دیگر از بمب و موشک خبری نبود اما شایع شد که یک کشیش مسیحی خواب دیده است تهران به زودی با یک زلزله ی مهیب با خاک یکسان خواهد شد، حالا از زلزله می ترسیدم...
دیشب تولد یکی از همکاران دفتر بود، به اتفاق چند نفر به کافه ای در یکی از پاساژهای جردن رفتیم، مشغول خوردن کیک و نوشیدن قهوه بودیم که خبر رسید ماموران برای کنترل پاساژ آمده اند، خییییییییییییییییلی ترسیدم...
و این داستان کماکان ادامه دارد...
آرزوهای من
- آرزو دارم یک "بی ام دبلیو"، از آن ها که پشتش نوشته شده ضربدر سه، از فروشگاه نیکو کلام بخرم.
- آرزو دارم یک آتلیه ی کوچک داشته باشم، جایی که بتوانم در آن مجسمه بسازم، طراحی و معماری کنم و با قوانین خودم زندگی کنم.
- آرزو دارم با یک آدم پولدار و با فرهنگ آشنا بشوم، کسی که قبلا آب زرشک فروش نبوده باشد.
- آرزو دارم پسر هایم را، برای این که تنبیه شوند، به امریکا بفرستم.
- آرزو دارم که قبل از مردن، ده جلد کتاب با کیفیت عالی منتشر کنم.
- آرزو دارم گویندگان ایرانی "صدای امریکا" بالاخره خواندن و نوشتن و حرف زدن فارسی را یاد بگیرند.
- آرزو دارم چند تا کلک شعبده بازی یاد بگیرم.
- آرزو دارم براد پیت و آنجلینا جولی- با اجازه ی نیکان- من را به فرزند خواندگی قبول کنند. قول می دهم پسر خوبی باشم و به حرف های بابا و مامان گوش کنم.
- آرزو دارم گیتار برقی یاد بگیرم و عضو باند "رد هات چیلی پپرز" بشوم.
- آرزو دارم در یکی از ویدئو کلیپ های "جاستین تیمبرلیک" حرکات موزون بکنم!
- آرزو دارم دوباره لاغر بشوم و پیراهن های تنگ بپوشم.
- آرزو دارم تابستان ها هوا خنک باشد.
- آرزو دارم مسعود ده نمکی را در مراسم اسکار ببینم!
- آرزو دارم همسرم از من راضی باشد.
- آرزو دارم حال یکی دو نفر را بگیرم، چون موضوع شخصی است هویتشان را فاش نمی کنم.
- آرزو دارم نسل نان بربری ماشینی از روی زمین منقرض شود.
- آرزو دارم بیسکویت سلامت بالاخره طراحی جعبه هایش را عوض کند.
- آرزو دارم یکی از بازی های تیم بسکتبال میامی را باتفاق طاها از نزدیک تماشا کنم.
- آرزو دارم بتوانم فرق یک استاد دانشگاه و یک حمال را از روی رانندگی آن ها تشخیص بدهم.
- آرزو دارم هم کارم، آقای مهندس [...] پلو را هورت نکشد.
- آرزو دارم پدربزرگ ها و مادربزرگ ها به جای تفسیر اخبار سیاسی دوباره قصه بگویند.
- آرزو دارم "مانا" سر خانه و زندگی اش برگردد.
- آرزو دارم وقتی بزرگ شدم دکتر بشوم.
- آرزو دارم هرکسی خانه ای داشته باشد و خانه اش را دوست بدارد.
***
حالا دوست دارم آرزوهای "دفتر نارنجی"، "صفر مطلق" و دوست "خط خطی"ام را بدانم.
32
در ايالات متحده امريكا رسم است وقتي کسی ديوانه شد برای اثبات جنونش به دنیا، اسلحه بر دارد و سي و دو نفر را در کوتاه ترین زمان ممکن بكشد و با آخرين فشنگ هم كلك خودش را بكند، در آخرین اتفاقی که از این دست افتاد رکورد دو ساعت برای 32 جنازه ثبت شد.
ديشب كه اين خبر را شنيدم از خودم پرسیدم من به عنوان يك قديس و ديوانه اگر مي خواستم به روش امريكايي ها رفتار كنم براي دست چين كردن و كشتن 32 نفر از هم وطنان به چه مقدار زمان نياز داشتم؟ پس "شات گان" خيالي ام را برداشتم و به نیت کشتن "احمد رضا بهارلو" سراغ صدای امریکا رفتم که خوش شانس بود و قسر در رفت چون "حميده آرميده" به جاي او برای اجرای میز گرد آمده بود؛ در اولین قدم نا کام شده بودم و تصمیم گرفتم تا صبح فردا صبر کنم.
30/8 صبح امروز- همانطور مسلح به "شات گان خيال" تمام هیکلم را از خانه بیرون نکشیده بودم كه... بنگ! اولين نفر را كشتم، صد بار خواهش کرده بودم كه ماشينش را جلوي خانه ي من پارك نكند و هر صد بار گفته بود چشم، حالا سر بزنگاه، وقتي جلوي در پارك كرده بود و داشت قفل فرمان را مي بست، مچش را گرفتم و قبل از آن كه بتواند لبخندی بزند كه يعني: من پارك كردم و تو هم هيچ غلطي نمي تواني بكني... كشتمش!
33/8 صبح امروز- به سر كوچه كه رسيدم براي رد شدن از خيابان ده دقیقه ايستادم تا كمي خلوت شود اما نه خيابان خلوت شد و نه كسي خيال راه دادن به من را داشت، كم كم عصبي مي شدم و... بنگ بنگ بنگ!
43/8 صبح امروز- همه ی حواسم متوجه سمت چپ خیابان بود و داشتم با عجله از عرض خیابان رد می شدم که موتورسواری از سمت راست آمد، کم مانده بود زیرم بگیرد، شوكه شدم اما به خودم آمدم و...بنگ!
44/8 صبح امروز- از سر بالايي كنار مصلي خودم را بالا كشيدم كه ديدم راننده اي جلوي پاي دختر جواني كه منتظر تاكسي بود ترمز کرد و با اصرار می خواست سوارش کند، (خودش خواهر و مادر ندارد؟) ...بنگ!
45/8 صبح امروز- يكي از روبرو آمد، كت و شلوار رسمي و كفش ورني با جوراب سفيد پوشيده بود، جوراب تنیس با کت و شلوار سورمه ای؟!!...بنگ!
47/8 صبح امروز- جلوي در ايستگاه مترو دو مسافركش با هم شوخي دستي مي كردند...بنگ بنگ!
