اسباب کشی

موقتاً تا تکلیف جنگ بین پرشین بلاگ و هکرهای عراقی روشن شود به آدرس زیر اسباب کشی کردم:

http://sainttouka.blogfa.com/

  
نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦

باز هم عروسی

داشتم کداشتم کم کم به زندگی در این دنیای مجازی عادت می کردم که پرشین بلاگ هک شد حالا هرکار می کنم دلم راضی نمی شود به جای دیگری نقل مکان کنم مخصوصاً که یک اسباب کشی دیگر هم پیش رو دارم؛ چند ماه پیش با "احسان امینی" که وب سایتم را طراحی کرده جلسه ای داشتم و خواهش کردم تا وب لاگ توکای مقدس را به سایتم اضافه کند، او قول داد که تا آخر همان ماه تغییرات لازم را در طراحی سایت به عمل آورد و وب لاگی هم به آن اضافه کند. دیروز که از بدقولی های احسان خیلی شاکی بودم یک پیام کوتاه برایش فرستادم و یادآوری کردم که اگر اینجور من را سر کار نمی گذاشت الان مستقل شده بودم و از هک شدن پرشین بلاگ لطمه نمی خوردم. در جواب پیام کوتاهی فرستاد مبنی بر این که تا آخر مرداد سایت و وبلاگ را درست می کند، عصبانی تر شدم چون هنوز سوم ماه بود و تا آخر مرداد با احتساب بدقولی های او بیش تر از یک ماه باقی مانده! برایش نوشتم که لطفاً من را سر کار نگذارد و او خبر داد که دوازدهم مرداد می خواهد عروسی کند و خیلی گرفتار است اما سعی می کند به قول جدیدش عمل کند...

تحفه ای درخور ازدواج احسان ندارم اما ایده ای برای یک کارت عروسی کاملاً استثنایی و اصیل دارم که با عکس یا کاریکاتور عروس و داماد در لباس قاجار ساخته می شود و تا به امروز به فکر کسی نرسیده و می خواهم که آن را به عنوان هدیه ی این وصلت فرخنده به او و همسرش پیشکش کنم. مبارک باشد.

  
نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦

Pleasure

عکس تزئینی است!

هیچ لذتی بالاتر از دیدن آدمی نیست که دوست دارد کچل ها را مسخره کند و حالا خودش به سرعت دارد کچل می شود.

Welcome to the club my dear friend!

  

نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٦

شباهت های ناگزیر

"آشنا شدن با دیدگاه‌های مختلف بسیار جذاب است. هم توکا که خیلی شیرین نوشته و البته مطلبش هم بعضی را راضی می‌کند، و هم طرفین دیگر ماجرا را. راستش توکا راست می‌گوید، شاید این ماجرا به فکر خیلی‌ها برسد، خوشحال می‌شوم چنین ترکیبی را که حاصل شباهت ناگزیر باشد، بیشتر ببینم..." (نیک آهنگ کوثر)

آدم ها نه مطلقاً خوب هستند و نه صد در صد بد؛ ملغمه ای از عکس العمل های ما در برابر محرک های خارجی، تصویری می سازند که ممکن است از نظر گروهی خوب و از نظر گروهی دیگر بد قلمداد بشود. جلادی که نزد افکار عمومی به قساوت قلب شهره است می تواند همسری مهربان یا پدری رقیق القلب باشد؛ این که ما در چه موقعیتی با جلاد برخورد می کنیم و کدام مهر "بد" یا "خوب" را بر پیشانی اش می زنیم، از نظر من امری صرفاً تصادفی است. تصویری که دوستان من در کافه از من دارند با تصویر من در دفتری که کار می کنم یا در یک کارگاه ساختمانی یا در یک جمع خانوادگی خیلی متفاوت و گاهی خیلی متضاد است.

با توجه به مقدمه بالا، نیک آهنگ مثل همه ی ما، انسانی معمولی است که رفتارهایش گروهی را آزرده می کند و گروهی دیگر را شیفته ی خود. دوست خوبی است، بارها و در موارد گوناگون به من کمک کرده است- خیلی از بازدید کنندگان این وب لاگ را هم از او دارم- از بعضی اعتقادات و بعضی اخلاق های من خوشش نمی آید، من هم عیناً همین مشکل را با بعضی رفتارها و بعضی اعتقادات او دارم. مسلم است که نقاط افتراق فراوانی داریم اما نقاط اشتراکمان هم کم نیست. اگر قبلاً گفته ام که طراحی اش را دوست ندارم و در جایی دیگر نوشته ام که به همکار بودنش در مطبوعات افتخار می کنم، ضد و نقیض نگفته ام. نیک آهنگ طراح ممتازی نیست اما کاریکاتوریستی است که احساس مسؤلیت می کند و به عنوان یک همکار، جدی، پی گیر و در نوع نگاهش به کاریکاتور مطبوعاتی بسیار قابل اعتنا و منحصر به فرد است و به خاطر همین خصلت های خوب است که گاهی از پیله کردن هایش خوشم نمی آید چون به نظرم حریف را عوضی می گیرد یا در اهمیت موضوع دچار اشتباه می شود.

