Pleasure

هیچ لذتی بالاتر از دیدن آدمی نیست که دوست دارد کچل ها را مسخره کند و حالا خودش به سرعت دارد کچل می شود.
Welcome to the club my dear friend!
شباهت های ناگزیر

"آشنا شدن با دیدگاههای مختلف بسیار جذاب است. هم توکا که خیلی شیرین نوشته و البته مطلبش هم بعضی را راضی میکند، و هم طرفین دیگر ماجرا را. راستش توکا راست میگوید، شاید این ماجرا به فکر خیلیها برسد، خوشحال میشوم چنین ترکیبی را که حاصل شباهت ناگزیر باشد، بیشتر ببینم..." (نیک آهنگ کوثر)
آدم ها نه مطلقاً خوب هستند و نه صد در صد بد؛ ملغمه ای از عکس العمل های ما در برابر محرک های خارجی، تصویری می سازند که ممکن است از نظر گروهی خوب و از نظر گروهی دیگر بد قلمداد بشود. جلادی که نزد افکار عمومی به قساوت قلب شهره است می تواند همسری مهربان یا پدری رقیق القلب باشد؛ این که ما در چه موقعیتی با جلاد برخورد می کنیم و کدام مهر "بد" یا "خوب" را بر پیشانی اش می زنیم، از نظر من امری صرفاً تصادفی است. تصویری که دوستان من در کافه از من دارند با تصویر من در دفتری که کار می کنم یا در یک کارگاه ساختمانی یا در یک جمع خانوادگی خیلی متفاوت و گاهی خیلی متضاد است.
با توجه به مقدمه بالا، نیک آهنگ مثل همه ی ما، انسانی معمولی است که رفتارهایش گروهی را آزرده می کند و گروهی دیگر را شیفته ی خود. دوست خوبی است، بارها و در موارد گوناگون به من کمک کرده است- خیلی از بازدید کنندگان این وب لاگ را هم از او دارم- از بعضی اعتقادات و بعضی اخلاق های من خوشش نمی آید، من هم عیناً همین مشکل را با بعضی رفتارها و بعضی اعتقادات او دارم. مسلم است که نقاط افتراق فراوانی داریم اما نقاط اشتراکمان هم کم نیست. اگر قبلاً گفته ام که طراحی اش را دوست ندارم و در جایی دیگر نوشته ام که به همکار بودنش در مطبوعات افتخار می کنم، ضد و نقیض نگفته ام. نیک آهنگ طراح ممتازی نیست اما کاریکاتوریستی است که احساس مسؤلیت می کند و به عنوان یک همکار، جدی، پی گیر و در نوع نگاهش به کاریکاتور مطبوعاتی بسیار قابل اعتنا و منحصر به فرد است و به خاطر همین خصلت های خوب است که گاهی از پیله کردن هایش خوشم نمی آید چون به نظرم حریف را عوضی می گیرد یا در اهمیت موضوع دچار اشتباه می شود.
نیکان خواسته بود با موارد شباهت های ناگزیر بیشتر آشنا شود. من هم دو طرح کاملاً مشابه از خودم و او را اینجا گذاشته ام تا ببیند دو نفر که از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند و حتی تلقی اشان از کاریکاتور متفاوت است چقدر می توانند نزدیک به هم فکر کنند.
نیک آهنگ تا همین الان جای خود را در تاریخ مطبوعات ایران تثبیت کرده است؛ حیف است که به خاطر شباهت های یک کارت عروسی برآشفته شود.
محمدعلی بنی اسدی

تازه با محمدعلی بنی اسدی آشنا شده بودم، دانشگاه را تمام کرده بود و برای مطبوعات تصویرسازی می کرد. آن زمان هنوز ریش نگذاشته بود، سبیل داشت. مجرد بود، تنها در همین خانه ای زندگی می کرد که امروز هم با اهل وعیالش زندگی می کند. به من گفت که بیست و پنج سالش تمام شده است، منتظر خلق شاهکاری بود که تأخیر داشت و نمی آمد؛ می گفت بتهوون، میکل آنژ، اورسن ولز... همه یک شاهکار در این سن خلق کرده اند. من برای شاهکارم وقت داشتم، بیست سالم بود. محمدعلی باید به خدمت نظام می رفت؛ جنگ بود. یک شب قبل از آن که به پادگان برود به من زنگ زد و خواست به خانه اش بروم، تا صبح حرف زدیم، مجله ورق زدیم و طراحی کردیم. چند روز بعد با لباس ارتشی به خانه امان آمد، از دیدنش در آن لباس غافلگیر شدم؛ دوست من نقاش بود، جنگجو نبود، از تصور یک تفنگ در دست هایش غمگین می شدم. مانا هفت ساله بود، به محمدعلی گفته بودم که مانا طراح خوبی است و می خواستم ثابت کنم که غلو نکرده ام؛ محمدعلی نشست و از مانا خواستم که طرحی از او بکشد و در همان حال عکسی از آن دو گرفتم.
دوست نقاش من تفنگ به دست گرفت، به جنگ رفت، از جنگ آمد، روزها، ماه ها و سال های سختی را پشت سر گذاشت و از نقاشی و زندگی نا امید نشد. به خودش نگفته ام اما حتماً می داند که در تمام این سال ها مشغول خلق یک شاهکار بوده است؛ من هم سعی می کنم نا امید نباشم، هنوز پنج سال از او کوچکترهستم.
اشراف زاده...نبود؟