48/8 صبح امرو- براي عبور از عرض بزرگراه رسالت مجبورم از زيرگذر مترو استفاده كنم، پله ها را پايين رفتم كه يكي به سرعت از كنارم دوید تا زودتر از من به صف بلیت برسد (خیط شد چون من مسافر مترو نيستم!)، حتما خیلی احساس زرنگ بودن مي کرد، از آدم های زرنگ نفرت دارم... بنگ!
49/8 صبح امروز- مشغول بالا آمدن از پله های طرف دیگر مترو بودم که دو تا خانوم از روبرو سر رسیدند، در حالي كه از سمت راست پله ها راه مي رفتم توقع داشتند كه كنار بروم تا رد شوند، آهسته تذكر دادم كه اگر آن ها هم از سمت راست راه بروند مشكلي پيدا نمي كنند، عاقل اندر سفيه نگاهم کردند...بنگ بنگ!
50/8 صبح امروز- هنوز کاملا از ایستگاه مترو خارج نشده بودم که جوانکی با اصرار خواست به من پاسور بفروشد...بنگ!
53/8 صبح امروز- صبر کردم تا يكي دو نفري كه زودتر از من رسیده اند سوار تاکسی شوند، نوبت من که رسید موج جمعيت از داخل ايستگاه بيرون ریخت، همه از من جلو زدند و تقريبا نه كه تحقيقا وسط بزرگراه ایستادند و... بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ!!!
55/8 صبح امروز- داد زدم آرژانتين، ایستاد، تا نزديك شدم راننده سري تكان داد و رفت...بنگ!
56/8 صبح امروز- دوباره داد زدم: آرژانتين، يكي ديگر ایستاد سوار شدم به تونل رسالت كه رسیدیم معلوم شد آرژانتين را آزادي شنيده، عادت دارم، گفتم عوضي شنيدي اما اصرار داشت كه گوش هايش سالم است و من بودم كه زبانم قاصر بوده و به جاي آرژانتين گفته ام آزادي...بنگ!
10/9 صبح امروز- به ميدان آرژانتين رسيدم و به عنوان اداي دين به فرهنگ رفتم تا يكي از روزنامه هاي صبح را بخرم هنوز پول را به فروشنده نداده ام كه یکي از پشت سرم دستش را دراز کرد و...بنگ!
12/9 صبح امروز- خواستم از عرض خيابان رد بشوم اما باز كسي حاضر نبود من را به عنوان عابر پياده اي كه حق عبور از خط كشي را دارد به رسميت بشناسد، چاره اي نداشتم...بنگ بنگ بنگ!
14/9 صبح امروز- مردك گردن كلفت بين اين همه جمعيت صاف آمد و يقه من را گرفت كه مي خواهد براي مادرش دارو بخرد و پول ندارد و چشم هايش هم از غصه ي مادر است كه اينجور خون چكان شده و...بنگ!
15/9صبح امروز- كارتم را از دستگاه حضور و غياب رد کردم، آقاي معصومي، نگهبان ساختمان، باز حس طنزش گل کرد كه: مهندس امروز خيلي زود اومدي سر كار...بنگ!
فقط 45 دقيقه گذشته و من ركورد رقيب امريكايي ام را شكستم، حالا با خيال راحت مي توانم اسلحه را روي شقيقه ام بگذارم و...بنگ.
شانس سفر به امريكا را پيدا نكرده ام اما از آن چه كه شنيده يا خوانده ام پيداست كه كشور خسته كننده اي است؛ در همين كشور درحال توسعه ي خودمان هزار روش هیجان انگیزتر براي اثبات ديوانگي وجود دارد مثلا مي شود ازدواج كرد، مي شود طلاق گرفت، مي شود موتور خريد و پيك موتوري شد، مي شود وب لاگ نوشت، مي شود كاريكاتوريست يا روزنامه نگار شد، مي شود...
یک بار و برای همیشه...
هر کسی برای حضور در این فضای مجازی انگیزه ای دارد، من به انگیزه های شما کاری ندارم، برای من اما ثبت گوشه ای از آن چه که ذهنم درگیر آن بوده وسوسه کننده است، موضوعاتی که درباره ی آن می نویسم گاهی می تواند همان هایی باشد که شما هم با آن درگیر بوده اید و گاهی می تواند امری کاملا شخصی باشد، مثلا یک اختلاف خانوادگی که در چاردیواری خانه ی من اتفاق افتاده است. با نوشتن، هم درباره اشان فکر می کنم و هم از شرشان خلاص می شوم!
خواندن کامنت های شما در یاره ی هر نوشته تجربه تازه ای است، به نظرتان احترام می گذارم هرچند که ممکن است با همه ی آن ها موافق نباشم. سه یا چهار باری کامنت هایی را حذف کرده ام، بعضی کاملا بی ربط بودند، بعضی بی ادبانه و در یکی دو مورد هم به این علت که ذهن خوانندگان را به سمت مسائلی منحرف می کرد که دوست نداشتم. اگر اسم این کار سانسور است، من کامنت هایی را که با هدف گردگیری نوشته شده باشند یا دردسرساز باشند - در غیاب محرمعلی خان- با تشخیص و اجازه ی خودم سانسور می کنم!
وب لاگ پاسخگو (2)
در دو تا پست قبل، یک استعداد درک نشده پرسیده است:
...دلیل موفقیت شما چیه؟ دلیل اینکه شما تونستین تا حالا چنتا کتاب چاپ کنید و در چندین نشریه کار کنید؟
خیلی از جوانان ما هستن که شاید طراحی و سوژه کارهاشون از شما و همکارانتان بهتر باشه اما هر چقدر هم زور بزنن نمیتونن به جایگاه شما برسن ... نمیتونن کارهاشونو ارائه بدن چه برسه که چاپ کنن. میشه مارو راهنمایی بکنین که چطور میشه شما یا برادرتون یا خیلی از هم دوره ای های شما این همه امکانات دارن و باز هم دپرست هستن؟ میشه بگید ما از کدوم کانال باید وارد بشیم تا به موقعیت شما برسیم؟ تا هر خط خطی که می کنیم با به به و چه چه همراه بشه؟
و توکای مقدس پاسخ می دهد:
دوست عزیزم، استعداد درک نشده، من با این همه اهن و تلپ و 47 سال سن و 28 سال کار در مطبوعات و... تا الان که در خدمت شما مشغول بلاگیدن هستم فقط یک جلد کتاب چاپ شده دارم و این تعداد در مقایسه با هر ملاک و معیاری و در هر جای جهان، رقم ناچیزی است. برادرم، مانا، تا قبل از این که به تیر بلا گرفتار شود، چهار جلد کتاب منتشر کرد که همگی به چاپ های دوم و سوم رسیدند. از نظر من تجدید چاپ یک کتاب دلیل روشنی بر استقبال مردم است و استقبال مردم بزرگترین رمز موفقیت است.