نیکان خواسته بود با موارد شباهت های ناگزیر بیشتر آشنا شود. من هم دو طرح کاملاً مشابه از خودم و او را اینجا گذاشته ام تا ببیند دو نفر که از زمین تا آسمان با هم تفاوت دارند و حتی تلقی اشان از کاریکاتور متفاوت است چقدر می توانند نزدیک به هم فکر کنند.

نیک آهنگ تا همین الان جای خود را در تاریخ مطبوعات ایران تثبیت کرده است؛ حیف است که به خاطر شباهت های یک کارت عروسی برآشفته شود.

  

نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦

محمدعلی بنی اسدی

تازه با محمدعلی بنی اسدی آشنا شده بودم، دانشگاه را تمام کرده بود و برای مطبوعات تصویرسازی می کرد. آن زمان هنوز ریش نگذاشته بود، سبیل داشت. مجرد بود، تنها در همین خانه ای زندگی می کرد که امروز هم با اهل وعیالش زندگی می کند. به من گفت که بیست و پنج سالش تمام شده است، منتظر خلق شاهکاری بود که تأخیر داشت و نمی آمد؛ می گفت بتهوون، میکل آنژ، اورسن ولز... همه یک شاهکار در این سن خلق کرده اند. من برای شاهکارم وقت داشتم، بیست سالم بود. محمدعلی باید به خدمت نظام می رفت؛ جنگ بود. یک شب قبل از آن که به پادگان برود به من زنگ زد و خواست به خانه اش بروم، تا صبح حرف زدیم، مجله ورق زدیم و طراحی کردیم. چند روز بعد با لباس ارتشی به خانه امان آمد، از دیدنش در آن لباس غافلگیر شدم؛ دوست من نقاش بود، جنگجو نبود، از تصور یک تفنگ در دست هایش غمگین می شدم. مانا هفت ساله بود، به محمدعلی گفته بودم که مانا طراح خوبی است و می خواستم ثابت کنم که غلو نکرده ام؛ محمدعلی نشست و از مانا خواستم که طرحی از او بکشد و در همان حال عکسی از آن دو گرفتم.

دوست نقاش من تفنگ به دست گرفت، به جنگ رفت، از جنگ آمد، روزها، ماه ها و سال های سختی را پشت سر گذاشت و از نقاشی و زندگی نا امید نشد. به خودش نگفته ام اما حتماً می داند که در تمام این سال ها مشغول خلق یک شاهکار بوده است؛ من هم سعی می کنم نا امید نباشم، هنوز پنج سال از او کوچکترهستم.

  

نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦

اشراف زاده...نبود؟

از آژانس مسافرتی "م" تماس گرفتند که شما نیستانی هستید؟ جواب دادم که بله خودم هستم، فرمایش؟ ادامه می دهد که شماره شما را از خانوم "ر..." گرفته ام، یک بینال سینمایی در ونیز برگزار می شود و ما برنامه ای برای سفر به آنجا و چند شهر اروپایی دیگر ترتیب داده ایم که از هفت تا هفدهم شهریور طول می کشد و تعدادی از هنرپیشه های سینما هم با ما خواهند آمد، خواستیم بدانیم شما هم علاقمند به همراهی با ما هستید یا نه؟ جواب سؤالش معلوم بود اما از قیمت تور پرسیدم: - هزار و پانصد یورو به علاوه ی نهصد و پنجاه هزار تومان. تشکر کردم و گفتم که برنامه ی کاری خودم را در آن ده روز چک می کنم و بعداً جواب خواهم داد!