از آژانس مسافرتی "م" تماس گرفتند که شما نیستانی هستید؟ جواب دادم که بله خودم هستم، فرمایش؟ ادامه می دهد که شماره شما را از خانوم "ر..." گرفته ام، یک بینال سینمایی در ونیز برگزار می شود و ما برنامه ای برای سفر به آنجا و چند شهر اروپایی دیگر ترتیب داده ایم که از هفت تا هفدهم شهریور طول می کشد و تعدادی از هنرپیشه های سینما هم با ما خواهند آمد، خواستیم بدانیم شما هم علاقمند به همراهی با ما هستید یا نه؟ جواب سؤالش معلوم بود اما از قیمت تور پرسیدم: - هزار و پانصد یورو به علاوه ی نهصد و پنجاه هزار تومان. تشکر کردم و گفتم که برنامه ی کاری خودم را در آن ده روز چک می کنم و بعداً جواب خواهم داد!
زمانی خانواده های اشرافی و هنردوستی در اروپا زندگی می کردند که هنرمندان را تحت حمایت می گرفتند و خرجشان را می دادند. خاندان "مدیچی" در ایتالیای دوران رنسانس، خرج سفر آقایان "میکل آنجلو بوناروتی" و "لئوناردو داوینچی" و سایر دوستان را به بینال ونیز و جشنواره ی کن تأمین می کرد و آن ها هم در عوض، از طراحی مراسم آتش بازی و جشن تولد بچه ها تا ساختن کلیسا و قصر و قلعه و پل و مقبره ی خانوادگی و... برای این خاندان فرهنگ دوست انجام می دادند. بعدها با ورود اروپا به عصر مدرنیسم، این خانواده ها نطفه های اولین گالری دارها و کلکسیونرهای آثار هنری شدند و در نهایت، وابستگی مستقیم هنرمندان به اشراف به وابستگی غیر مستقیم به گالری های هنری و مجموعه داران خصوصی بدل شد. امروز که ما از جاده خاکی و میانبر، خودمان را پشت سر غربی ها رسانده ایم و می خواهیم جلو بزنیم، مانده ام معطل که برای رفتن به یک سفر اروپایی باید دنبال پیدا کردن یک حامی از خانواده ای اشراف زاده باشم یا درست آن است که از یک مجموعه دار آثار هنری دلبری کنم؟
تصویر بالا، رسید اولین حق التصویر دریافتی من از مجله ی "زن روز" در سال 1359 است و همانطور که می بینید مشمول پانزده درصد کسر مالیات شده است. امروز هم پولی که می دهند خیلی بیشتر از این نیست.
اشراف زادگانی که اصل و نسب اشان به زنان صیغه ای ناصرالدین شاه نمی رود و با دیدن این تصویر دل نازکشان برای من کباب شده- جهت رو کم کنی از "خاندان مدیچی" و اثبات اصالت و نجابت- می توانند کمک های نقدی خود را جهت اعزام با عزت و آبروی من به این سفر فرهنگی به هر کافی شاپی که دوست دارند بدهند- همه ی کافه چی ها من را می شناسند- و رسید آن را جهت رستگاری و ارائه به نکیر و منکر در شب اول قبر، با خود نگاه دارند.
عکس دامادی من

وقتی دنبال کارت مراسم ازدواج خودم می گشتم تا در پست قبلی استفاده کنم چشمم به این عکس افتاد که من و بهناز را در جشن ازدواجمان و بین هم کلاسی های معمار من، نشان می دهد و نشان نمی دهد!
امیدوارم فردا معلوم نشود که آقا و خانوم شریفی نیا شبیه به این عکس- پشت به دوربین- را گرفته اند چون بر این باور هستم که این "پز" از ابداعات من است و صد در صد "اصالت" دارد و به جز من و خدای من و احتمالاً سیف الله صمدیان و معدود میهمانان ما در آن شب دوم فروردین 1364، کس دیگری تا این لحظه از این هنرنمایی من اطلاع نداشته است و حالا که همه فهمیده اند موظف به رعایت حقوق معنوی من هستند. خبرنگار تصویر سال هم اخلاقاً موظف است که مقاله ای در وصف غیر عادی بودن من و مراسم ازدواج من در 22 سال پیش بنویسد و در همان صفحه و با همان حروفی که مقاله اش را در باره ی مراسم و کارت عروسی خاندان شریفی نیا چاپ کرد، چاپ کند.
ضمناً توجه دوستانی را که باور ندارند هر آدم چاق و کچلی روزی لاغر بوده و احتمالاً مو داشته به هیکل ترکه ای و موهای فرفری سرم در این عکس جلب می کنم.
و اما ماجراهای یک کارت عروسی یا چه کسی زودتر داماد شد

دوست من نیک آهنگ خیلی کارت عروسی اش را دوست دارد، یادم است که یک بار می خواست از تهیه کننده ی یکی از سریال های درپیت تلویزیونی به خاطر این که از نصویر آن بی اجازه استفاده کرده بود شکایت کند؛ حالا هم مدتی است که شباهت کارت عروسی شریفی نیا- محمدرضا دوباره ازدواج کرد؟!- به آن کارت کذایی اسباب ناراحتی اش را فراهم کرده و می گوید چون آن را از روی کارت او جعل کرده اند " اصیل" نیست! البته من نمی دانم که این اصالت چه دردی از کارت عروسی دوا می کند و به چه کار می آید اما چون از هر جور سرقت هنری بیزارم ضمن تقبیح عمل مجله ی تصویر سال- که اصلاً نمی دانم چه کار کرده- خطاب به نیک آهنگ می گویم که: سخت نگیر برادر، می دانی که من ده دوازده سال زودتر از تو ازدواج کردم و با این که سال 1364 نه اینترنت وجود داشت و نه مجله ی تصویر سال منتشر می شد و نه تو به سن ازدواج رسیده بودی، کارت من هم عین کارت تو و خاندان شریفی نیا از آب در آمد! البته طرح کارت را من نکشیدم، محمد علی بنی اسدی کشید و متن را هم فرهاد فروتنیان با خط یأجوج و مأجوجی که خودش ساخته بود نوشت و با پول من در یکی از چاپخانه های گمنام تهران تکثیر کرد. اگر سال 1364 من هم به اندازه ی خاندان شریفی نیا پول داشتم و امکانات عکاسی و چاپ هم به خوبی امروز بود و هرشب در تهران ماجرای بمباران و حمله ی موشکی نداشتیم شاید ترجیح می دادم همین سوژه را با آب و رنگ بهتری عکاسی کنم. فقط می ماند متن کارت که تقریباً بی کم و کاست از کارت نیک آهنگ برداشته شده، آن را هم به عنوان هدیه ی ازدواجی که به زور از سید ابراهیم نبوی گرفته اند می شد زیر سبیلی رد کرد!
می دانم که نیکان کارت عروسی من را تا امروز ندیده است و می دانم که تصور می کرده کارش "اصالت" دارد اما تعجب می کنم از آدمی که با بحث "شباهت های ناگزیر" به خوبی آشنا است چرا مته به خشخاش می گذارد. از کجا معلوم که فردا کس دیگری مدعی نشود دوازده سال زودتر از من کارتی با همین مضمون طراحی کرده است؟

شعر بندتنبانی برای پوریا عالمی

"پوریا عالمی" دوست دوست داشتنی من است، طنز نویس با ذوقی است که برای باقی ماندن سر به تنش از صمیم قلب دعا می کنم. او چندی پیش طی "ای میلی" رسماً از من خواست تا به دو بیت شعر بند تنبانی میهمانش کنم و شرط گذاشت که حتماً اسمش در شعر آورده شود؛ علی رغم این که بنا به برخی ملاحظات از سرودن اشعار بند تنبانی پشیمان شده ام- این روزها فرق بین بند تنبان و بند های دیگر به شدت مخدوش شده است- نمی توانستم به دوست خوبی مثل او جواب منفی بدهم.
ابیات:
از عالم ما و این جهان دوری ها
شیرینی ولی مثل نمک شوری ها
تو طنز نویس من در دو عالمی
با حسن و کمالاتی ولی، پوری ها!
نقل مکان به ساختمان جدید