دوست عزیزم، من در این نکته که خیلی از جوانان در طراحی و غنای سوژه بر من برتری دارند شک ندارم اما، بر خلاف شما اطمینان دارم که به اندازه ی کافی تلاش نکرده اند، یا به تعبیر شما زور نزده اند، تا کارشان را ارائه کنند.
درباره ی امکاناتی که ما داریم نوشته بودی، نفهمیدم که از کدام امکانات صحبت می کنی؟! من کارم را در سال هایی شروع کردم که به جز روزنامه های کیهان و اطلاعات و مجلات وابسته به آن ها هیچ نشریه ای منتشر نمی شد، روزنامه های دولتی هم برای کارتونیست ها فرش قرمز پهن نکرده بودند، شرایط آنقدر سخت بود که به تدریج بیشتر کارتونیست های پیش کسوت از ایران رفتند. به کتاب و مجله هم دسترسی نداشتیم، کارمان شده بود پرسه زدن جلوی دانشگاه تهران به امید این که مجله های قدیمی را با قیمت ارزان بخریم، یا التماس به این و آن بلکه نشانی از یک فستیوال خارجی پیدا کنیم و کاری بفرستیم شاید که صاحب یک کاتالوگ مجانی شویم و به خیال خودمان بفهمیم در دنیای کاریکاتور چه خبر است.
یکی از اولین مجلاتی که توسط بخش خصوصی منتشر شد و من را به وسوسه ی همکاری با خود انداخت، ماهنامه ی "صنعت حمل و نقل" بود که روی جلد های خود را به مرحوم علی رضا اسپهبد سفارش می داد، مجله ی متفاوتی بود اما جایی برای چاپ طرح و کاریکاتور نداشت، مقالاتش هم عمدتا خشک و بی ارتباط با سلیقه ی من بودند. چند ماه رفتم و آمدم – یعنی زور زدم- و برای مقالاتی با محتوای بیمه و مالیات و حقوق بین الملل کشتی رانی طرح کشیدم و هیچکدام چاپ نشدند تا بالاخره سردبیر یکی از روی جلد ها را نپسندید و به اصرار مسعود بهنود طرحی از من روی جلد رفت و ماه بعد طرحی دیگر به اندازه ی یک تمبر پستی کنار یک مقاله چاپ شد و... در اواخر دهه ی شصت، مانا نیستانی، احمد رضا دالوند، هومن مرتضوی، مرجان ساتراپی، محمد علی بنی اسدی، جهانگیر قربان خانی، هادی فراهانی، مسعود شجاعی طباطبایی و...و من بطور هم زمان در ماهنامه ی تخصصی "صنعت حمل و نقل" طرح می کشیدیم. به تدریج سر و کله ی مجلات دیگر به همراه ماهنامه های ادبی و هنری روی کیوسک مطبوعات پیدا شد و تازه چند سال بعدتر بود که کیهان کاریکاتور در آمد و تعداد روزنامه ها هم می دانید که از سال 76 رو به ازدیاد گذاشت. می بینی که اگر امکاناتی هست شما بیشتر از ما برخوردار هستید، نشریات نسبتا زیادی منتشر می شوند، اینترنت هم که هست، وبلاگ و سایت هم که دارید، این همه هم مسابقه و نمایشگاه و ...
اتفاقا باید بگویم با توجه به زمانی که من و هم دوره ای های من صرف کارمان کرده ایم امروز صاحب چیزی نیستیم، افسرده –دپرس- هم نیستیم، به جایی کانال هم نزده ایم؛ اگر به نظر موفق می آییم به خاطر اصرار و استمرار در کار و نا امید نشدن است. شما هم برای درک شدن عجله نکنید، کماکان زور بزنید( کتاب هم بخوانید)، صاحب همین جایگاه، امکانات، کانال، موقعیت و موفقیت خواهید شد!
داستاني كه همه - حتي مهرناز صميمي- مي توانند با آن هم ذات پنداري كنند!
- الو...توكا!
- جونم...سلام
- جاي تو بودم همين الان ميومدم خونه!
- د؟... چي شده؟!
- تو يه[...] که [...] شده، داري؟!
- من يه[...] دارم؟!!! يعني چي؟! كي گفته؟ اين حرفا چيه؟
- جاي تو بودم همين الان ميومدم خونه!
- ...
- دنگ! (صداي قطع شدن گوشي)
اين مكالمه اي بود كه روز پنج شنبه ساعت 6 بعد از ظهر بين من و بهناز رد و بدل شد. با يك تاكسي دربست خودم را به خانه رساندم.
- تو يه [...] داري؟ موضوع اين [...] كه [...] شده، چيه؟
- چي؟! كي اين مزخرفاتو بهت گفته؟ اين حرفا كدومه؟
- انكار نكن، من ميدونم.
- انكار مي كنم!
- فايده نداره.
- اما من بازم انكار مي كنم!
- ...
(صبح جمعه، ساعت 30/6 صبح)، ادامه ي گفت وگو:
- گفتم كه انكار فايده نداره
- باشه حالا كه اينجوره من هفت تا [...] دارم با دو تا [...] که [...] هم نشدن!
- راست ميگي توكا؟!
- نه!
- برو بيرون! همين الان! ديگه نمي خوام ببينمت!
- كجا برم؟!
- هر جا كه دوست داري.
- لا اقل صبر كن تا يه پست جديد بنويسم شايد يكي از طرفدارام دلش بسوزه و يه جا بده خودمو پرت كنم توش.
- لازم نكرده، برو، همين الان!
- چشم.
تا دست و صورتي بشويم و از خانه بزنم بيرون ساعت شد 11 صبح، تنها چيز هايي كه با خودم برداشتم يك لپ تاپ بود و يك مسواك! يك كوچه پايين تر روي يك نيمكت نشستم و دفترچه تلفنم را باز كردم ببينم چه كسي مي تواند من را از سر راه بردارد، به بهزاد باشو زنگ مي زنم، گوشي را بر نمي دارد، به وحيد نصيريان زنگ مي زنم، آن هم جواب نمي دهد ( تا من باشم عقايدم را درباره ي دوستانم توي وب لاگ ننويسم)، تصميم گرفتم وقت بگذرانم شايد فرجي بشود. نزديك ظهر، من با يك كوله پشتي، آواره و بي جا و مكان، كم كم داشتم حال دختران فراري را درك مي كردم که وحيد زنگ زد، گفتم كه به كمكش احتياج دارم و چه بخواهد و چه نخواهد به ديدنش خواهم رفت.