زمانی خانواده های اشرافی و هنردوستی در اروپا زندگی می کردند که هنرمندان را تحت حمایت می گرفتند و خرجشان را می دادند. خاندان "مدیچی" در ایتالیای دوران رنسانس، خرج سفر آقایان "میکل آنجلو بوناروتی" و "لئوناردو داوینچی" و سایر دوستان را به بینال ونیز و جشنواره ی کن تأمین می کرد و آن ها هم در عوض، از طراحی مراسم آتش بازی و جشن تولد بچه ها تا ساختن کلیسا و قصر و قلعه و پل و مقبره ی خانوادگی و... برای این خاندان فرهنگ دوست انجام می دادند. بعدها با ورود اروپا به عصر مدرنیسم، این خانواده ها نطفه های اولین گالری دارها و کلکسیونرهای آثار هنری شدند و در نهایت، وابستگی مستقیم هنرمندان به اشراف به وابستگی غیر مستقیم به گالری های هنری و مجموعه داران خصوصی بدل شد. امروز که ما از جاده خاکی و میانبر، خودمان را پشت سر غربی ها رسانده ایم و می خواهیم جلو بزنیم، مانده ام معطل که برای رفتن به یک سفر اروپایی باید دنبال پیدا کردن یک حامی از خانواده ای اشراف زاده باشم یا درست آن است که از یک مجموعه دار آثار هنری دلبری کنم؟

تصویر بالا، رسید اولین حق التصویر دریافتی من از مجله ی "زن روز" در سال 1359 است و همانطور که می بینید مشمول پانزده درصد کسر مالیات شده است. امروز هم پولی که می دهند خیلی بیشتر از این نیست.

اشراف زادگانی که اصل و نسب اشان به زنان صیغه ای ناصرالدین شاه نمی رود و با دیدن این تصویر دل نازکشان برای من کباب شده- جهت رو کم کنی از "خاندان مدیچی" و اثبات اصالت و نجابت- می توانند کمک های نقدی خود را جهت اعزام با عزت و آبروی من به این سفر فرهنگی به هر کافی شاپی که دوست دارند بدهند- همه ی کافه چی ها من را می شناسند- و رسید آن را جهت رستگاری و ارائه به نکیر و منکر در شب اول قبر، با خود نگاه دارند.

  

نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦

عکس دامادی من

وقتی دنبال کارت مراسم ازدواج خودم می گشتم تا در پست قبلی استفاده کنم چشمم به این عکس افتاد که من و بهناز را در جشن ازدواجمان و بین هم کلاسی های معمار من، نشان می دهد و نشان نمی دهد!

امیدوارم فردا معلوم نشود که آقا و خانوم شریفی نیا شبیه به این عکس- پشت به دوربین- را گرفته اند چون بر این باور هستم که این "پز" از ابداعات من است و صد در صد "اصالت" دارد و به جز من و خدای من و احتمالاً سیف الله صمدیان و معدود میهمانان ما در آن شب دوم فروردین 1364، کس دیگری تا این لحظه از این هنرنمایی من اطلاع نداشته است و حالا که همه فهمیده اند موظف به رعایت حقوق معنوی من هستند. خبرنگار تصویر سال هم اخلاقاً موظف است که مقاله ای در وصف غیر عادی بودن من و مراسم ازدواج من در 22 سال پیش بنویسد و در همان صفحه و با همان حروفی که مقاله اش را در باره ی مراسم و کارت عروسی خاندان شریفی نیا چاپ کرد، چاپ کند.

ضمناً توجه دوستانی را که باور ندارند هر آدم چاق و کچلی روزی لاغر بوده و احتمالاً مو داشته به هیکل ترکه ای و موهای فرفری سرم در این عکس جلب می کنم.

  

نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦

و اما ماجراهای یک کارت عروسی یا چه کسی زودتر داماد شد

دوست من نیک آهنگ خیلی کارت عروسی اش را دوست دارد، یادم است که یک بار می خواست از تهیه کننده ی یکی از سریال های درپیت تلویزیونی به خاطر این که از نصویر آن بی اجازه استفاده کرده بود شکایت کند؛ حالا هم مدتی است که شباهت کارت عروسی شریفی نیا- محمدرضا دوباره ازدواج کرد؟!- به آن کارت کذایی اسباب ناراحتی اش را فراهم کرده و می گوید چون آن را از روی کارت او جعل کرده اند " اصیل" نیست! البته من نمی دانم که این اصالت چه دردی از کارت عروسی دوا می کند و به چه کار می آید اما چون از هر جور سرقت هنری بیزارم ضمن تقبیح عمل مجله ی تصویر سال- که اصلاً نمی دانم چه کار کرده- خطاب به نیک آهنگ می گویم که: سخت نگیر برادر، می دانی که من ده دوازده سال زودتر از تو ازدواج کردم و با این که سال 1364 نه اینترنت وجود داشت و نه مجله ی تصویر سال منتشر می شد و نه تو به سن ازدواج رسیده بودی، کارت من هم عین کارت تو و خاندان شریفی نیا از آب در آمد! البته طرح کارت را من نکشیدم، محمد علی بنی اسدی کشید و متن را هم فرهاد فروتنیان با خط یأجوج و مأجوجی که خودش ساخته بود نوشت و با پول من در یکی از چاپخانه های گمنام تهران تکثیر کرد. اگر سال 1364 من هم به اندازه ی خاندان شریفی نیا پول داشتم و امکانات عکاسی و چاپ هم به خوبی امروز بود و هرشب در تهران ماجرای بمباران و حمله ی موشکی نداشتیم شاید ترجیح می دادم همین سوژه را با آب و رنگ بهتری عکاسی کنم. فقط می ماند متن کارت که تقریباً بی کم و کاست از کارت نیک آهنگ برداشته شده، آن را هم به عنوان هدیه ی ازدواجی که به زور از سید ابراهیم نبوی گرفته اند می شد زیر سبیلی رد کرد!

