محمدعلی بنی اسدی

تازه با محمدعلی بنی اسدی آشنا شده بودم، دانشگاه را تمام کرده بود و برای مطبوعات تصویرسازی می کرد. آن زمان هنوز ریش نگذاشته بود، سبیل داشت. مجرد بود، تنها در همین خانه ای زندگی می کرد که امروز هم با اهل وعیالش زندگی می کند. به من گفت که بیست و پنج سالش تمام شده است، منتظر خلق شاهکاری بود که تأخیر داشت و نمی آمد؛ می گفت بتهوون، میکل آنژ، اورسن ولز... همه یک شاهکار در این سن خلق کرده اند. من برای شاهکارم وقت داشتم، بیست سالم بود. محمدعلی باید به خدمت نظام می رفت؛ جنگ بود. یک شب قبل از آن که به پادگان برود به من زنگ زد و خواست به خانه اش بروم، تا صبح حرف زدیم، مجله ورق زدیم و طراحی کردیم. چند روز بعد با لباس ارتشی به خانه امان آمد، از دیدنش در آن لباس غافلگیر شدم؛ دوست من نقاش بود، جنگجو نبود، از تصور یک تفنگ در دست هایش غمگین می شدم. مانا هفت ساله بود، به محمدعلی گفته بودم که مانا طراح خوبی است و می خواستم ثابت کنم که غلو نکرده ام؛ محمدعلی نشست و از مانا خواستم که طرحی از او بکشد و در همان حال عکسی از آن دو گرفتم.

دوست نقاش من تفنگ به دست گرفت، به جنگ رفت، از جنگ آمد، روزها، ماه ها و سال های سختی را پشت سر گذاشت و از نقاشی و زندگی نا امید نشد. به خودش نگفته ام اما حتماً می داند که در تمام این سال ها مشغول خلق یک شاهکار بوده است؛ من هم سعی می کنم نا امید نباشم، هنوز پنج سال از او کوچکترهستم.

  

نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