(ساعت 3 عصر، منزل وحيد نصيريان):
- ... خلاصه منو انداخت بيرون.
- اِ؟ عيبي نداره ناراحت نشو برو خونه ي مامانت.
- خونه ي مامانم؟! اون كه عمرا رام نميده! واسه همين تصميم گرفتم كه چند شبي خونه ي تو بمونم!
- اِ؟ آهاااا.... (با ناراحتي) چه خوب! چند شب عيبي نداره بمون اما بايد يه آپارتمان كوچولو كرايه كني اونوقت تازه دعواها شروع ميشه، بعد توي تنهايي سكته ي دومو ميزني و ميري اون دنيا!
...
(ساعت هفت بعد از ظهر) روي تخت وحيد دراز كشيدم و سعي مي كنم بخوابم، دو تا زنگ به علامت اين كه يك پيغام كوتاه برايم رسيده بيدارم مي كند، از طرف بهناز است:
- ميتوني بياي خونه بخوابي، به هر حال نصفش مال توئه.
(ساعت 8 بعد از ظهر) در را باز مي كنم و با ترس و لرز داخل نصفه ي خودم مي شوم:
- سلام بهناز
- سلام، حرفايي كه صبح زدي دروغ بود؟
- آره دروغ بود.
- راست مي گي؟
- نه!
...
(هر دو می خندیم!)
و به اين ترتيب يك آخر هفته ي هيجان انگيز را پشت سر مي گذارم.
شهاب
دوست خیلی خوبی دارم به اسم شهاب، خیلی دوست داشتنی است. اگر کنجکاو باشید بدانید که سابقه ی دوستی ما به چه زمانی بر می گردد باید برایتان از دو شب قبل بگویم که هنوز نمی شناختمش و برای اولین بار از او پیغامی گله آمیز گرفتم که چرا به چند ای میلی که فرستاده جوابی نداده ام، قسم خوردم که من هیچ ای میلی را بی جواب نمی گذارم و نمی دانم چه بلایی سر نامه هایش آمده است. نوشت که سال هاست من را از طریق کارهایم می شناسد و خودش هم کاریکاتور می کشد. گفت که می داند مزاحم من شده، چون معروف هستم و... مطمئن نبودم که حتما درباره ی من صحبت می کند- از خودم پرسیدم که آیا ممکن است من را با هدیه تهرانی عوضی گرفته باشد؟! یک بار دیگر خودم را توی آیینه نگاه کردم و مطمئن شدم که امکان ندارد کسی من را با هدیه تهرانی اشتباه بگیرد- گفتم که نه تنها مزاحم نیست خیلی هم خوش حال می شوم خودش را همراه با طرح هایش ببینم.
امروز عصر شهاب را در کافه ای که دوست دارم ملاقات کردم، انگار سال ها است که می شناسمش، با هم ملانژ نوشیدیم و از خودمان و دیگران حرف زدیم. کارهایش را هم دیدم و چقدر خوش حال شدم که خوب بودند چون دروغگوی بدی هستم و نمی توانستم برای خوشایندش دروغ بگویم. کاریکاتور نیمه تمامی هم از من کشیده بود که خیلی خوشم آمد، قول داد که بعد از تمام کردنش آن را به من هدیه کند.
وقت خداحافظی به او گفتم که هیچ وفت سعی نکند آدمی را که به خاطر آثارش دوست دارد از نزدیک ببیند، شاید تصویری که از او ساخته بهتر از واقعیتی باشد که روبرویش ایستاده است.
شهاب دوست خوبی است گرچه دیزی را به ملانژ ترجیح می دهد؛ قرار گذاشتیم که پنجشنبه ی آینده را وقف خوردن دیزی کنیم.
کار نمی کنه!
این آقایان (1)
مقدمه: این پست را چند روز پیش گذاشتم و برداشتم چون ترسیدم مبادا به کسی بر بخورد، حالا که دوباره می خوانمش چیزی در آن نمی بینم که برخورنده باشد مخصوصا که دوستان من همگی اهل بخیه هستند و پوستشان مثل چرم کلفت است.
***
دوستی معتقد است که وبلاگ نویسی فرصتی برای بروز ضمیر ناخودآگاه نویسنده فراهم می کند و به خاطر غیر رسمی بودن این فضا، نویسنده می تواند و باید کاملا خودش باشد. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا نظرم را در باره ی بعضی از دوستان و هم کارانم بی پرده بنویسم، باشد که در سال جدید همین چند تا دوست و رفیق را هم از دست بدهم:
"ن.ک"- تحمل این آدم خیلی سخت است اما دوست بسیار خوبی است. فکر می کند زورش زیاد است. روشنفکرانه رفتار می کند اما کلمه ی "روشنفکر" را به جای دشنام به کار می برد. طرح هایش کمتر هنرمندانه است (قبلا چیز دیگری نوشته بودم اما دیدم ماشنکا حق دارد و حرفم را اصلاح کردم!). در تحلیل سیاسی افتضاح است، نویسنده ی خوبی هم نیست. در تقلید صدا هم کارش اسفناک است اما چون پررو است همه ی این کارها را می کند. به شکل حسادت بر انگیزی پر کار است. دوست دارد خبیث به نظر برسد اما نیکو مردی است که خودش را بیشتر از قربانیانش اذیت می کند. ای کاش می توانستم صرف نظر از شخصیتش فقط کارش را دوست داشته باشم!
"ب.ب"- نازنین است. رفیق است. طراح خوبی نبود اما بسیار پیشرفت کرده است اوایل اعتقادی به او نداشتم اما با خواندن چند تا از نوشته ها و نقدهایش به این نتیجه رسیدم که نباید هیچ کس را دست کم گرفت. آدم ها رشد می کنند و طراحی هم تکنیکی است که می تواند بهتر شود.
"ه.ح"- هنوز نماینده ی مجلس نشده اما به آینده امیدوار است. مدیر است. خطش معرکه است. تقلید صدایش حرف ندارد. در حال متحول شدن است –خدا به خیر کند- تازگی ها هم به کافه می رود و هم مشاوره ی خانوادگی رایگان به بعضی دوستانم می دهد، طراحی معمولی است که به کار حرفه ای اعتقاد دارد، اگر فراموش نکند که اولین کارش خط کشیدن است نه سیاست ورزیدن، حتما بهتر خواهد شد. دوست خوب و انسان فعالی است که به این حرفه رونق می دهد.
"ح.ک"- طراح چیره دستی است. بسیار فروتن است. گرافیست با ذوقی است. انسان کم حرفی که بیشتر از خودش به دیگران توجه دارد. کمی بد شانس است. لیاقت خیلی بیش از آنی که هست را دارد منتها جاه طلب نیست.
