در آخرین روز
در شروع هر سال فهرستی می نویسم از آرزوهایم و در پایان سال نگاهی به آن می اندازم تا ببینم به چه تعداد از آن ها رسیده ام، از هشت آرزویم در آغاز سال 85، امروز سه تا را دارم، برآورده شدن چهارمین فقط به شانس بستگی داشت و چهار آرزوی آخر به تلاش خودم...
در آخرین روز سال به خودم نمره قبولی می دهم، 11 از 20 و فهرست جدیدی برای سال 86 خواهم نوشت و به خودم قول خواهم داد که بیشتر تلاش کنم.
در آخرین روز سال نگاهی به پشت سر می اندازم، به آن هایی که یافتم و آن ها که از دست دادم، آن ها که رفتند و آن ها که آمدند، آن ها که بودند و آن ها که خواهند ماند.
در آخرین روز سال نگاهی به کارهایی که کردم می اندازم و کارهایی که نکردم، حرف هایی که نگفته ماند، راه هایی که نرفته ماند.
در آخرین روز سال نگاهی به آیینه می اندازم...
از این که زنده هستم و می توانم دنبال آرزوهایم بدوم خوشحالم.
سال نو مبارکتان باشد.
جمعه
...چه رمز و رازی در جمعه نهفته است که همیشه گندترین و مزخرف ترین روز هفته است و از ظهرش به این طرف غم دنیا است که سر دل آدم خراب می شود و هر چه خبر بد است در این روز می رسد و ...
عصر که حسابی کلافه بودم از خانه بیرون زدم به امید این که با یک فنجان قهوه بتوانم خودم را
فراموش کنم- یادم است که مرحوم ابوی هم در ایام ماضیه با همین نیت بیرون می رفت اما از نوشیدنی هایی قوی تر از کاپوچینو برای فراموش کردن زندگی استفاده می کرد، یادم نیست اسپرسو می نوشید یا اهل قهوه ی ترک بود؟!- وارد کافه شدم، در آن ازدحام فقط زن و شوهری را که هردو دندان پزشک هستند می شناختم؛ حاضر بودم از تنهایی بمیرم اما سر میز دو تا دندان پزشک ننشینم! بد ترین میز کافه، همان که جلوی در ورودی است، خالی بودهمانجا نشستم و سعی کردم خودم را با به هم بافتن چند بیت شعر بند تنبانی سرگرم کنم. مثل اینکه فرشته ی الهام شعرای بند تنبانی هم جمعه ها "دپ" می زند و گم و گور می شود، هرقدر زور زدم فایده نداشت:
تو پرسیدی که: - آیا عاشق هستی همیشه توی کافه بست نشستی؟!
با یک فنجان قهوه کرده ای مست گرفتی "دانس" این دختر دو دستی؟!
به جان آن سر همچون کدویت به جان هر کسی که می پرستی
جوابت را نخواهم داد تا بسوزد همانجاییت که الان روش نشستی!
...به کودکی که هرگز زاده نشد
این اسم یکی از معروفترین کتاب های "اوریانا فالاچی" است، شاید تنها کتابی است از او که هنوز نخوانده ام و شاید تنها کتابی است از او که هنوز می خواهم بخوانم. نمی دانم چرا فکر می کنم که این کودک سمبلی است از آرزوهایی که همه امان داریم اما در یک قدمی رسیدن به آن از واقعیتش به وحشت می افتیم، آرزوهایی که مجالی برای تولد و بزرگ شدن پیدا نمی کنند، امیدهایی که سقط می شوند...
پاسخ به سوالات شما (1)
درسته که فقط دوتا سوال شده اما برای من که به "وبلاگ پاسخگو" اعتقاد دارم جواب دادن به همین دوتا دونه سوال هم از اوجب واجباته.
محمد رضا پرسیده: ...دانس را بگیریم یا ول کنیم؟ علنی کنیم یا مخفی؟ کم خوبه یا زیاد؟ اصلا به ما میاد یا بی خیالش بشیم؟
- محمد رضای عزیز، دوست داشتی بگیر، نداشتی ول کن! دوست داشتی علنی بکن، نداشتی مخفی کن! کم و زیادش هم به بنیه ات بستگی داره، به بعضی همون کمش هم نمی سازه! ... و اصلا بی خیالش بشو چون اصلا بهت نمیاد!