امروز به ساختمان جدید "آتک" در خیابان گاندی نقل مکان کردیم. ساختمان نوساز است اما تیمی از بچه های دفتر چند ماهی را صرف تطبیق دادن داخل و خارج آن با نیازهای دفتر کردند. کرکره های نمای ساختمان فقط برای حفظ آبرو و پنهان کردن هنرنمایی معمار یا بنّای قبلی کار گذاشته شده است و هیچ کاربرد دیگری ندارد. صرف نظر از نو بودن و وسعت آتلیه ها و سهولت دسترسی به همکاران در بخش های تأسیسات، برق، سازه و... که قبلاً در ساختمان های جداگانه ای پراکنده بودند، بزرگ ترین حسن این دفتر جدید، محل آن است که فقط چند کوچه با کافه شوکا فاصله دارد. اگر بتوانم بر رنج بالا رفتن از سربالایی نفس گیر خیابان گاندی غلبه کنم، کافه شوکا و دیدار "یارعلی" هر روز مقدور است! امروز قبل از رفتن به دفتر سری به او زدم؛ کافه خلوت بود و یارعلی مثل همیشه سرحال و مشتاق حرف زدن. از داستان سفر اخیرش به آنکارا برایم تعریف کرد و مراسم معاینه ی پزشکی و عکس ریه و همسفران متقاضی ویزای امریکا در هتل و... و مثل همیشه چند بیتی از مولانا و فردوسی هم چاشنی داستان ها کرد. از محاسن یارعلی یکی هم این است که هرازگاهی سخن حکیمانه ای می گوید که کسی ثبتش نمی کند وگرنه جا داشت روی پارچه با رنگ قرمز و قلم نسخ بنویسند و جلوی در پاساژ آویزان کنند. از شعرهای جدیدم برایش خواندم و او گفت:
- شمردن موهای باسن یک سمور کار فوق العاده دشواری است، از هر کسی هم ساخته نیست ولی به هیچ وجه هنر نیست!
چیزهایی که نمی بینیم

من خرافاتی نیستم اما فکر می کنم بعضی وقت ها چیزهایی وجود دارند که علی رغم حضورشان در کنار ما دیده نمی شوند، منظورم جنّ و پری و از این چیزها نیست. مثلاً آدمی که در عکس بالا می بینید قبل از این که من با تیغه ی چاقو از دل یک عالم پارافین بیرونش بیاورم همین شکلی منتظر نشسته بوده تا من برسم. دیدن این موجودات کار سختی نیست اما بیرون کشیدنشان کمی حوصله می خواهد و یک عالم شجاعت تا به میز و فرش و زمین و آسمان گند بزنید و از عواقبش نترسید!
باز هم نتوانستم یک عکس درست و حسابی از کارم بگیرم، شمع را به امید این که نوری بتاباند و حجم بهتر دیده شود روی سر این بیچاره گذاشتم؛ می ترسم آخر مجبور شوم برای عکاسی دست به دامن محمدرضای دمیرچی بشوم.
بهانه های کوچکی برای زندگی

همه ی ما روزهایی برای تجربه ی افسردگی داریم، گاهی این افسردگی شدت می گیرد و عمیق می شود. چند سال قبل کارم به دکتر روانکاو کشید؛ روزها به کافه ای می رفتم و در تنهایی آنجا بدون دلیلی که برای خودم روشن باشد، گریه می کردم! موضوع را با چند نفر و از جمله با نیک آهنگ کوثر در میان گذاشتم یادم نیست که خودش هم مشکل مشابهی داشت یا نه اما گفت که داور نبوی هم به همین درد مبتلا است و گفت که پرس و جو می کند تا دکتر خوبی به من معرفی کند وخیلی زود، از یک روانپزشک برای من وقت ملاقات گرفت. به همین ترتیب بهناز هم از یکی از دوستان روانکاوش وقت دیگری برای من جور کرد. روز اولین ملاقات به مطبی در خیابان میرزای شیرازی رفتم، اتاق ملاقات پر از بیمارانی بود که با قرار قبلی آمده بودند. از شلوغی مطب کمی جا خوردم؛ تصورم از مطب روانپزشک خیلی هالیوودی بود، فکر می کردم مثل وودی آلن روی کاناپه ای دراز خواهم کشید و از خودم حرف خواهم زد و دکتری که اندکی به زیگموند فروید شبیه است از صحبت هایم یادداشت بر می دارد، واقعیت شکل دیگری داشت؛ بیماران به ترتیب داخل اتاق معاینه می شدند و بعد از پنج یا ده دقیقه بیرون می آمدند. نشستم تا نوبت به من برسد و برای اولین بار با خیال راحت و بدون نگرانی به چهره تک تک آدم ها نگاه کردم- حداکثر فکر می کردند که من دیوانه هستم- تا این که خانوم منشی اسمم را صدا کرد. به من گفته بودند که آقای دکتر به روزنامه نگار ها و خصوصاً کارتونیست ها ارادت دارد و می شناسدمان اما دکتر مشغول مطالعه ی پرونده ای بود و با ورود من حتی سرش را بلند نکرد، همان طور سر افکنده پرسید: چته؟ گفتم که افسرده هستم و... نگذاشت ادامه بدهم، شروع به نوشتن نسخه کرد. با تعجب پرسیدم که نمی خواهد بداند من از چه جیزی ناراحت هستم؟ نمی خواهد عامل افسردگی من را کشف کند؟ جواب داد که نه! هفته بعد به دیدن دومین روانکاو رفتم، این یکی چون از دوستان بهناز بود وقت گذاشت و به حرف های من گوش داد اما در آخر همان قرص هایی را تجویز کرد که اولی. فهمیدم شادی، غم، ترس، عشق و ... همه نتیجه ی فعل و انفعالات عناصر شیمیایی هستند که در خون ما اتفاق می افتد و کافی است تا غلظت بعضی از این عناصر را در خون دستکاری کنیم تا حالمان بهتر شود!
داستان آشنایی من با درختی که عکسش را در بالا می بینید اصلاً هیجان انگیز نیست فقط بدانید که این درخت بیشتر از تمام روانپزشک هایی که برایم نسخه نوشتند کمکم کرد. کنارش ایستاده بودم و سیگار می کشیدم، پوستش پر از پستی و بلندی و زبر بود، اثر چند یادگاری را هم روی خود داشت. بی حوصله بودم و نمی دانم چطور توجهم به آن جلب شد؛ برای اولین بار هوس کردم تا به تنه ی خشک و زبرش دست بزنم. با احتیاط دستم را به طرفش دراز کردم، لمس پوست آن زیر انگشت هایم حس زندگی عجیبی را همراه با یک فکر به من منتقل می کرد: «روزی که بمیرم دیگر نخواهم توانست لمس زبری پوست یک درخت را تجربه کنم».
دوستی که به دنبال بهانه ای برای زندگی می گردی، کنار یک درخت برو، انگشت هایت را روی پوستش بکش، بگذار با تو صحبت کند، امیدوارم صدایش را بشنوی، شاید تو هم بهانه ات را با لمس آن پیدا کنی. بهانه های کوچک زیادی برای ادامه زندگی وجود دارد، هیچ کدام را نمی توان با کلمات توضیح داد، فقط باید احساسشان کرد.
عجیب ترین اتفاقی که با بالا رفتن سن می افتد این است که متوجه کوتاهی زندگی می شویم، به حد و اندازه های واقعی خودمان پی می بریم، آرزوهایمان سقف پیدا می کنند و برای بعضی از مفاهیم تعریف های روشن تری پیدا می کنیم.
مسواک