"ی.ت"- بی خیال!
"ب.ح"- طراحی فوق العاده است. طناز است. مهربان است و یک دوست درست و حسابی است. پرکار است. داستان های خوبی نمی سازد اما آنقدر قوی کار می کند که ضعف هایش دیده نمی شوند. جامعه شناس درجه یکی است، جوات ها را بهتر از خودشان می شناسد. دوست دارم خیلی بیشتر از سالی یکی دو بار ببینمش.
"ج.ع"- بهترین همسفری است که تا به حال داشتم. خیلی خوب تحلیل سیاسی می کند اما خیلی بد سرمقاله می نویسد. سلیقه اش را در فیلم و موسیقی می پسندم. بسیار زودرنج است و این روزها دلش با تلنگری می شکند. از معدود همکارانی است که بسیار دوستش دارم و بسیار برایش احترام قائل هستم. وقتی نوجوان بودم به طراحی اش حسودی می کردم. فقط کارش را بلد است و دیگر هیچ، پیش او من یک آدم فنی حساب می شوم.
"ا.ر"- هنرپیشه، طراح، نقاش، مجسمه ساز، کاریکاتوریست، شاعر، ناطق، نویسنده، معمار، دکوراتور، جوشکار، بنا، عاشق پیشه... و مهربان است و دوست داشتنی، البته طراح ضعیفی است اما بسیار باهوش است. اولین دکان دو نبش دریانی را در خیابان کاریکاتور افتتاح کرد و سودش را برد. قابل تحسین است. در اوقات بی کاری به جای جبران خلیل جبران شعر می گوید، کسی را ندیدم که به اندازه ی او قدرت تحمل انتقاد داشته باشد. دوست خوبی است. گیاه کوچکی که سال ها قبل به رسم هدیه به خانه ام آورد اکنون تبدیل به درختی شده که با هیچ ترفندی خشک نمی شود! یک مدیر روابط عمومی موفق که ده سالی زود به مقام استادی رسید.
"م.ش"- شاید از بهترین طراحانی است که تا به حال دیده ام. دست گلش درد نکند! حبف که درگیر سیاست شد و حیف که به جای طراحی کردن وقتش را صرف کارهای اداری خانه ی کاریکاتور و انتشار مجله و برگزاری دوسالانه ها می کند. دوست خوبی است شاید هم تظاهر به خوب بودن می کند. مهربان است. منطق را تا وقتی که با اعتقاداتش منافات نداشته باشد می پذیرد.
"ع.د"- ...ازش می ترسم. سالی یکی دو بار دلم برایش تنگ می شود. در دوستی بیسار پر توقع است. عاشق کارش است. یک پدر نمونه است و همچنین یک شوهر مثال زدنی. یک مرد خانواده.
ن.ک – نیکاهنگ کوثر، ب.ب – بهزاد باشو، ه.ح – هادی حیدری، ح.ک – حسن کریم زاده، ی.ت – بی خیال! ب.ح – بزرگمهر حسین پور، ج.ع – جواد علیزاده، ا.ر – اردشیر رستمی، م.ش – مسعود شجاعی، ع.د – علی دیواندری
قفس

شاید اغراق نباشد اگر بگوییم که در تمامی فرهنگ ها "قفس" نمادی از اسارت انسان است:
پرنده ای در فقس نمادی از نبود آزادی است، حتی جانوری به صلابت و بزرگی یک شیر وقتی در قفسی گرفتار است می تواند ذهن ما را به سمت تعابیر آزادی خواهانه ای هدایت کند و باز به همین منوال است وقتی که نقاشی سورئالیست یا کارتونیستی که سرش بوی قرمه سبزی می دهد قلمی را به استعاره درون قفسی نقش می زند که یعنی آزادی بیان نداریم و...
اما این سورئال ترین قفسی است که تا به حال دیده ام و اطمینان دارم که ذهنیت خلاق ترین نقاش ها یا کارتونیست های عالم هم تا به حال چنین ترکیب پر معنایی از قفس و محتویات آن نیافریده است. چنین اثری را در اروپا می توان در موزه ی هنرهای مدرن دید اما من آن را نه در تیت گالری لندن بلکه در یکی از کافی شاپ های خیابان جردن دیدم و به احتمال قریب به یقین پیام آن هم آرزوی آزادی برای یک [...] نیست!
پ.ن: البته می توان به نقش مطبوعات در این تصویر هم اشارات مبسوطی کرد که فعلا از آن می گذریم.
خانه ی رو به آفتاب...

راستش مدتی است که دارم برای خریدن یک آتلیه کوچولو در خیالاتم نقشه می کشم؛ 50 تا 70 متر مربع با یک دستشویی کوچک و یک آشپزخانه ی فسقلی که اگر "آُپن" هم باشد قابل اغماض است. یک کف دست زمین هم در چالوس دارم که چند سال پیش، وقتی که طلبم را بعد از یک انتظار پنج ساله از کارفرمای محترم گرفتم و موقتا دچار احساس تمکن مالی شدم، خریدم. خوش خیالانه با خودم فکر می کردم که زمین را می فروشم و با کمی وام و قرض و قوله به آرزوی بیست ساله ام می رسم.
امروز دست تقدیر – الهی بشکند این دست - یک جلد "آگهی نامه تخصصی املاک" را سر راه من قرار داد، در صفحه ی سوم این کاتالوگ 140 صفحه ای، زیر عنوان فروش آپارتمان تا 70 متر با واقعیت هایی روبرو می شوم که گرچه تلخ هستند اما قطعا خواب و خیالات کودکانه را از سرم می پراند:
سهروردی شمالی- 65 متر، دو خوابه! (این دو تا اتاق خواب باید دیدنی باشند)...130 میلیون
سهروردی شمالی- 58 متر، دو خوابه!!...120 میلیون
سهروردی شمالی-42 متر، یک خوابه شیک!...90 میلیون
سهروردی شمالی- 55 متر، یک خوابه...120 میلیون
حالا می پرسید چرا به سهروردی گیر دادم، چون نزدیک خانه امان است و ترجیح می دهم آتلیه ام در نزدیکی محل زندگی ام باشد اما برای این که متهم به تنبلی و تن آسایی نشوم به کمی دورتر هم نگاهی می اندازم:
ژاندارمری- 57 متر...88 میلیون
بلوار فردوس- 60 متر، دو خوابه...135 میلیون
سعادت آباد- 65 متر، دو خوابه...117 میلیون
نیاوران- 45 متر...126 میلیون
دروس- 69 متر، یک خوابه...187 میلیون
نیاوران- 70 متر، یک خوابه...185 میلیون
با کمی دلخوری کاتالوگ را از وسط باز می کنم، انگار تفالی زده باشم این می آید:
زعفرانیه- 293 متر، سه خوابه، رو به آفتاب...100/1 میلیارد!