راحله می پرسه: شما میشه بگین قضیه دانس رو کی یادتون داده؟! (راست و حسینی)
- راحله ی عزیز، راست و حسینی بگم که این قضیه ی "دانس" یاد دادنی یا یاد گرفتنی نیست، بیشتر یک غریزه است مثل غذا خوردن و خیلی هم پیچیده است، من از اولش بلد بودم! اما... اما روش های دانس یاد گرفتنی است و همینطور اخلاق دانس هم یاد گرفتنی است. من دانس از فیلم های کلاسیک سینمای هالیوود یاد گرفتم، همون فیلم های رمانتیک و از مد افتاده، از فرد آستر و جینجر راجرز، از جین کلی و میکی رونی! همه ی آن ها که دانسر های درجه یکی بودند با عشق دانس می کردند و به پارتنر خود احترام می گذاشتند، در دانس هماهنگی با طرف مقابل یک اصل است، عاشقانه دانسیدن و عاشقانه نگاه کردن به شریک دانس، یک فضیلت است، نمی شود با دروغ دانس کرد یا فقط ادای دانس در آورد.
من همه ی این چیزها را می دانستم اما بعضی را فراموش کرده بودم... دوستی دوباره به یادم آوردشان.
به تو چه؟!
آقا من با این سن و سالم هنوز نفهمیده ام که چه انگیزه ای به هم وطنان عزیز این جسارت را می دهد که در کارهایی که اصلا ربطی به آن ها ندارد دخالت کنند؟! من که نه سیاستمدار هستم و نه از بیت المال خرج می کنم و نه حتی دوست دارم که با شما درد دل خصوصی بکنم یا مشاوره بخواهم باز هم باید ببینم که بی ربط ترین آدم ها دماغشان را توی زندگی من بکنند و از ته توبره ی پاره ی تجربیات نیم بند و آبکی شخصی اشان تکه ای نصیحت متکبرانه جلوی پایم پرت کنند!
کاش هر ایرانی می توانست راضی شود که فقط ده دقیقه در روز این جمله ها ی جادویی را تکرار کند:
زندگی خصوصی مردم؟
- به من چه، به من چه، به من چه، به من چه، به من چه، به من چه، به من چه، به... من... چه...!
شما اگر بیل زنید باغچه زندگی خودتان را بیل بزنید که عاقبتتان مثل من نشود، یادتان نرود که به موقع پایش کود هم بدهید.
DANCE
پسر کوچکم تعریف می کرد که یکی از معلم های مدرسه گفته است با مردی که اهل رقص – حرکات کمی تا قسمتی موزون- است نمی توان و نباید در هیچ امری مشورت کرد، یعنی کسی که می رقصد آن قدر جلف و سطحی است که نمی تواند نظر قابل تأملی درباره چیزی ارائه کند؛ همان موقع در جایی به نقل از نویسنده ای خوانده بودم که می توان تمایل یک ملت به ترقص را به حساب میل به پیشرفت آن ملت و جامعه گذاشت، یعنی که رقصیدن نشان از انرژی نهفته ای دارد که برای حرکت به سوی افق های جدید در ملتی ذخیره شده و قسمتی از این انرژی در حین عمل به این فعل خود را آزاد می کند. هند را هم به عنوان نمونه مثال زده بود که همه می دانیم علی رغم فقر و کثرت جمعیت روبه جلو می رود و رقص در فرهنگ و مذاهب پرشمار آن، جایگاه والایی دارد. نمی دانستم که در جواب پسرم که نظر من را درباره اظهار نظر فیلسوفانه معلم خود می خواست چه باید بگویم، آیا به صلاح بود که نظر آن دبیر شفیق معتقد به سنت را تایید کنم یا آن نویسنده ی روشنفکر معاصر را؟ البته من به نظر نویسنده ی معاصرمان تمایل بیشتری داشتم.
... مدتی است که به یمن مساعدت های دوستانم تصویر جدیدی از جامعه ای که در آن زندگی می کنم می گیرم، در این تصویر، مردم اگر چه میانه ای با رقص یا حرکات موزون ندارند اما همگی در عمل در حال "دانس" هستند! اول، عکاس معروفی را دیدم که علی رغم کبر سن علاقه ی قلبی و بیات خود را به دانس گرفتن در حین برگزاری مراسم افتتاحیه ی نمایشگاه عکس هایش مخفی نمی کرد، بعد نقاش معروفی را دیدم که تلاش می کرد بی توجه به کفش های تنگی که پوشیده، و صدایش تحت تأثیر آن دو رگه شده، دانس کسی را که هنوز درست و حسابی او را نمی شناسد بگیرد، عکاس دیگری دیدم که در یک زمان با دو نفر دانس می کرد و آدم هایی دیدم در حال داد و ستد دانس، کسانی که دانس می دهند، دانس می گیرند، دانس می خواهند، دانس می خرند، دانس می فروشند، دانس می شناسند، دانس می کشند، دانس احتکار می کنند، برای روز مبادا دانس ذخیره می کنند، کلکسیون دانس دارند، دانس گدایی می کنند، دانس نذری دارند، روی دانس سرمایه گذاری کوتاه مدت یا بلند مدت می کنند و...
الان اطمینان دارم که پیشرفت های ما کمی تا قسمتی مرهون این عشق نهادینه به "دانس" است؛ حیف که هنوز نمی توانم آن را به پسرم بگویم اما اگر کمی هم به من رفته باشد حتما خودش دانس موضوع را خواهد گرفت.