صبح و ظهر و قبل از خواب، مسواک بزن مسواک
تا دهان تو گردد خوش بو و تمیز و پاک!
هم میهن
هنوز تو نرفته ام که می پرسند: دوباره توقیف شد؟!
با ورودم به دفتر اولین سؤال، علت توقیف هم میهن است؛ می گویند تو روزنامه نگار هستی و با آن ها در ارتباطی حتماً چیزهای بیشتری می دانی؛ دیشب تا دیر وقت مشغول رتق و فتق امور نوابغ بودم و صبح خواب ماندم و چون عجله داشتم که زودتر برسم، کیوسک روزنامه فروشی میدان آرژانتین را هم دور زدم و اصلاً از توقیف روزنامه چیزی نشنیده بودم.
- توقیف شد؟! چرا؟ نه، من خبری ندارم.
هرکسی دلیلی می آورد، اکثریت گزارشی را که روز قبل به مقایسه ی قیمت ارزاق در نارمک با سایر نقاط شهر پرداخته است را علت می دانند. جمع بر سر دلیل توقیف به توافق می رسد و هرکسی به سر کار خودش بر می گردد. کنجکاوی تمام می شود. اتفاق تازه ای که نیفتاده است.
نه. همه چیز مثل قبل است. سرکارمان برویم و ابیات پست مدرن زمزمه کنیم:
سالی که دندونا همه ..... کلید بود
هنرپیشه مهمان خالدبن... ولید بود
سالی که مردا مرد بودن ... زن هنوز ذلیل بود
مونیکا لوینسکی بهترین ............. دلیل بود
سالی که پشت دستامون داغ شلاق نبود........... زیگیل بود
کلینتون تو کاخ بود ولی هیلاری نبود .... بیل بی سیبیل بود
هو هو آلوچه ی من ... ماشین توی کوچه ی من
هو هو سالوادر من ......... آلنده با چادر من
هو هو آفتابه ی من ......... ماهی تو تابه ی من
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
خیس میشیم ... خیس میشیم ... خیس میشیم
توکای پاسخگو: اسمشو نمی برم چون دیگه زیادیش می کنه!

اصلاً مهم نیست کسی "گوش" موسیقی یا سواد آن را دارد یا نه، اصلاً مهم نیست کسی سواد فهمیدن و لذت بردن از "شعر" را دارد یا نه، اصلاً مهم نیست کسی "چشم" یا شعور درک "نقاشی" دارد یا نه، سلیقه ی متعالی برای دیدن یک فیلم خوب را دارد یا نه، ادبیات کلاسیک یا مدرن را می شناسد یا نه و ... اما باور کنید داشتن سواد خواندن- حتی اگر استعداد نوشتن نداشته باشید- خیلی مهم است.
از سال 1357 تا امروز شعارهای سیاسی زیادی شنیده ام که همگی یک پیام ضمنی را تبلیغ می کنند: حق همان است که من می گویم، اگر با ما نیستید پس دشمن مائید. سیاه و سفید دیدن دنیا و مطلق گرایی آفتی است که گریبان چند نسل از ما را گرفته است و خوشحال نیستم که می بینم حتی در موارد پیش پا افتاده ای مثل حق لذت بردن از یک قطعه ی موسیقی هم می بایست شاهد صف کشی و یقه گیری باشم.
دوست نادیده ی من، "مکابیز"، ضمن احترام به سلیقه ات و حساسیت های سیاسی و اجتماعی که داری و درک و برداشتت از موضوعات مختلف، که برای من نشان دهنده ی شخصیت آدمی است که برخلاف بسیاری از هم نسلانش بی تفاوتی را تبلیغ نمی کند، یک بار دیگر بر موضع خودم پافشاری می کنم. مقایسه بین "داستایوسکی"، "هدایت" و... و خواننده ی مورد علاقه شما، مقایسه درستی نیست؛ نه از این بابت که هدایت یا دیگر بزرگان، صاحب ساحتی قدسی و ملکوتی هستند که نباید کسی جرأت مقایسه خود را با آنان داشته باشد، فقط از این رو که هدایت- به عنوان نمونه- بعد از هشتاد سال هنوز میان ما زندگی می کند و این زنده بودن به این معنا نیست که امروز همه از او تمجید می کنند، که نمی کنند، به این معنا است که آثارش خوانده می شود و هنوز مانند یک نویسنده ی زنده موافقین و مخالفین خود را دارد و همان طور که قبلاً هم نوشتم بر چند نسل از هنرمندان این مملکت تأثیری غیر قابل انکار گذاشته است.
به نظرمن "وغ وغ ساهاب" بهترین کتاب هدایت نیست. او هم مثل هر هنرمند دیگری در آثارش فراز و نشیب دارد و همه ی داستان های او از یک قوت و استحکام برخوردار نیستند و بعد از آن، من هنوز "توپ مرواری" یا "البعثه الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه" را به وغ وغ ساهاب ترجیح می دهم چون نمونه های بهتری از هنر هدایت در طنز و هجو جامعه و مناسبات قدرت و عرف است و اقتباس از آن ها هم کار هر کسی نیست. اگر نوشتم که از بعضی ترانه های خواننده مورد علاقه ی شما خوشم می آید، اتفاقاً به دلیل همین شباهت هایی است که در شکل و محتوا با وغ وغ ساهاب پیدا می کند و در نهایت معتقدم که اگر هدایت فقط وغ وغ ساهاب را در کارنامه هنری خود داشت امروز کسی نامی از او به یاد نمی آورد.
شعرهایی که شما را به وجد آورده برای من جذاب نیستند؛ انشاالله می پذیرید که می توانم الگوهایی کمی قدیمی تر و شاید کمی از مد افتاده مثل شاملو، اخوان ثالث، حمید مصدق، محمد زهری، نصرت رحمانی و... را ترجیح بدهم و باز انشاالله قبول می کنید که بعضی از بهترین اشعار آن ها هنوز هم توصیف دقیقی از وضعیت امروز ما می دهند بدون آن که مجبورمان کنند برای"واتو واتو" تفسیر سیاسی، اجتماعی بتراشیم! جفنگیاتی که من و چند نفر دیگر از دوستان با ذوق به تقلید از اشعار ایشان سرودیم هیچ چیزی را که ثابت نکند موید این نکته است که هنوز بر "زبان" شعر مسلط نیستند که این گونه هر بی هنری می تواند شبیه به آن را سرهم کند. یک بار ابیات من را با همان لحن و موسیقی بخوانید و ببینید که چند نفر از هواداران روشنفکر و سینه چاک متوجه جفنگ بودن یا تغییر مضمون هجوآمیز شعرها می شوند. اثر هنری وقتی کم و زیاد شود و بر اثر آن لطمه نبیند- و برای این تغییر هم طراحی نشده باشد- اگر فاقد ارزش نباشد حتماً یک جای کارش می لنگد.
به نظر من قابل اعتنا ترین معترض به سلیقه ی موسیقایی من همین "مکابیز" بود که اخلاقاً وادارم می کرد به سوال هایش پاسخ بدهم؛ از دیگرانی که از راه دور معاینه ام کرده اند و علت کچلی سر یا درازی قد یا سنگینی گوش یا علاقه به شهرام صولتی یا خودخواهی و کوته نظری و بلاهت و... را دلیل کج سلیقگی ام تشخیص داده اند صمیمانه تشکر می کنم و چون اطمینان دارم در تمام مراحل زندگی با همین بهره از عقل و ذکاوت با مسائل برخورد می کنند برای تمام اطرافیان و منسوبینشان- سببی و نسبی- آرزوی صبر جزیل دارم.
باز هم محسن نامجو!