یادم باشد فردا که هادی برای گرفتن طرح این هفته ی روزنامه اعتماد ملی زنگ زد بگویم که چون عجله دارم و می خواهم هر چه زودتر صاحب یک آتلیه 45 متری بشوم منبعد با این دستمزدها کار نمی کنم و لا اقل باید پنج هزار تومان به حق التحریر من اضافه کند!
حالا که به خانه ی رو به آفتاب نباید فکر کرد پس رو به قبله دراز می کشم تا حساب کنم که چند سال دیگر می توانم به آرزویم برسم.
علی گل فروش

امروز جایتان خالی، ناهار مهمان علی آقا بودم، گل فروش است، سی و چند ساله، بار اولی که دیدمش به تصور اینکه پادوی جایی است خیلی تحویلش نگرفتم – آن وقت ها لباس های مارک دار را تشخیص نمی دادم- سوار بر "پاجرو"ی ایشان به رستوران رفتیم، هوا گرم بود و علی آقا "بوت"های یک میلیون تومانی اش را نپوشیده بود اما کت "گوچی" را همراه داشت، شلوارش هم هرچه که بود اصل بود و حتی پارگی سر زانوهایش هم گران قیمت دیده می شد؛ به احتمال زیاد با کمی تجسس معلوم می شد که تا آن زیر زیرها همه چیزش مارک دار است!
علی آقا به تازگی برای آپارتمانش به جای فرش، پوست گورخر خریده است. وقتی صحبت از پوست گورخر شد من مثل کسی که عمری در کار خرید و فروش گورخر مو سفید کرده، گفتم که مواظب باشد سرش کلاه نگذارند چون پوست گورخر هم مثل فرش استانداردهایی دارد که علامت مرغوبیت آن است مثلا باید تعداد خط های روی پوست حتما فرد باشد، سمت راست و چپ پوست حتما قرینه باشد، پوست مال یک خر "نر" باشد و یک خبره می تواند با دست کشیدن به پشت پوست جنسیت صاحب آن را تشخیص دهد و....
در حالی که علی گل فروش از این که دوستانه و برای چند لحظه سر کار گذاشته شده می خندید با آرامش ناهارم را خوردم و به این فکر کردم که بالاخره علم بهتر است یا ثروت؟
تولد یک فرشته

امروز به جای کار کردن نشستم و این طرح را کشیدم. زنی که در انتظار به دنیا آوردن یک فرشته است.
زمانی باورم این بود که هر نوزاد، فرشته ای است که پا به دنیای ما می گذارد اما به تدریج بال های خود را از دست می دهد و پرواز را فراموش می کند؛ محمد صالح علاء اما چیز دیگری می گفت: همه اول آدم به دنیا می آیند اما هدف از خلقتشان این است که تبدیل به فرشته شوند و آن وقت از دنیا بروند!
معلوم بود که بین من و صالح علاء اختلاف نظر وجود دارد ولی کتمان نمی کنم که عقیده ی او را –چون شاعرانه و بسیار غیر معمول است- بیشتر از مال خودم دوست دارم.
توکا ی مقدس؟!
چند روز پیش، وقتی که حالم خوب نبود، نشستم و مطلبی درباره ی چند نفر از دوستانم نوشتم، به فاصله ی چند ساعت هم پشیمان شدم و از روی سایت حذفش کردم. بابک تپلی حق داشت، باید اول از خودم شروع می کردم.
آینه را روبرویم گذاشته ام و به خودم نگاه می کنم:
مرد میانسالی می بینم که هنوز با پیری کنار نیامده، مو هایش ریخته، چاق است. محافظه کار است و هیچ وقت در زندگی تن به خطر نداده، اهل ریسک نیست. زندگی متوسطی دارد که آن را مدیون همه کس و همه چیز است به جز خودش. خیلی سیگار می کشد، دندان هایش رو به ویرانی است، دود سیگار روی رنگ انگشت ها و پوستش هم اثر گذاشته. آدم های زیادی را می شناسد، با همه اشان دوست است اما فقط با یکی دو نفر صمیمی است. تنها است اما تنهایی را دوست ندارد، با جمع است اما جمعیت را دوست ندارد. آرزوهایش زیاد است اما حوصله اش کم. زمانی می خواست طراح بزرگی بشود اما سال ها است که می داند توان بزرگ شدن را ندارد. خجالتی است اما آن را پشت صراحت لهجه و رک گویی پنهان می کند. به قضاوت مردم اهمیت نمی دهد اما وقتی بد قضاوت می کنند ناراحت می شود! زمانی راستگو ترین مرد این شهر بوده اما امروز برای این که دروغ نگوید یاد گرفته که حرف نزند. حسود است، حسود است، حسود است... به طراحی مسعود سعدالدین حسادت می کند، به خلاقیت هومن مرتضوی حسادت می کند، به پشتکار نیکاهنگ کوثر حسادت می کند، به طنز ادیبانه ی محمد قائد حسادت می کند، به ثروت و آسودگی غلامرضا معتمدی حسادت می کند، به آتلیه ی محمد علی بنی اسدی حسادت می کند، به روابط عمومی اردشیر رستمی حسادت می کند، به رقص جاستین تیمبرلیک حسادت می کند، به تیپ بروس ویلیس حسادت می کند، حتی به تقدس پاپ بندیکت دوم (تذکر دادند که شانزدهم درست است) هم حسادت می کند! کار کردن را دوست ندارد اما عاشق پول خرج کردن است. منطقی است اما احساسی عمل می کند. فرق بین بد و خوب را می داند اما بیشتر کارهایش بد است. همسر بدی است، پدر متوسطی است. از تاریکی می ترسد، از مرگ می ترسد، از فراموش شدن می ترسد...
پشت ظاهر ترسناک مردی که از درون آینه خیره به من نگاه می کند کودکی می بینم که نمی خواهد هیچ وقت بزرگ شود.
برو کار می کن...

نه اینکه از کار کردن بدم بیاد، از کار کردن نفرت دارم!