می دانم که نیکان کارت عروسی من را تا امروز ندیده است و می دانم که تصور می کرده کارش "اصالت" دارد اما تعجب می کنم از آدمی که با بحث "شباهت های ناگزیر" به خوبی آشنا است چرا مته به خشخاش می گذارد. از کجا معلوم که فردا کس دیگری مدعی نشود دوازده سال زودتر از من کارتی با همین مضمون طراحی کرده است؟

  
نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦

شعر بندتنبانی برای پوریا عالمی

"پوریا عالمی" دوست دوست داشتنی من است، طنز نویس با ذوقی است که برای باقی ماندن سر به تنش از صمیم قلب دعا می کنم. او چندی پیش طی "ای میلی" رسماً از من خواست تا به دو بیت شعر بند تنبانی میهمانش کنم و شرط گذاشت که حتماً اسمش در شعر آورده شود؛ علی رغم این که بنا به برخی ملاحظات از سرودن اشعار بند تنبانی پشیمان شده ام- این روزها فرق بین بند تنبان و بند های دیگر به شدت مخدوش شده است- نمی توانستم به دوست خوبی مثل او جواب منفی بدهم.

ابیات:

از عالم ما و این جهان دوری ها

شیرینی ولی مثل نمک شوری ها

تو طنز نویس من در دو عالمی

با حسن و کمالاتی ولی، پوری ها!

 

  
نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦

نقل مکان به ساختمان جدید

امروز به ساختمان جدید "آتک" در خیابان گاندی نقل مکان کردیم. ساختمان نوساز است اما تیمی از بچه های دفتر چند ماهی را صرف تطبیق دادن داخل و خارج آن با نیازهای دفتر کردند. کرکره های نمای ساختمان فقط برای حفظ آبرو و پنهان کردن هنرنمایی معمار یا بنّای قبلی کار گذاشته شده است و هیچ کاربرد دیگری ندارد. صرف نظر از نو بودن و وسعت آتلیه ها و سهولت دسترسی به همکاران در بخش های تأسیسات، برق، سازه و... که قبلاً در ساختمان های جداگانه ای پراکنده بودند، بزرگ ترین حسن این دفتر جدید، محل آن است که فقط چند کوچه با کافه شوکا فاصله دارد. اگر بتوانم بر رنج بالا رفتن از سربالایی نفس گیر خیابان گاندی غلبه کنم، کافه شوکا و دیدار "یارعلی" هر روز مقدور است! امروز قبل از رفتن به دفتر سری به او زدم؛ کافه خلوت بود و یارعلی مثل همیشه سرحال و مشتاق حرف زدن. از داستان سفر اخیرش به آنکارا برایم تعریف کرد و مراسم معاینه ی پزشکی و عکس ریه و همسفران متقاضی ویزای امریکا در هتل و... و مثل همیشه چند بیتی از مولانا و فردوسی هم چاشنی داستان ها کرد. از محاسن یارعلی یکی هم این است که هرازگاهی سخن حکیمانه ای می گوید که کسی ثبتش نمی کند وگرنه جا داشت روی پارچه با رنگ قرمز و قلم نسخ بنویسند و جلوی در پاساژ آویزان کنند. از شعرهای جدیدم برایش خواندم و او گفت:

- شمردن موهای باسن یک سمور کار فوق العاده دشواری است، از هر کسی هم ساخته نیست ولی به هیچ وجه هنر نیست!

  

نویسنده : توکا نيستانی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦

← صفحه بعد