برای اولین بار در پست قبل احساس کردم بحث موافقین و مخالفین صدای محسن خان دارد بالا می گیرد و عنقریب است کار به زد و خورد لفظی و رد و بدل شدن فحش های ناموسی برسد؛ حالا با توضیحات مجدد من، یا همه بحث ها ختم به خیر خواهند شد یا قرارمان خیابان شهید قندی برای کتک کاری و تعیین این که حق با کدام طرف است.
من به عنوان کسی که علاقه اش به موسیقی در حد یک شهروند آماتور- و گرفتار صد جور کار و دلمشغولی دیگر- است و در نتیجه اعتراف می کند که نه کارشناس است و نه تمایلی به بسط محدوده ی تخصص هایش در زمینه هنر دارد، وقتی برای اولین بار صدای ایشان را در سریال "ترش و شیرین" شنیدم با خودم فکر کردم که این رضای عطاران هم مثل باقی هنرپیشه- تهیه کننده- کارگردان های تلویزیون برای این که در هزینه هایش صرفه جویی کند آواز تیتراژ برنامه را هم خودش خوانده و ... خیلی هم بد نخوانده است! مرتبه بعدی مواجهه ی من با صدای ایشان را برایتان تعریف کرده ام، به نظرم افتضاح آمد. هیچ جور ساختار شکنی یا پست مدرنیسمی من را مجبور نمی کند که به عنوان یک شنونده، هر جور جفنگیات بی هدف و خلق الساعه ای- از قبیل همان ها که خودم سروده ام- را به عنوان "شعر" تحسین کنم. قدرت صدای خواننده البته بسیار بالا است اما آیا شما یک الاغ را به خاطر این که می تواند هشت یا نه اکتاو اصوات بی معنی تولید کند تحسین می کنید؟!*
اطمینان دارم که محسن نامجو آدم خاصی است. هنرمند است. در این چند هفته اخیر مصاحبه هایش را هم خوانده ام و با دقت بیشتری به آهنگ هایش گوش داده ام. نظریاتش در باب موسیقی شنیدنی است و گفتم که بعضی از ساخته هایش را هم دوست دارم، بعضی را به خاطر تازگی و غرابت موسیقی آن و بعضی دیگر را به خاطر نشانه های هجوی که در کلام و یا نوع خواندن اشعار آن دیده ام. اطمینان دارم که نامجو، هم با استعداد است و هم بسیار باهوش و باید این امکان را داشته باشد تا آزادانه به آنچه که اعتقاد دارد عمل کند اما تشخیص نبوغ در ایشان به این زودی مقدور نیست. تکلیف نبوغ یک هنرمند را ماندگاری و تأثیرگذاری آثارش روشن می کند؛ همان طور که یکی از دوستداران او اشاره کرده حتی "صادق هدایت" هم، چه در زمان حیات و چه هم الان، متهم به بی استعدادی و بد نویسی شده است و هستند کسانی که زیر بار نبوغ او نمی روند. امروز کفه ی طرفداران نبوغ هدایت بر مخالفین او می چربد و دلیل آن هم بسیار روشن است: کتاب های هدایت بعد از گذشت هشتاد سال از انتشار اولین نسخه هنوز در جامعه ی ایرانی خواننده دارد، ادبیات ما و مخصوصاً داستان نویسی معاصر ما را تحت تأثیر قرار داده و به جز آن، گروه زیادی طراح، تصویرساز، کارتوتیست، انیماتور، فیلمساز و... دلمشغول اقتباس و الهام گرفتن از داستان های او هستند.
امیدوارم شاهد فرارسیدن روزی باشیم که موسیقی محسن نامجو، بعد از گذشت چند دهه، تأثیر مشابهی بر موسیقی و هنر ما گذاشته باشد؛ تا آن زمان- زمان بسته شدن دهان بدگویان- و حتی بعدتر از آن، همه آزاد هستند نظر خود را بگویند، او را دوست داشته یا نداشته باشند و صد البته نامجو هم آزاد است با تمام هشت اکتاو صدایش نعره بزند.
ابیات:
شیشه شیر ترشیده ازآن ما......شلوار نپوشیده ازآن تو
انگشت لادرمانده ازآن ما......فتق پدر خوانده ازآن تو
عسس عقب مانده ازآن ما...... محسن خواننده ازآن تو
شاید که آینده ازآن تو...... شاااااااااااید که آینده ازآن تو!
*با عرض معذرت از محسن نامجو به خاطر این قیاس مع الفارق چون صدای او وقتی که اراده می کند گوش نواز است.
قبری که بهش می خندی...