هر روز صبح سر ساعت معینی از خواب بیدار شوی و تند تند سر و صورت بشویی و اصلاح کنی و لباس بپوشی و هل هلکی از در خانه بزنی بیرون و وقت سوار شدن به تاکسی شاهد زرنگی هموطنان عزیز، از پیر و جوان، باشی و بعد از این که شانسی سوار شدی و نصف راه را رفتی تازه ببینی راننده "آرژانتین" را "آزادی" شنیده و عوضی سوار شدی و با غرولند و دلخوری پیاده شوی و دوباره از اول دنبال ماشین بدوی تا لااقل با یک ساعت و نیم تاخیر برسی به دفتر و شرمنده از نگاه های سرزنش آمیز نگهبان ساختمان که با زبان بی زبانی به تو می گوید: "مهندس، بازم که دیر اومدی!" با سر افکندگی، دوان دوان از راه پله ها دوتا یکی بالا بروی و سلام سلام گویان از جلوی منشی ها بگذری و بترسی که مبادا نرسیده به میزت با جناب رئیس سینه به سینه شوی و بعد تازه وقتی روی صندلی ات نشستی و کامپیوترت را روشن کردی اول از همه وارد شبکه ی اینترانت دفتربشوی تا ببینی که آیا امروز حکم اخراجت را به وسیله ی این سیستم پیشرفته ی ارتباط الکترونیکی داخلی به دستت داده اند یا نه و بعد از این که دیدی هنوز نوبتت نشده تازه از بالای پارتیشنی که جلوی رویت گذاشته اند تا حواست فقط به کارت باشد و با نفر جلو دستی ات شیطنت نکنی، سرک بکشی و ببینی که ای داد و بیداد... تا 5/5 عصر باید این منظره را تحمل کنی و خمیازه بکشی و با ورود هر یک از اعضای هیئت مدیره از جایت بلند شوی و سلام بدهی و ...
برای شندرغاز حقوق چقدر باید خفت بکشیم؟!
هنر نزد ایرانیان است و بس!
مقدمه:
من برای سینمای هالیوود و سازندگان فیلم 300 احترام خاصی قایل هستم، مخصوصا از امروز صبح که در یکی از کوچه های خیابان مطهری با هیبت این ساختمان روبرو شدم؛ دستشان درد نکند، آقایی کردند، بزرگوار بودند که برای تحقیر ما فقط به مطالعه ی تاریخ باستان و کتاب هرودوت و احتمالا یکی دو تا عکس از تخت جمشید بسنده کردند. فکر کنید اگر کمی هم خبث طینت قاطی دشمنی اشان داشتند به راحتی می توانستند با تعمیم دادن ذوق معماری ایرانیان معاصر به اسلاف باستانی اشان چه اندازه مایه انبساط خاطر بینندگان فیلم را فراهم کنند.

- احتمالاتی در باره ی یک هنرمند
احتمال اول: طراح این ساختمان یک "کوزموپولیتن" تمام عیار بوده است و قسم خورده تا آخرین قطره ی خون تبلیغ ایده ی جهان وطنی بکند.
احتمال دوم: طراح ساختمان یک "ناسیونالیست آستیگمات" بوده، قراین کافی برای پافشاری بر صحت مدعای فوق وجود دارد چرا که تمام قاره ها به رنگ زرد نشان داده شده اند و تنها "ایران" است که با رنگ سبز یشمی جدا شده و از گوشه ی راست ساختمان به تدریج در حال جدا شدن از بقیه ی دنیای متمدن است! (دلیلی بر آستیگماتیسم چشم خالق اثر)
احتمال سوم: مهندس معمار قبل از ورود به دانشکده ی معماری، چند ترمی در دانشکده ی نقشه برداری تحصیل کرده و در زمان خلق این اثر هنوز تحت تاثیر آموخته های قبلی بوده است.
احتمال چهارم: طراح ساختمان یک ابله به تمام معنی است.
یک یقین: این ساختمان لااقل متری دومیلیون و پانصد هزار تومان قیمت دارد.
پنالتی
ساعت 11:30
"یارعلی" می گوید: هر آدمی صبح که از خواب بیدار می شود اولین کاری که می کند این است که درون دروازه بایستد تا یک پنالتی بگیرد، اگر توپ را گرفت بقیه روز هم مال او است و اگر اشتباه پرید و توپ وارد دروازه شد باید مطمئن باشد که بقیه روز هم بد خواهد آورد.
تو هیچ وقت نمی دانی که توپ به کدام سمت شلیک می شود و همیشه مسیر پرش ات را شانسی انتخاب می کنی، امروز من هم به سمت یکی از گوشه های دروازه شیرجه زدم با این امید که در جهت حرکت توپ پریده باشم.
***
زمان مثل کارتون های ژاپنی متوقف شده، من بین زمین و آسمان معلق هستم و توپ در هوا می چرخد. دوربین مرتب بین چشم های من، که به اندازه ی یک سینی گرد و بزرگ شده و نگران سرانجام بازی است، و توپی که انگار هیچ وقت خیال ندارد به مقصد برسد در رفت و برگشت است...
***
ساعت 13:00
با زنگ تلفن زمان به حرکت در می آید. قانون جاذبه دوباره حاکمیت خود را بر وجود من و توپ اعمال می کند، با مغز به زمین می خورم، توپ توی دروازه است...
و امروز بازی را می بازم.
نوشته های بودار
بعضی ها دوست دارند "بودار" بنویسند، سابقا آدم هایی که کله اشان بوی قرمه سبزی می داد جوری می نوشتند که بودار محسوب می شد آن وقت چون جرئت نمی کردند که پای کارشان را امضا کنند برای خودشان اسم مستعار می ساختند، گاهی همین نام های مستعار شهرتی هم عرض با اسم و رسم نویسنده ی اصلی پیدا می کرد، مثلا "گوهر مراد" که اسم مستعار "غلامحسین ساعدی" بود یا "هادی صداقت" که همان "صادق هدایت" است.
این روزها، که بنا به گفته ی دوست عزیزم بهزاد باشو، روزگار پست مدرنیسم است و وسایل ارتباط جمعی مدرنی مثل اینترنت وارد عرصه ی اطلاع رسانی شده با نسل جدیدی از نویسندگان پست مدرن روبرو هستیم که همگی مبتلا به علایم بیماری "بویناک"* نویسی هستند؛ این گروه موجز می نویسند و چون ساختن یک نام مستعار استعدادی فوق طاقت آنان می طلبد بدون نام امضاء می کنند. بی نامی مشخصه اشان است و ادعا یشان این که خواننده ی باهوش می تواند با توجه به عمق مسایلی که طرح می کنند پی به هویت آن ها ببرد.
ذیلا یک نمونه از آثار یکی از این نویسندگان از نظرتان می گذرد، به کسانی که پی به هویت نویسنده ی این متن ببرند یک آفرین و صد باریکلا اهدا خواهد شد.
....................................................................................
*" بویناک نویسی" با "بودار نویسی" مثقالی هفت صنار توفیر دارد، خدای نکرده به نویسندگان پرآوازه ای مثل مرحومان ساعدی و هدایت بر نخورد.