ريق رحمت
انگار مسابقه اي براي زودتر مردن در جريان است، شش ماهه به دنيا مي آييم، يك سال زودتر از سن قانوني به مدرسه مي رويم، در ده سالگي دكتراي علوم انساني مي گيريم، تا قبل از پانزده سالگي ده بار عاشق و فارغ مي شويم، در شانزده سالگي يك دانشمند هسته اي هستيم، در بيست سالگي افسرده و پير شده ايم و سابقه چند خودكشي ناموفق را یدک می کشیم، چهل سالگی را با یک سکته قلبی ملیح پشت سر می گذاریم و آن وقت در پنجاه سالگي بر اثر عوارض ناشي از كبر سن ريق رحمت را سر می کشیم!...
- ملا قلي پور مرد؟!
- خدا بيامرزدش.
یک جمله ی گهربار!
کسی که زن دارد……….. فقط زن دارد
کسی که زن ندارد………. فقط زن ندارد
( به نقل از: مهندس اردلان با هم کاری کنفوسیوس و چند نفر دیگر)
... و اما "ملانژ" چیه؟ نوشیدنیه، پوشیدنیه یا خریدنی؟

در جواب به دوستی که از ماهیت "ملانژ" پرسیده بود می گویم که "ملانژ" یک جور نوشیدنی است، قهوه است اما فقط قهوه نیست، خامه هم دارد اما فقط خامه نیست، یک تکه ی کوچک شیرینی دارچینی هم کنارش است اما فقط شیرینی نیست، همه ی این ها را دست های ماهر یک کافه چی با تجربه کنار هم قرار می دهد اما فقط کافه چی نیست، کافه چی باید دوستت هم داشته باشد اما این هم تمام داستان نیست... افق پیش رویت هم شرط است، باید چشم اندازت خوب باشد و دلت گرم و فضا پر از انرژی های مثبت...
وقتی همه ی این ها فراهم شد شما آدم خوش بختی هستید چون معنای "ملانژ" را فهمیده اید.
ملانژ
امشب، شب افتتاح نمایشگاه مشترک من و فرهاد فروتنیان بود. مثل بیشتر افتتاحیه ها شلوغ شده بود. دوست داشتم به جای ایستادن وسط جمعیت و لبخند زدن های بی معنی، پشت میزم توی کافه ی (...) نشسته بودم و "ملانژ" می نوشیدم _ و شما چه می دانید که ملانژ چیست؟!_ و با هر جرعه آن، شیرینی جهانی را که در آن سوی میز فقط به خاطر من خلق شده است زیر لب مزمزه می کردم...
شب افتتاحیه تمام شد و من با اعصابی خراب و کمر دردی که به خاطر ایستادن زیاد عارضم شده بود گالری را ترک کردم. دم در تمام فحش هایی را که بلد بودم بی دریغ نثار فرهاد کردم و نا امید از این که شبی را که می توانست خوب باشد از دست داده ام به خاطر یک فنجان ملانژ گریه کردم...
اعتراف
اعتراف می کنم که اهل چشم و هم چشمی هستم و این وبلاگ را به خاطر کم نیاوردن از "محمد علی ابطحی" راه انداخته ام و
اعتراف می کنم که نوشتن را دوست دارم اما کسانی را که بد می نویسند تحقیر می کنم و شاید به همین خاطر از نیک آهنگ کوثر به عنوان یک وبلاگ نویس اصلا خوشم نمی آید و
اعتراف می کنم که نیک آهنگ کوثر به عنوان یک کارتونیست شخصیتی جدا از نوشته هایش دارد که... آن را هم دوست ندارم! و
اعتراف می کنم که میل به خودنمایی – مخصوصا نمایش زوایای تاریک وجودم- تشویقم می کند تا چیزهایی را که باید مخفی نگاه داشت برملا کنم و
اعتراف می کنم که در تمام عمرم اشتباه کرده ام و احتمال می دهم که الان هم در حال ارتکاب یک اشتباه جدید باشم و
اعتراف می کنم که به تمام اشتباهاتی که در گذشته کرده ام و یا در آینده مرتکب خواهم شد مفتخر هستم و آدمی را که مبرا از اشتباه باشد اصلا" آدم" حساب نمی کنم و
اعتراف می کنم که کچل هستم اما دوست داشتم که مو داشتم و
اعتراف می کنم که همیشه به صدا و موهای مسعود بهنود حسودی کرده ام و
اعتراف می کنم که علی رغم داشتن ارتباط وسیع با آدم ها، در تمام زندگی ام فقط توانستم یک "دوست" پیدا کنم و...
اعتراف می کنم که در حفظ همان یکی هم همیشه موفق نیستم...
این وبلاگ متعلق به توکا نيستانی می باشد.