دوستی دارم که سال هاست تنها نقطه ی اتصال من به دنیای موسیقی امروز است و هر ازگاهی جدیدترین یافته های خود را در اختیار من می گذارد؛ به همین ترتیب "مولانا" به روایت "مدونا"، موسیقی گروه های "انیگما"، "ردیوهد"، "اوهام"، "کیوسک"، و... خوانندگانی مثل "تام ویتس" و... را اولین بار پیش او کشف کردم. این هم دلی تا آخرین ملاقات ما که مربوط به یکی دو ماه پیش است ادامه داشت تا لحظه ای که بروز یک اختلاف سلیقه ی عظیم می رفت تا به دوستی چهارده پانزده ساله ما خاتمه بدهد.
برای من شنیدن صدای "محسن نامجو"- آن هم در مرتبه اول- چیزی بیشتر از یک شوخی خنده دار یا آلودگی صوتی نبود مخصوصاً که میزبان خطابه ای در مدح خواننده و اشعار نغز و شهرت بین المللی ایشان در کشور هلند ایراد کرد تا من را برای شنیدن صدای این پدیده جدید بی تاب کند و اصواتی که آخرالامر شنیدم کاملاً خلاف انتظارم بود. نقاشی آبستره مردم را به این باور رساند که: "ما هم می توانیم به همین خوبی نقاشی کنیم" و آن روز محسن نامجو باعث شد که ادعا کنم: "من هم می توانم به همین بدی آواز بخوانم!" پس فی البداهه به استقبال اشعار رفتم- می دانید که دستی در سرودن اشعار بند تنبانی دارم- و گوشه های جدیدی به آن ها اضافه کردم که مورد استقبال شدید حاضرین در مجلس قرار گرفت ولی جلوی تهدیدات بعدی را نگرفت؛ تهدید شدم که دیگر به نیازهای موسیقایی من بی اعتنا خواهند بود و بهتر است به دنبال منابع جدیدی برای ارتباط با دنیای موسیقی بگردم!
بعد از آن شب کذایی اسم محسن نامجو هرروز در گوش من تکرار شد، در هر محفلی چیزی از او شنیدم یا کسی را دیدم که لاف دوستی با او را می زند و امروز من هم آلبوم های بدون مجوزش را دارم و در خانه به "عقاید نوکانتی" او گوش می کنم و نمی دانم منظور از "عقاید نوکانتی" چیست- شک دارم که خودش هم بداند- و نمی دانم "شقایق نرماندی" چه جور شقایقی است که به ذهن شاعر آمده و هرقدر به اطلاعات عمومی و حافظه ی ضعیفم رجوع می کنم "سواحل نرماندی" یا چیزی شبیه به آن به گوشم آشناتر می آید- یکی از مدعیان رفاقت با نامجو می گفت که شقایق نرماندی گلی است که در منطقه ی نرماندی خراسان می روید و ادعا می کرد که این را از خود نامجو پرسیده است، الله اعلم- اما "خیابان شهید قندی" در همین همسایگی است و وقتی شعر به اینجا می رسد که "خیابان شهید قندی از آن ما" بی اختیار حس خوبی پیدا می کنم!
هر شاعر "بند تنبانی" سرایی می داند که باید کلمات هم وزن و قافیه را زیر هم ردیف کند و بعد- مثل جدول کلمات متقاطع- فواصل بین آن ها را با خزعبلات مناسب پر کند؛ با این روش به راحتی می توانید شما هم مثل من و آقای نامجو و خیلی های دیگر ترانه بسرائید!*
من "هنر معترض" را دوست دارم. اگر نبود همان یک جمله ی "شاید که آینده ازآن ما"، که دوبار به زیبایی و برخلاف ابیات دیگر این ترانه، با معنی بسیار تکرار می شود، هیچوقت نمی توانستم با موسیقی نامجو آشتی کنم و حالا که آشتی کرده ام می بینم نوعی تمسخر و اعتراض به همه چیز و مخصوصاً به سنت ها در آن نهفته است. به این ترتیب محسن نامجو در گروه طنزپردازان قرار می گیرد و با من همکار می شود.
*نیابتاً این چند بیت را به استقبال شعر ایشان رفتم:
ظرفی که پراز هویجه ازآن ما... شکاف و گوهگیجه از آن تو
عقاید کارل پوپر ازآن ما... یه ماشین با شوفر ازآن تو
وزارت درباااار ازآن ما... خیابان شهید عشقیار ازآن تو
دامادی سرخانه ازآن ما... ویروس رایانه ازآن تو
عشق بی گارانتی ازآن ما... سولاخ پانزده سانتی ازآن تو
ریگی دیگی دیگی دیگی دیگی دیگی
ریگی دیگی دیگی دیگی دیگی دیگی...
و پاسخ هانیبال به من
همین امشب و بلافاصله بعد از فرستادن ای میل، هانیبال جوابم را داد. من عاشق این مرد هستم.
توکا جان سلام
بسیار نامه شیرینی بود . هر نامه ای از تو مرا خوشحال می کرد. هر برخوردی با تو، دیدن طراحی هایت و طنزهایت همیشه مرا خوشحال کرده است. یاد آن روزی بخیر که پدرت ترا پیش من آورد و من حرف همیشه گی ام را به او گفتم. تمام کودکان استعداد دارند. باید بخواهند که طراح باشند تا طراح شوند. طراحی های اخیر تو و طراحی هایی که از دوران سن بالایت دیدم بسیار مرا تکان داده است. من فکر می کنم تو با طراحی تنها یک هنرمند ماندگاری هستی. اَه، اصلا از این حرف های معمولی نمی خواستم بگویم. پنج دقیقه قبل از رسیدن ای میلت با فرخنده صحبت کردم. او به من گفت یکی از کارهای مرا پسندیدی. من آنرا با یکی از طراحی هایت با کمال میل تعویض می کنم. چرا به فکر این نیستی کتابی از طراحی هایت چاپ کنی و حرف ها و نظرات خود را درباره آنچه تو می دانی طراحی ست بگویی؟ من آرزو دارم برای آن کتاب مقدمه ای بنویسم. افتخار خواهم کرد. این کار را دارم برای طراحی های هادی ضیاءالدینی می کنم و مقاله ای که دارم می نویسم را خودم می پسندم. باهم بعد از این شوخی کنیم و بخندیدم. جوانی ات را برای طراحی های بیشتر دراز می خواهم. دراز مثل قدت ، مثل تبسم ات ، بلند مثل طنزت. این برای اولین ای میل بس.
قربانت
هانیبالَ
نامه ای به هانیبال الخاص