اولین جنایت سال 86

چراغ ها خاموش بود، دراز کشیده بودم و تلویزیون نگاه می کردم که حس کردم توی تاریکی به سرعت در عرض اتاق می دود، مطمئن نبودم که به طرف کتابخانه می رود یا توالت، به هر حال اگر اهل کتاب بود برای کشتنش کمی دچار تردید می شدم. یک لحظه تصویرش را در حالی که خواب هستم و از سر و صورتم بالا می رود مجسم کردم و... ررررررررررررررررر مشمئز شدم!
این سزای کسی است که در تاریکی به خلوت آدم وارد می شود. باشد که درس عبرتی شود برای سوسک های دیگری که تازه سر از تخم در آورده اند.
300
امروز دیدمش! رفتم تا سر کوچه که سیگار بخرم دیدم توی ویترین فروشگاه صوتی تصویری منتظر من نشسته تا ببینمش؛ 2000 تومن برای اینکه حس کنجکاوی اتان ارضاء شود بهای بسیار ناچیزی است.
فیلم بدی نبود، پر از جلوه های ویژه و هنرپیشه های خوش تیپ و داستانی هیجان انگیز و بزن بزن که اگر نفهمیم "آدم بد" های فیلم پدربزرگ های خود ما هستند که در زمان خشایار شاه به خدمت اجباری رفته بودند و اینجور فلاکت بار قلع و قمع می شوند حتما با لذت بیشتری نگاهش می کنیم. داستان فیلم کلیشه ای است و تکراری؛ 300 قهرمان( اسپارتی،غربی) مقابل لشکر چند میلیونی (ایرانی، شرقی) سه روز ایستادگی می کنند و درآخر قهرمانانه و به نامردی کشته می شوند. معلوم است که غربی ها حسابی از خطری که از سمت شرق تهدیدشان می کند در هراس هستند و حالا هالیوود می خواهد از این ترس پول بسازد.
نمی دانم دوستان و هم وطنان ایرانی من چرا از دیدن این فیلم ناراحت شده اند، هالیوود سال ها است که همین برخورد را با سرخپوست ها، سیاه پوست ها، عرب ها، آلمانی ها، ژاپنی ها و... می کند، آخرینش فیلم "بورات" که اهالی قزاقستان را دست می اندازد و بیشتر ما هم این فیلم ها را دوست داریم!
قبول کنیم که زورمان به سینمای هالیوود نمی رسد، بزرگترین ضربه را به این فیلم فروشگاه صوتی تصویری سر کوچه ما زده که نسخه های غیر قانونی آن را می فروشد؛ اگر چند میلیون نسخه از این فیلم را تکثیر می کردیم و هم زمان با اکران در اختیار مردم اروپا و امریکا می گذاشتیم تا کسی برای دیدن آن به سینما نرود تهیه کننده فیلم ورشکست می شد و یاد می گرفت که دیگر با ایرانی ها شوخی نکند!
اما فیلم چند نکته ی آموزنده دارد:
- مردم اسپارت در 2300 سال قبل همه کلاس "بادی بیلدینگ"می رفتند.
- زنانشان با لوازم آرایش "ایو سن لوران" آشنا بودند و تمرین "آیروبیک" می کردند.
- از همان موقع زن های امریکایی مقیم یونان دنبال اثبات حق برابری با مردها بودند!
- اروپایی ها حتی قبل از تولد حضرت مسیح آزادی و دموکراسی و پارلمانتاریسم و از این چیزها داشتند و معنا و مفهوم کلمه ی آزادی از آن موقع تا الان هیچ تغییری نکرده است.
- خشایار شاه، سه متر قدش بوده، زیر ابرو بر می داشته و به خاطر چشم و هم چشمی با من سرش را می تراشیده و برای ارتباط با خارجی ها نیازی به مترجم نداشته است.
- ارتش ایران یونیفورم های خود را به خیاط هایی بهتر ازهم کاران امروزیشان سفارش می داده و آراسته تر از امروز بوده، حیف که بلد نبود بجنگد.
- کشتن با تیر و کمان و از راه دور عین نامردی است!
النجات فی صدق
حیف است که پست های گهرباری که اینجا می گذارم بیشتر از هفت هشت خواننده ندارد، اگر یک میلیون نفر خواننده داشتم و با هر پست ده درصد بازدید کننده ها تحت تاثیر نوشته های فاضلانه ی من مبتلا به برخی تحولات شخصیتی می شدند آن وقت جامعه ی ما چهار نعل به سمت پیشرفت و ترقی حرکت می کرد و خیلی زود مضمحل می شد.
همین چند روز پیش بود که نوشتم بد نیست روزی چند دقیقه جلوی آینه با خودمان تکرار کنیم:
زندگی خصوصی مردم؟ - به من چه، به من چه، به من چه...
دوست ناشناسی که به ضرس یقین از خواننده های این وب لاگ نیست شب عید تهدیدم کرد که به خانه ام زنگ می زند و افشا می کند که در کافه چه قهوه ای می خورم، در جوابش نوشتم که در بنده منزل همه می دانند که فقط کاپوچینو می نوشم و بهتر است وقت و عمر کم بهای خود را صرف این قبیل افشاگری ها نکند. البته گوش نکرد و زنگ زد و خدا را شکر خیط شد!
نتیجه ی اخلاقی: همیشه منزل را قبلا در جریان امور قرار دهید چون مردم ما بیکار هستند!
در آخرین روز
در شروع هر سال فهرستی می نویسم از آرزوهایم و در پایان سال نگاهی به آن می اندازم تا ببینم به چه تعداد از آن ها رسیده ام، از هشت آرزویم در آغاز سال 85، امروز سه تا را دارم، برآورده شدن چهارمین فقط به شانس بستگی داشت و چهار آرزوی آخر به تلاش خودم...
در آخرین روز سال به خودم نمره قبولی می دهم، 11 از 20 و فهرست جدیدی برای سال 86 خواهم نوشت و به خودم قول خواهم داد که بیشتر تلاش کنم.
در آخرین روز سال نگاهی به پشت سر می اندازم، به آن هایی که یافتم و آن ها که از دست دادم، آن ها که رفتند و آن ها که آمدند، آن ها که بودند و آن ها که خواهند ماند.
در آخرین روز سال نگاهی به کارهایی که کردم می اندازم و کارهایی که نکردم، حرف هایی که نگفته ماند، راه هایی که نرفته ماند.
در آخرین روز سال نگاهی به آیینه می اندازم...
از این که زنده هستم و می توانم دنبال آرزوهایم بدوم خوشحالم.
سال نو مبارکتان باشد.
نظرات ()