هانیبال عزیزم
امروز عصر به نمایشگاه نقاشی هایت در گالری الهه رفته بودم. جایت خیلی خالی بود و جایت اصلاً خالی نبود! جایت خالی بود چون دوست داشتم مثل همیشه خودت را می دیدم که با مردم حرف می زنی یا اتفاق هیجان انگیزی برای نمایشگاه تدارک دیده ای و جایت خالی نبود چون نقاشی هایت بودند و تو لابه لای خط ها و رنگ ها حضور داشتی؛ نوشته هایت را روی نقاشی ها با صدای خودت می خواندم حتی می توانستم خنده ات را به هنگام نوشتن اشان تجسم کنم!
وقتی کارها را نگاه می کردم تو را در همان سال های 62 و 63 به خاطر می آوردم که به کلاس طراحی ات می آمدم، همان وقتی که یادم دادی باید با طراحی زندگی کرد و از آن لذت برد، همان وقتی که بعد از کلاس برایمان از شعرها و داستان هایت می خواندی یا اسلایدهایی را که از طراحی های شاگردان محبوبت تهیه کرده بودی نشانمان می دادی... چقدر دوست داشتم که بالاخره از طرح های من هم اسلاید بگیری و به بعدی ها نشان بدهی- میدانی که به این آرزو نرسیدم!- شاید آن موقع نتوانستم به حدی برسم که باید، اما هرچه بود دوران خوشی بود که آن را مدیون وجود تو هستم. نقاشی هایت آن سال ها و آن روزها را برایم زنده کرد. به فرخنده خانوم گفتم که امروز برای اولین بار از فقر خودم عصبانی هستم چون برای برآورده کردن یک آرزوی قدیمی پول ندارم؛ فکر نمی کنم کسی برای داشتن تابلویی از هانیبال به اندازه ی من استحقاق داشته باشد چون این نقاشی ها با هیچ کس به اندازه ی من حرف نمی زنند و ارتباط برقرار نمی کنند.
شاید که معجزه شد یا دل فرخنده خانوم به حالم سوخت که گفت هر تابلویی که دوست دارم انتخاب کنم و هر قدر و هر وقت که پول داشتم بدهم. راستش را بخواهی یکی از کارهایی که بیشتر دوست داشتم انتخاب کردم اما... رویم نمی شود برای گرفتنش بروم.
خواستم به خودت هم گفته باشم و از خودت هم اجازه بگیرم. به هر حال من بسیار مدیون تو هستم.
برایت آرزوی سلامتی می کنم و امیدوارم به زودی زود در خانه ببینمت، دوست دارم دفترهای طراحیم را نشانت بدهم، دوست دارم مثل همان سال ها راهنمایی هایت را بشنوم.
این روکش کذایی*

"تینا":
«جناب آقای نیستانی عزیز، اولا توصیه میکنم که اون پلاستیک روکش رو از پشتی صندلی تون بکنید و نگران کهنه شدن زود هنگام صندلی نشید . میدونید راستش اون روکش درست معادل مارک سر آستین برخی آقایون که تازه کت و شلوار خریدن!»
"محرمعلی خان":
«عمو توکا سلام تو رو خدا یه رحمی به خودتون بکنید و رویه لعنتی صندلی رو بکنید . تابستونه !!!!»
"مهرناز صميمی":
«من درست می بینه هستم؟(هستم بابت حفظ قافیه بود.)صندلی هنوز رویه پلاستیکی داره ؟!!!
امان از این برنداشتن رویه صندلی که در ایران معمول است!(اگر من درست دیده هستم)!»
....
دوستان بدجوری به روکش پلاستیکی صندلی من حساسیت نشان دادند! یکی دو اعتراض اول برایم جالب بود اما با ادامه اعتراضات مردمی لازم می بینم پاره ای توضیحات را به عرض برسانم:
تینا، محرمعلی و مهرناز عزیز، چشم در اولین فرصت روکش پلاستیکی را از پشتی صندلی خواهم کند اما تینا، از کجا به این قطعیت رسیدی که من نگران کهنه شدن صندلی دفتر هستم؟!
من به شخصه با هرجور "روکش" پلاستیکی مشکل دارم؛ نه اتومبیلم- وقتی که هنوز نو بود- و نه تلفن همراهم هیچکدام روکش ندارند؛ اصلاً از کهنه شدن وسایل ناراحت نمی شوم و صندلی کاری که در خانه دارم هم روکش ندارد و ایضاً به آستین هیچ کدام از کت ها و پالتوهای من کسی مارکی ندیده است. "آتک" دفتر شخصی من نیست و این هم صندلی"من" نیست، من فقط یک کارمند ساده هستم که از وسایلی که در اختیارم می گذارند- خوب یا بد- استفاده می کنم؛ عادت بدی دارم که کمترین تغییر را در محیط اطرافم می دهم و انگیزه ای برای بهتر کردن شرایط کارم ندارم- با اینکه به شدت گرمایی هستم تمام تابستان را عرق می ریزم اما جهت دریچه های باد کولر را به سمت خودم تغییر نمی دهم!- اگر صندلی با روکش به من تحویل شده، تا به آخر با همان روکش می ماند و اگر کشوی میزم خراب است تا من پشت آن می نشینم درست نخواهد شد.
.......................
*چشمان تیزبین دوستان می تواند پارگی روکش پلاستیکی را در محل نشیمن صندلی تشخیص بدهد. اگر حمل بر میخ داشتن نشیمن من نباشد این پارگی بهترین دلیل بر این مدعا است که به خاطر سالم ماندن یا تمیزی صندلی روکش آن را حفظ نکرده ام فقط شلختگی و بی توجهی عامل این فاجعه بوده است.
این تابستان لعنتی

حتماً در خلقت من اشتباهی رخ داده، من نمی توانم اهل یک کشور گرمسیر باشم مگر غیر از این است که می گویند اهالی افریقا خیلی از گرما رنج نمی کشند چون به آن عادت دارند؟ خوب من هم یکی از اهالی ایران هستم و اینجا هم که می دانم کشوری گرم و خشک است...پس چرا من به این آب و هوا عادت نمی کنم؟!
بچه هم بودم وقتی تابستان با مادرم به خیابان می رفتم گرما زده می شدم، مادرم که می دید خیس آب و عرق هستم برای این که کمکی کرده باشد برایم آب آلبالو می خرید، تأثیر آب آلبالو بر من قطعی بود و بلافاصله بعد از نوشیدن آن بالا می آوردم!
تابستان برای من یعنی مجموعه ای از: تی شرت های زشت با ردّ سفید عرق زیر بغل ، صورت های ملتهب از گرما، صورت های خیس، بوسه های خیس، سندل و انگشت هایی شبیه به خرچنگ که از آن بیرون زده است، پاشنه های ترک خورده، بوی تن آدم هایی که زیاد عادت به دوش گرفتن ندارند، له له، کلافگی، وارفتگی، لباس های بدقواره و چروک، قطع برق، کم آبی ، گشت ارشاد، تعقیب و گریز، بگیر وببند، آب آلبالو، طعم ترش استفراغ...
کولرهای آتلیه خوب کار نمی کنند، محیط گرم و مرطوب است و خلاقیت در این هوا کشششششششششش می آید، آبکی می شود. می خواهم از جا بلند شوم اما پشتم عرق کرده و به پشتی صندلی چسبیده است. می خواهم پلک بزنم اما پلکم عرق کرده و به زیر ابرویم چسبیده است. با دست ها به دسته های صندلی فشار می آورم و به زحمت خودم را از همه چیز جدا می کنم، حالا دست هایم به دسته های صندلی چسبیده اند. به حیاط می روم تا سیگاری دود کنم؛ اسم حیاط را گذاشته ام "آتک سرطان" آخر دفتر ما شعبه های مختلفی دارد: "آتک مرکزی"، "آتک طراحی"، "آتک تأسیسات"، "آتک سبز"، "آتک تجهیزات" و... این هم شعبه ای است که من به آن اضافه کرده ام، آتک سرطان. سیگاری در این گرمای جهنمی می کشم و به پائیز و زمستان زیبا فکر می کنم...
خودخواهی های یک هموطن به هنگام لرزیدن زمین
با یک شلوار کوتاه و پیراهن بسکت بال (مال پسرم طاها بود که بعد از شستن به اشتباه توی کمد من گذاشته بودند) نشسته بودم و به ابدیت و دوام پارافین فکر می کردم که سقف لرزید؛ هر وقت آقای عابدی آن بالا کمی تند راه می رود سقف ما هم می لرزد، اما این لرزش عادی نبود، آیا آقای عابدی دارد می رقصد؟!- فکر احمقانه ای بود که از سرم گذشت - کم کم چراغ های سقف هم شروع به حرکت به چپ و راست کردند؛ زلزله بود. در خانه تنها بودم و به جز نجات خودم نباید به کس دیگری فکر می کردم پس بی عذاب وجدان تا دم در دویدم، لرزش زمین تمام شده بود اما من هنوزبین ماندن و بیرون رفتن مردد بودم. در این فرصت به سر و وضع خودم فکر کردم و این که اگر مجبور بشوم با این قیافه از خانه فرار کنم چه لرزه ای بر ارکان اخلاقیات جامعه وارد می شود. داشتم لباس مناسبتری برای نجات از زیر آوار می پوشیدم که کسی زنگ زد و خبر داد که زلزله اصلی در قم آمده، زانو هایم لرزید... قم؟! ترجیح می دادم که با همان شلوارکوتاه و تی شرت آستین حلقه ای زیر آوار بروم اما اتفاق بدی در قم نیفتاده باشد. به فکر سلامتی آقای اسلامیان- کارفرمای عزیر و محترم- بودم که برایش ساختمانی در قم طراحی کرده ام و به پشت گرمی آن مقدار زیادی بدهی بالا آورده ام و قرار بود به محض اینکه شهرداری قم نقشه ها را تصویب کند از اسلامیان- کارفرمای عزیز و محترم- پول بگیرم... یعنی ممکن است خدای نکرده بلایی سر کارفرمای عزیز و محترم آمده باشد؟ آیا ممکن است شهرداری قم خراب شده باشد یا خدای نکرده آقای شهردار زیر آوار مانده باشد؟ یعنی ممکن است یک بار دیگر داستان آقای مهندس "حبیب معروف" تکرار شود؟
داستان مهندس حبیب معروف:
سال ها پیش زمانی که هنوز در توهم پول دار شدن و موفقیت بودم نمایشگاهی با یکی دو تا از دوستان- بنی اسدی و جواد علیزاده- برگزار کردیم، یکی از شب ها بازدید کننده بسیار محترم و متشخصی به گالری آمد و با من سر صحبت را باز کرد، گفت که اسمش مهندس حبیب معروف است، مدیر عامل یک شرکت پیمانکاری معتبر است و در ضمن یک مجله معماری هم منتشر می کند، از من خواست تا برای مجله اش چند تا طرح بکشم. به او قول همکاری دادم طرح ها را در اولین فرصت کشیدم و چند روز بعد به دفتر کارش بردم. کارها را دید و پسندید و به منشی اش زنگ زد و دستور داد که چهل هزار تومان برای دو طرح من در پاکت بگذارند و به اتاقش بیاورند. در آن سال ها برای هر طرح بین سه تا پنج هزار تومان دستمزد می گرفتم و پولی که ایشان برای دو طرح من می دادند- آن هم نقداً- کاملاً سخاوتمندانه بود. مهندس معروف از من پرسید که به غیر از طراحی به چه کاری مشغول هستم و من در جواب توضیح دادم که برای شرکت گنو کار معماری می کنم. بسیار خوش حال شد و گفت که آدمی با استعداد من چرا نباید برای خودش کار کند؟ گفت که عازم سفری به آلمان است و دو هفته بعد در مراجعت با من دیداری خواهد کرد تا طراحی برجی را سفارش دهد و این مقدمه ای باشد برای کارهای بزرگتر آتی....
برای اولین بار احساس کردم که شانس در خانه ام را زده است. دو هفته را با دیدن رویا های شیرین گذراندم و در روز ملاقات با خبر شدم که مهندس معروف شب قبل از مراجعت، در آلمان مرحوم شده است! باورم نمی شد، سه روز بعد وقتی در مسجد نشسته بودم و به عکس حبیب معروف در قاب عکس بزرگی که روبه رویم بود نگاه می کردم مطمئن شدم که خواب نیستم و تمام رویاهای من نقش بر آب شده اند.
وقتی گفتند این زلزله خسارات جانی و مالی نداشته نفس راحتی کشیدم. لا اقل امروز که رویای پول و موفقیت های مادی ندارم هنوز می توانم با رویای پرداخت بدهی های خودم خوش باشم.
